ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
همیشه کار ناتمامی هست
همیشه کسی هست که نیست!

#ای_لیا
@boiereihan
می گویم : ماتیک چی دارید؟
میخندد و میگوید : دیگه ماتیک نمیگن! اسمش رژ لبه ...تازه تهران اومدید؟
نگاه میکنم به آرایش غلیظی که هر آن امکان چکیدنش روی میز وجود دارد ... یادم می آید که اولین بار اسم ماتیک را از دختر موفرفری همسایه شنیده ام. همان سالهائی که هنوز هفت ساله بودم و شاید هم هشت ساله در یکی از محلات جنوبی تهران. دختر همسایه هم با آن کله باد کرده از موهای فر ، ماتیک را می کشید روی صورتش و یک دایره قرمز دور لبهایش شکل میگرفت.

از مغازه خارج میشوم، هنوز بوی همان ماتیک در سرم می پیچد. رفته ام به هفت سالگی ام.

+ داستانک
@boiereihan
جوانتر که بودم(دوران دانشجویی) سه روز سه روز میرفتیم کوه و دشت و باکمان هم نبود آبی پیدا نکنیم برای بعد از اجابت مزاج. توی یک وجب جا هشت نفر تنگ هم میخوابیدیم. گاهی تا یک هفته هم میشد حمامی پیدا نمیکردیم، بوی نا و گربه مرده میگرفتیم. عین خیالمان نبود ولی حالا! ولی حالا اولش میپرسم کجا قرار است بخوابیم؟ دستشویی و توالت دارد؟ حمام دارد؟ تازه بعد از جور بودن همه ی اینها تهش میگویم ولش کن هیچ کجا دستشویی خانه خود آدم نمیشود!
هیچ کجا!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

#سعدی جان
Forwarded from کافی کتاب
در اين دنيا براي كفري كردن آدمهاي رذلي كه مي خواهند همه چيز را از آنچه هست برايت سخت تر كنند راهي بهتر از اين نيست كه وانمود كني از هيچ چيز دلخور نيستي .

پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كِن كيسی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
پس چه شد؟
مگر در تلگرام نمی نوشتید ؟
عیدی کتاب ،
تکلیف عید کتابخوانی

روزنامه ایران ۹۶/۱/۶
نوشته فاروق مظلومی @Fmazloomi
ستون نویس ستون شبگردها
ستونِ اجتماع ، فرهنگ و هنر

