من در چشمان تو مرده ام ،
سخت نگیر بانو
با اولین گریه ات
خاک می شوم.
گریه کن ،
شاید چشمانت تازه شود.
#ای_لیا
@boiereihan
سخت نگیر بانو
با اولین گریه ات
خاک می شوم.
گریه کن ،
شاید چشمانت تازه شود.
#ای_لیا
@boiereihan
میآمد روی پشت بام لباس پهن کند، قطار میشدیم توی خرابه پشت خانه شان. یک مشت پسربچه کچل دماغو که دیدن همین چند دقیقه و رویا ساختن های بعدش تمام آنچیزی بود که از زندگی می خواستیم.
شبی که عروسی میکرد از جمع ما ناصر از همه بیشتر دمق بود، حتی برای بچه هایشان هم اسم انتخاب کرده بود.
تنها چیزی که یادم مانده موهای خرمایی رنگی بود که گاه باد میخورد زیرشان، دست میکرد روسری را روی سرش جمع و جور میکرد و طره موهایش روی پیشانیش پریشان میشدند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شبی که عروسی میکرد از جمع ما ناصر از همه بیشتر دمق بود، حتی برای بچه هایشان هم اسم انتخاب کرده بود.
تنها چیزی که یادم مانده موهای خرمایی رنگی بود که گاه باد میخورد زیرشان، دست میکرد روسری را روی سرش جمع و جور میکرد و طره موهایش روی پیشانیش پریشان میشدند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمها و خوابهایشان همان وقتی می آیند که اصلن منتظرشان نیستی، بهشان فکر نمیکنی، روی کاناپه نشسته ای، کتاب میخوانی، خواب میآید تو را میکشد در آغوش، تن عریان خاطره ای زیر درخت بید مجنون، لب میگذارد روی لبهایت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت : پدرمان نگاه نافذی داشت، طوری که اگر هم میخواست تنبیه کند نگاهمان میکرد، آب میشدیم، میمردیم. نگاه کردن مستقیم توی چشمهایش کار سختی بود. عکسی از خودش انداخته بود که زده بودیم دیوار خانه. عکس طوری بود که انگار داشت خیره نگاه میکرد. یعنی هرجای خانه بودیم عکس داشت ما را می پایید. پدر میگفت من از توی این عکس رفتار شمارو میبینم. جرات نمیکردیم دست از پا خطا کنیم. گذشت تا اینکه یک روز خواهر بزرگترمان که سیزده چهارده سالی داشت رفت بالای صندلی و عکس را برگرداند طرف دیوار، ما که کوچکتر بودیم نگران شدیم، خواهرمان برگشت و گفت که خیالتون راحت بابا دیگه نمیبینه هرکاری دوست دارید انجام بدید. شب هم که پدر آمد فهمیدیم متوجه نشده پس از روز بعد عکس را برمیگرداندیم و خانه را میگذاشتیم روی سرمان. به اینجا که رسید گفت اعتقادات و باورهای غلط هم همینطور است، یک نفر اولی باید پیدا شود نشان دهد به بقیه که اینها همه اش بازی ست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت: میدانی چرا مردها زودتر میمیرند؟ گفتم: بهخاطر شرایط زندگی. بیشتر حرص میخورند و بیشتر عصبی هستند! خندید و گفت: نه! مردها زود عاشق میشوند، عشقشان را هم زود خرج میکنند. عشق که نباشد، دلت هم میمیرد. دل هم که مُرد، توفیری ندارد که نفس بکشی یا نه، مُردهای... سرم را بر دیوار کوفتم و در دم جان دادم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"سرمای برون چاره اش هیزم است،
سرمای درون را چه کنیم!"
عجالتن آغوش تنگ توصیه میشود!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سرمای درون را چه کنیم!"
عجالتن آغوش تنگ توصیه میشود!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آمدیم مسجد، آخرهای مجلس بود، نشستیم ته مسجد، تکیه دادیم به دیوار. کلاهش را گذاشته بود روی زانو، پسربچه ای قرآن های جزء جزء شده را آورد، یکی برداشتم، مسعود هم برداشت، در میان تعجب و دهان وامانده من گفت : من همون آدمم، همون لامذهب لا دین! اگر هم من به این چیزا معتقد نباشم ، خدابیامرز رسول که معتقد بوده، واسه اون میخونم!
چهارانو نشست و شروع کرد به خواندن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چهارانو نشست و شروع کرد به خواندن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پهلو به پهلو میشود،
خاطره مرد آمده است و نشسته است کنار تخت،
دست کرده است توی موهای زن.
#ای_لیا
@boiereihan
خاطره مرد آمده است و نشسته است کنار تخت،
دست کرده است توی موهای زن.
#ای_لیا
@boiereihan
زمان را بر می دارم
می ریزم در قاب نگاهت
تازه می شوم من
در چشمانت
دوباره می خندی
و زندگی تکرار می شود
در عادت های یک آغوش پر از تنهایی.
#ای_لیا
@boiereihan
می ریزم در قاب نگاهت
تازه می شوم من
در چشمانت
دوباره می خندی
و زندگی تکرار می شود
در عادت های یک آغوش پر از تنهایی.
