ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
عصر جمعه ای!
والا به خدا ...
‏مرد باید دختری داشته باشد که وقتی می گوئی خسته ام بگوید "بابائی من قربونت برم" بعدش تو هم بگوئی خدا نکند و بابائی قربانت برود.
زن زیر وزن مرد دست و پا میزند، میخواهد فریاد بزند، دست می اندازد و پشت مرد را خراش میدهد، مرد هرچقدر توان دارد فشار میدهد، زن گرم شده است، کم کم دست از تقلا بر میدارد، دستهایش رها میشود، هنوز می تواند ببیند، مرد را که با شدت فشار میدهد ...

زن از گوشه تخت می اوفتد پائین، اتاق تاریک است، دست میکشد دور گردنش، عرق کرده است، لباس خواب ابریشم نازکش چسبیده به تنش، برمیخیزد و میرود توی آشپزخانه، یک لیوان آب می ریزد برمیگردد تکیه میدهد به سینک ظرفشوئی، از پنجره نگاه میکند به چراغهای روشن شهر.

داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
خدا نشسته بود روی ایوان
نان و پنیر میخورد
کنار سفره دخترکی
که خاله بازی می کند!

#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند. و اگر اصرار کرد، بگویید برای دیدن ِ طوفان ها رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد ...! 

بیژن جلالی
#کافی_کتاب
@kafiketab
تو که نمی دانی
یک روز که آسمان این شهر دوباره آبی شود
دوباره مردمان را خواهی دید
که آفتاب ریخته اند در سبدهاشان
دوباره زندگی می نشیند روی پرچین احساس
نسیم دوباره می رود لابلای موهای شهر
سبز می شود خیال
برگی دیگر سرگردان جوی نخواهد شد
زندگی دیگر
خواب شیرینی نخواهد بود
بیدار خواهند شد
همه ی خوابهای زیر بالش خیال.
شاید پیرزنی که شال می بافت
چادرش را ببند بر کمر
و بیاید زیر فواره های میدان شهر
چرخی بزند و خنده هایش بریزد در رگ های شهر.

تو که نمی دانی
ولی پدرم می گفت
که این آسمان تا ابد خاکستری نمی ماند
آسمان این شهر آبی می شود ...
تو باور کن
یقینن آبی می شود.

#ای_لیا
@boiereihan
کاش می شد به زندگی گفت:
بیا یک امروز را مرخصی بگیر بنشین در منزل و دمی به دم من دم بده تا شاید راهی پیدا کنیم که این همه زجر دوران را بر دوش نکشی .
بیا بنشین کنار بازدمهای خسته از من که دمش همین دمی پیش از بین نفس های تو ریخته است در ریه های حیرت زده از تو.

کاش می شد دستش را گرفت و نوازش کرد و لابلای تَرکهای برجا مانده از نفرتهایش را کمی زماد مالید و آرام در گوشش گفت : کمی بخواب من بیدارم.

#ای_لیا
@boiereihan
آخرین تیربارچی آخرین قطار فشنگ را هم خالی کرد. روی سقف بیمارستان نشسته بود مستاصل که چه کند. یکی از مدافعین گفت : سید گفته جمع کنید و برگردید. شهر سقوط کرده.
آخرین وانت به همراه آخرین بازمانده ها که خارج شدند، تیربارچی نگاهی به خط افق کرد جایی که دو تانک پیش میآمدند، فرصت گریه کردن نبود. سقف بیمارستان را بوسید. قرار گذاشت که برگردد و دوباره ببوسدش.
تیربار را روی دوش گذاشت و سقوط شهر را پشت سرش ندید ...
دو سال بعد برگشت، اول به نیابت از سید ممد بوسید. گونه هایش را چسباند روی سقف، هق هق گریه امانش نداد. ممد نبود ببیند مدافعین برگشته اند.

#ای_لیا
@boiereihan
اینستاگرام من : iliya.7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
گفتم شعری بنویسم
به بلندی آفتاب
که زیبایی جهان را در نگاه تو محاط کند
ولی چه کنم
که چشمان تو زبان آدمی را الکن میکند.

#ای_لیا
@yekbashar
درد مرا میگیرد
چرخی می خورد تا بیخ گلویم را می فشارد
فریاد نمی شود، درد می شود
زخم می شود
می خواهد هبوط کند در کویر
اما چشمی ندارد تا راهی را پیدا کند
پس می نشیند و دردش می آید.

#ای_لیا
@boiereihan
این منم لابد!
سال 63 است به گمانم. آن دورتر هم ابوی با پدربزرگ و برادر کوچکتر چه می گویند نمی دانم! این عکس را هم خواهرم گرفته است. با همان دوربین یاشیکائی که در عکس کتابخانه دیده میشود. عکس بداهه است. دوربین را تازه پدرجان از مکه آورده بود. ذوق عکاس شدن هم خواهری را ول نمیکرده است. بیشتر عکس ها هم همین شکلی شده اند. تار. ولی همین عکس تار لحظه ای را در خود ثابت نگه داشته است. یک لحظه از زمان را. شاید روزی تکنولوژی بتواند این لحظات فریز شده را دوباره زنده کند. کسی چه میداند.

+ آن زائده بنفش هم یوفو نیست! عکس را روی در یخچال نگه داشته است.

#ای_لیا
@iliyaaf7
اینستاگرام من : iliya.af7
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
Forwarded from کافی کتاب
‏همه یِ ما
فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم
که جهان را بی جهت یک جور عجیبی
جدی گرفته ایم!

سیدعلی صالحی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
‏خواب‌هایم
بوی تن تو را می‌دهد
نکند آن دورترها
نیمه شب در آغوشم می‌گیری؟

فدریکو گارسیا لورکا
@iliyaaf7
Forwarded from شیداشید
Hajme Sabz III(shabzendeha.blogfa.com)
Khosro Shakibaei
شعر «به باغ همسفران»؛ سهراب سپهری؛ صدای خسرو شکیبایی
@sheydashid
Forwarded from کافی کتاب
امروز
زنی‌ را دیدم که بوسه‌ از لبش می‌‌چکید!
خدا را شکر
پس هنوز مردی است که عاشقانه می‌‌بارد.

بهرنگ قاسمی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
من در این فاصله دور
خوابیده ام کنار تنهائی ات!

#ای_لیا
@boiereihan
بعضی هامون شبیه این ماشین چینی ها هستیم, تیپ و قیافه و هزارتا آپشن داریم ولی خب اصالت نداریم, زرتی هم به روغن سوزی می اوفتیم!

#ای_لیا
@boiereihan