تکلیف بود ده بار از داستان دهقان فداکار هم رو نویسی کنیم تا خداینکرده تعطیلات عید خوش بگذرد.در نوع خودش هنر بزرگی است که فداکاری یک مرد بزرگ را اینچنین ملال آور بکنی.حالا این که یک حکایت واقعی از یک مرد شریف بود ماجرای پطرس را کجای دلمان می گذاشتیم که تمام قوانین فیزیک و فشار و آب را زیر سئوال می برد.پسربچه ای با انگشتش سوراخ سد را سد می کند و شهری را از سیل نجات می دهد.اگر مجبور باشی این داستان تخیلی را ده بار به شکل واقعی و خوش خط و خوانا رونویسی کنی،تا آخر عمر از تخیل بیزار می شوی.
فرض که این تکلیف ها مفید بود اما آیا تکالیف مفیدتری وجود نداشت.؟آیا نمی شد به جای آن همه نوشتن بی ثمر و تکرار ،کتابی تازه خواند تا بعد از تعطیلات در موردش در کلاس بحث کنیم.اصلا چرا ما هیچوقت غیر از کتابهای درسی در کلاس در مورد کتابی دیگر حرف نمی زدیم.؟چرا هیچوقت بحث نمی کردیم؟ ما همیشه گوش می کردیم و می پذرفتیم.
حالا که اوضاع تغییر کرده است و از تکالیف و شکنجه های مذکور خبری نیست ، بهتر است فرصت عید و عیدی را مغتنم بشماریم و کتاب را وارد ایام شیرین عید بکنیم.و برای اینکه ما هم عالِم با عمل باشیم- نه آن عمل - در حین بازدید از برج میلاد به راحتی و بدون هیچ صف و انتظار از بساط کتابفروشی مبسوط در برج، کتاب " شاهزاده کوچولو " را برای شاهزاده کوچولوی برادر بزرگترمان خریدیم.مستحضر هستید که در حال حاضر با همه کودکان عزیز عین شاهزاده برخورد می شود.شاهزاده های قاجار اینقدر عکس ندارند که بچه های شما دارند.من بچه ای ندارم.به امکانات ربطی ندارد به توجه بیش از حد و بیجا و ناضرور اولیای محترم ربط دارد.مگه ما بچه نبودیم.لازم نیست طعنه بزنید روزنامه نگاری خیلی کار باکلاسی است فقط حال و آینده و آخر و عاقبت ندارد.از بحث دور نشویم.ما کتاب را خریدیم و به عنوان یکی از اجزای بسته عیدی به برادرزاده عزیز اهدا فرمودیم البته با کلی تبلیغات جانبی در مورد داستان شاهزاده کوچولو. برادرزاده بنده که عنصری تقریبا فرهنگی از عناصر جدول مندلیف هستم،حتی حاضر به حمل این کتاب چند گرمی نبود و عین یک شاهزاده مسئولیت حمل آنرا به پدرشان محول فرمودند.
توصیه می کنم برای ترویج فرهنگ کتابخوانی در عید ،شیرین نشوید و به بچه ای نگویید "عمو چقدر عیدی گرفتی بریم کتاب بخریم"چون با پاسخ های شیرینتری مثل " شیرین نشو عید شیرینی زیاده" " یعنی عمو عیدمون رو فنا کنیم " مواجه می شوید.البته نسل جدید زبان جدیدی دارند که به زبان انگشتی معروف است و من از این زبان فقط لایک و قلب را بلدم که به عموی بزرگم لایک دادم ولی زد تو گوشم .به بنده و شما مربوط است که چرا خیلی از بچه ها اسکناس و اسباب لهو و لعب کودکانه را به عنوان عیدی به کتاب ترجیح می دهند.اما کشف و چاره آن ،امور مربوط به مسئولین امور و متخصصین امر است.در اینجا بنده فقط تجربیات شخصی خودم را برای پاسخ به سئوال "چرا اغلب بچه ها کتاب نمی خواهند پس نمی خرند و نمی خوانند؟" میدهم.
۱-بچه ها کتاب عیدی نمی گیرند چون از اول کسی به آنها کتاب را به عنوان عیدی نداده است.

۲- بچه ها کتاب دستشان نمی گیرند چون دست بزرگترهایشان کتاب ندیده اند.

۳- بچه ها کتاب نمی خرند چون نشنیده اند والدینشان به همدیگر بگویند سر راهت فلان روزنامه یا کتاب را بگیر.عموما سفارشات خرید ما به گوشت و مرغ و تخم مرغ مربوط می شود.

۴- بچه ها فقط کتاب درسی می خوانند چون در مدرسه فقط کتابهای درسی را می خوانند

۵ - بچه ها کتاب نمی خوانند چون می بینند بزرگترهایشان به جای کتاب خواندن، پست های مربوط به کتاب نخواندن ایرانیان را در تلگرام می خوانند و تازه همدردی هم می کنند و از آن تازه تر در دید و بازدید های عید می گویند متاسفانه ایرانی ها کتاب نمی خوانند.!!!!!!!!!!!!!

۶- ما کتاب نمی خوانیم چون بچه که بودیم وقتی دست پدر و مادرمان را می گرفتیم و از کنجکاوی به داخل کتابفروشی می کشیدیم آنها می گفتند هیچی نیست فقط کتابه.