#ای_لیا
@boiereihan
اگر زنی را دوست داری، گاه گاهی یادش بیاور ... همین دوست داشتن را!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در من زنی
از قرن هفدهم
در کوهپایه ای پوشیده از رنگ سبز نقاشی گمنام،
در کشمیر
در آب رودخانه ای
که میرسد کنار پلی چوبی
پاهایش در آب
دست میکند بین موهای نقاش،
که سر برده در آغوش زن.
#ای_لیا
@boiereihan
از قرن هفدهم
در کوهپایه ای پوشیده از رنگ سبز نقاشی گمنام،
در کشمیر
در آب رودخانه ای
که میرسد کنار پلی چوبی
پاهایش در آب
دست میکند بین موهای نقاش،
که سر برده در آغوش زن.
#ای_لیا
@boiereihan
زن دهانش باز است، خط چشم را تصحیح میکند، دست میکند توی کیف، مداد دیگری را بیرون میکشد، مداد زرشکی را میکشد دور لب هایش، مگس از کوچه تنهائی میگذرد، سهراب پیاده میشود، در 206 نقره ای را باز میکند و مینشیند کنار دست زن، زن دست میگذارد روی شانه سهراب!
چراغ سبز میشود، ونجلیز میزند روی داشبورد: " کجائی عمو؟"
سهراب توی دویست و شش نقره ای دست گذاشته است روی پشتی صندلی زن! برمیگردد، چشمکی میزند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چراغ سبز میشود، ونجلیز میزند روی داشبورد: " کجائی عمو؟"
سهراب توی دویست و شش نقره ای دست گذاشته است روی پشتی صندلی زن! برمیگردد، چشمکی میزند!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گوشی همراه زنگ میخورد! زنگی که خاص منزل پدری گذاشته ام ... سنتور دلنوازیست! چند لحظه ای محو سنتور شده ام!
- سلام، جانم؟!
مادر از آنطرف خط می گوید : امشب حتمن بیا خونه، دادشت هم میاد ... شب چله ای دور هم باشیم!
ناخودآگاه دلم گرفت. نمی دانم چرا ... مدتی هست که پدر و مادر را که می بینم دلم فشرده میشود. تنگ میشود! نفسم حبس میشود. منی که گریه نمیکردم این همه سال، طی این دو ماه بار دوم است که اشکم سرازیر میشود. آمده ام نشسته ام در دستشوئی شرکت و سرم را کرده ام لای دستانم و ریز ریز اشک می ریزم!
سالهائی که گذشت و میتوانستم بیشتر دوست داشتن را نشانشان دهم. بیشتر در آغوش بگیرم. کاش این غرور لعنتی اجازه میداد و طی این سالها این همه غرور پدر را لگدمال نمیکردم!
پدر و مادر در سالهائی هستند که می دانم شاید چند سال دیگر را فقط با وجودشان زندگی را درک خواهم کرد و حسرت سالهای گذشته که رفت بر باد!
زنگ میزنم آتلیه برای رزرو... چند عکس به یادگار بگیریم از این دوران با هم بودن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
- سلام، جانم؟!
مادر از آنطرف خط می گوید : امشب حتمن بیا خونه، دادشت هم میاد ... شب چله ای دور هم باشیم!
ناخودآگاه دلم گرفت. نمی دانم چرا ... مدتی هست که پدر و مادر را که می بینم دلم فشرده میشود. تنگ میشود! نفسم حبس میشود. منی که گریه نمیکردم این همه سال، طی این دو ماه بار دوم است که اشکم سرازیر میشود. آمده ام نشسته ام در دستشوئی شرکت و سرم را کرده ام لای دستانم و ریز ریز اشک می ریزم!
سالهائی که گذشت و میتوانستم بیشتر دوست داشتن را نشانشان دهم. بیشتر در آغوش بگیرم. کاش این غرور لعنتی اجازه میداد و طی این سالها این همه غرور پدر را لگدمال نمیکردم!
پدر و مادر در سالهائی هستند که می دانم شاید چند سال دیگر را فقط با وجودشان زندگی را درک خواهم کرد و حسرت سالهای گذشته که رفت بر باد!
زنگ میزنم آتلیه برای رزرو... چند عکس به یادگار بگیریم از این دوران با هم بودن!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمی همه چیز را فراموش می کند
حتی همین فراموشی را
و بر می گردد و دوباره با خاطراتش زندگی می کند.
#ای_لیا
@boiereihan
حتی همین فراموشی را
و بر می گردد و دوباره با خاطراتش زندگی می کند.
#ای_لیا
@boiereihan
والا که خونه باید آشپزخونه اش بزرگ باشه، دلباز باشه، بشه توش میز گذاشت، پنجره قدی بزرگ و نورگیر داشته باشه، روبروش تراس باشه! حالا خودش تراس نداشت، خونه روبروئیش تراس داشته باشه!
شباش هم آروم باشه، بشه زیر همچی نوری نشست و چای شبانه نوشید و به ی سری چیزا فکر کرد.
#ای_لیا
اینستاگرام من : iliya.7
@boiereihan
شباش هم آروم باشه، بشه زیر همچی نوری نشست و چای شبانه نوشید و به ی سری چیزا فکر کرد.
#ای_لیا
اینستاگرام من : iliya.7
@boiereihan