و هفت و بی نهایت ....
اتفاقا همه چی درکتابهاست.آرزوها ، داستانها ،خیالات ،شکستها ،جهانهای دیگر و ......
کودکی بزرگترین شانس بی گناهی است.بچه ها گناهی ندارند.ما هم گناهی نداشتیم.اما حالا مقصریم ما کوتاهی می کنیم و کوتاهی مان خیلی طولانی شده است. طولانی تراز صف های خرید کتاب در دنیا. ما در ایام عید و دیگر ایام سال به کتابفروشی ها نمی رویم.
کتاب خواندن تکلیف نیست. تربیت است.روش زندگی است.باید مزاج و ذائقه خودمان و کودکانمان را برای لذت بردن از کتاب تربیت کنیم.از کتابخوانها شنیده ام کتابخوانی از شیرینی های عید هم شیرینتر است و کتاب عیدی عزیزی است.
یکم - در یک ساعت آینده که این مطلب را میخوانید یک و نیم نفر در جاده های کشور کشته خواهند شد. تا ساعت ده فردا شب طی بیست و چهار ساعت آینده سی و شش نفر کشته خواهند شد.
دوم - امروز توی اتوبان کرج، باران شدید بود، با ماشین جلویی پنجاه متر فاصله داشتم، فاصله را رعایت میکردم، حداکثر سرعت هم روی صد بود، سرعت مجاز صدوبیست است ( مطلب قدیمیه ولی الان حداکثر سرعت تو اتوبان کرج تا هشتگرد شده صد کیلومتر) ولی حین بارندگی سرعت کمتر کنترل بهتری به شما میدهد. پشت سرم یکی چراغ میزد آمد چسباند سپر به سپر کنار کشیدم پراید سفیدرنگی از کنارم رد شد و با چندتایی بوق اعتراضش را هم اعلام کرد. رسید پشت ماشین جلویی. تویوتای رو فور(rav4) هم کنار کشید تا پراید گریزپا توی باران به هردوی ما نشان دهد که راننده نیستیم لابد! پراید به تاخت رفت ومن به این فکر کردم که اینجا دیگر تقصیر کارخانه نیست، توی همچین بارانی آن ماشین شاسی بلند با آن همه آپشن هم دارد محتاط میراند، پراید که جای خود دارد.
سوم - آمار هفتاد درصدی تصادفات مربوط به انحراف به چپ، سبقت غیرمجاز و سرعت غیرمجاز نشان میدهد که راننده اینوسط مقصرتر از جاده و ماشین بی کیفیت است. من خودم جاده های زیادی از این کشور را زیر چرخهای ماشین طی کرده ام. خودمان بیشتر مقصریم.
چهارم - من سرباز نیروی انتظامی بودم. چند سال پیش رفتم به فرمانده سابق سری بزنم. حرف رسید به تصادفات و شروع کرد به گله کردن و در نهایت داستانی تعریف کرد. چند سال پیش توی محور جنگل گلستان یک پژوی چهارصدو پنج را اول صبح متوقف میکنند. سرعت غیرمجاز میرفته. ماشین هشت نفر سرنشین داشته از جمله یک نوزاد هشت ماهه و یک دختر سه ساله. خانواده بوده اند. با التماس از افسر میخواهند آنها را ول کند و ماشین را نخواباند، افسر رضایت میدهد و فقط جریمه میکند. ماشین سه کیلومتر جلوتر حین سبقت سرپیچ با اتوبوسی شاخ به شاخ میشود، اتوبوس میرود توی شانه خاکی ولی دیگر دیر شده بود.هر هشت نفر کشته میشوند. میگفت فیلم تصادف را دیده بود و آن افسر ضجه میزد که چرا ماشین را نخوابانده بود، اگر اینکار را کرده بود آن هشت نفر زنده بودند.
پنجم- هرچقدر هم راننده ماهر و خبره ای باشید، هرچقدر ماشین با کیفیت و سرپایی داشته باشید راه همیشه چیزی برای سورپرایز (غافگیر) کردنتان دارد. سرعت مجاز در حالت عادی صدوبیست کیلومتر است و در روز بارانی و برفی کمتر. با خودتان است هرچند. من پشت فرمان ماشینتان نیستم خودتان هستید.
ششم - منکر جاده بی کیفیت، ماشین غیر استاندارد نمیشوم. ولی بیشتر ماها با همین ماشینها رانندگی میکنیم و تا بحال هم کشته نشده ایم( امیدوارم نشویم) ولی به تمام مقدساتی که اعتقاد دارید و ندارید وقتی توی سبقت غیرمجاز با تریلی شاخ به شاخ شوید توی هرماشینی باشید احتمالن کشته میشوید.
هفتم - خلاصه که رعایت کنیم. جای دوری نمیرود ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آغوشی دارم
برای تنهائی هایت
بوسه باران،
فرشی پهن کرده ام برای قدمهایت!
درنگ نکن بانو،
چشمهایت و لبهایم.

#ای_لیا
@boiereihan
عزیز من
کاسه صبرِت که لبریز شد...قربون دستت تو راه و زیر دست و پای مردم نذار!
بذار یه گوشه موشه ای جایی ، چیزی!

@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
گاهی اوقات بهتر است حقیقت را نفهمیم ، همان طور احمق بمانیم . چون حقیقت همیشه به نوعی تلخ است.

اگر خورشید بمیرد - اوریانا فالاچی
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
شب که شد
چراغ ها را روشن می گذارم
آمدی
یادت باشد
من جلوی آشپزخانه خوابیده ام،

در خوابم
نشسته ام در کنار یک جاده که میرود به روستائی
خواستی بیائی در خوابم
کفش هایت را
همان جلوی آشپزخانه در بیاور
اینجا زمین سبز است و
حیف است با کفش لگد کنی احساس چمن ها را
یادت نرود
خواب من سبک است
آرام بیا.

#ای_لیا
@boiereihan
جائی در اتوبان تهران قزوین
آشغال نریزیم
با طبیعت مهربان باشیم.
Forwarded from رادیو زی
روز از برم چو رفتی، شب آمدی به خوابم
اینَست اگر کسی را عمری بُوَد دوباره!

کلیم کاشانی
@radio_zee
راه می افتادند، سبزه را هم میگذاشتند روی کاپوت ماشین و هرجایی که یک تکه سبزی، حالا علف هرز یا هرچیز دیگری پیدا میکردند می نشستند که مثلن سیزده نحسشان به در شود. باد می آمد، خاک میشد، پلو را قاطی خاشاک و خاکی که رویش مینشست سرد سرد میخوردند. خوشحال بودند. وقتی هم تنگشان میگرفت عین خیالشان نبود، یک جایی همان دوروبر پیدا میکردند و خلاص. همه چیز همینقدر ساده بود. راحت بود. نه اینکه سختی نداشتند، دلشان خوش بود. ساده میگرفتند. آخرین باری که سیزدهم بیرون رفته ام برمیگردد به خیلی سال پیش. الان که نشسته ام روی کاناپه و دارم چای گرمی می نوشم و توالت هم همین چند قدم آنورتر است دلم تنگ شده است برای آن سیزده به درها.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from شیداشید
«یک روز بخصوص» یا درستش «یک روز به‌خصوص» مثل مشکل ویرایشی نامش، شتاب‌زده و سطحی است. گذاشتن روشن‌فکر در مخمصهٔ شرافت و اخلاق و عاطفهٔ خانوادگی... و سربلند بیرون‌آمدنش به‌مثابه نوشدارو بعد از مرگ سهراب!
فیلم‌ها دیگر هیجان‌زده‌مان نمی‌کنند؛ فیلم‌های ایرانی به‌نظر درخور سینمارفتن، در رقابت نابرابر و مضحکی با فیلم‌های فرهادی هستند؛ سینمای فرهادی شاید بهترین را ارائه کند، اما نگاه یک نفر است. یک نفر که شاید در سینمای امروز فکر بهتری دارد و به بهترین شکل ممکن اجرایش می‌کند؛ سینمای غیرگیشه‌ای ایران انگار از یک طرف شده عرصهٔ رقیبان فرهادی در نشان‌دادن آدم‌های متوسط و به‌اصطلاح روشن‌فکر ایرانی و از طرف دیگر عرصهٔ مسابقه در نشان‌دادن بدبختی و اعتیاد!
#شیدا_حسین_زاده
#فیلم_نوشت
#یک_روز_بخصوص
#همایون_اسعدیان
@sheydashid
#سفر_خراسان
#هفت : کارگاه دوتارسازی

استاد دامن‌پاک که هم نیکو می‌نواختند، هم نیکو می‌ساختند دوتار را.
بسیار هم آدم خاکی‌ای بودند یعنی خیلی خیلی خاکی ها!

@m_mohamadpour
گفته بود موهاتو این شکلی کوتاه کن یه عکس از تو اینترنت نشونم داد. گفتم چرا؟ گفت من این مدلی دوست دارم. کوتاه کردم تو آینه نگاه کردم گفتم خب اون دوست داره. گفتم قشنگ شد؟ نگاه کرد و گفت رنگ موهات رو هم این شکلی کن، یه رنگ روشنی بود خوشم نیومد ولی گفتم اون دوست داره همینکارو میکنم.
....
گفتم موهاشو کوتاه کنه و رنگ کنه یه شب اومدم خونه لباس کوتاه قشنگی پوشیده بود نگاش کردم اومد تو بغلم خودشو جا کرد و مچاله کرد موهاشو بو کردم ولی بوی اونو نمیداد شبیهش شده بود ولی بوشو نمیداد!

+ داستانک
اقتباسی از یک متن دیگر
@boiereihan
تو رابطه یه لحظه هایی هست بهش میگن به موقع خفه شدن. یعنی دو طرف(یا یکیشون) بفهمن کی نباید ادامه بدن. سکوت برقرار کنن.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
بگذار دیگران به صفحه هایی که نوشته اند، افتخار کنند.
افتخارِ من صفحه هایی ست که خوانده ام.

خورخه لوییس بورخس
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab