زنی نشسته روی صندلی.صندلی راحتی روی بالکن ساختمانی با آجرهای قرمز. بالکنی که سالهاست همین روبروی پنجره شرکت آویزان ساختمانی قدیمی ست. از این بالکن هایی که چند گلدان هم دوره اش کرده اند.
بالکن هایی که دیگر فقط در خاطرات عابرینی مانده که پیاده خیابان های تهران را طی می کردند و هر ازگاهی دختری هم آویزان می شد از لبه ی آن و تکه کاغذی پرت می کرد و عابر هم بر می داشت و شیرینی ساعت های خوش خواندن نامه می دوید زیر پوست صورتش.
باران هم می بارد البته. زن سیگار می کشد.از اینجایی که من ایستاده ام سیگار می کشد. ولی از انجایی که خودش ایستاده انگار آه می کشد و با بخار دهانش ها می کند روی نفس های تازه شد ی شهر که باران تنگی نفسش را کمی به تاخیر انداخت.
بالکن برای من تازگی دارد. این روزها حوصله ام زود سر می آید. کاری ندارم که انجام دهم. یعنی دارم ولی دستم بهانه خوبیست.بهانه ای برای فهمیدن بیشتر زندگی. اینکه کوچه شرکت درخت هم داشت و من ندیده بودم. اینکه طعم چای را می شود با حوصله زیر پوست احساس ورآمده خاطرات ریخت.
و پنجره ای که یادم نمی آید اصلن اینجا ، روی این دیوار روبروی میزم بوده یا نه. حوصله ام سر می آید. چای را بر می دارم و می نشینم کنار پنجره و آرام آرام احساس بودن را می فهمم.
زن هنوز سیگار می کشد. یا آه می کشد. چه می دانم شاید بخار دهانش را ها می کند ...
چای من هنوز تمام نشده ... ها می کنم روی لیوان چای.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بالکن هایی که دیگر فقط در خاطرات عابرینی مانده که پیاده خیابان های تهران را طی می کردند و هر ازگاهی دختری هم آویزان می شد از لبه ی آن و تکه کاغذی پرت می کرد و عابر هم بر می داشت و شیرینی ساعت های خوش خواندن نامه می دوید زیر پوست صورتش.
باران هم می بارد البته. زن سیگار می کشد.از اینجایی که من ایستاده ام سیگار می کشد. ولی از انجایی که خودش ایستاده انگار آه می کشد و با بخار دهانش ها می کند روی نفس های تازه شد ی شهر که باران تنگی نفسش را کمی به تاخیر انداخت.
بالکن برای من تازگی دارد. این روزها حوصله ام زود سر می آید. کاری ندارم که انجام دهم. یعنی دارم ولی دستم بهانه خوبیست.بهانه ای برای فهمیدن بیشتر زندگی. اینکه کوچه شرکت درخت هم داشت و من ندیده بودم. اینکه طعم چای را می شود با حوصله زیر پوست احساس ورآمده خاطرات ریخت.
و پنجره ای که یادم نمی آید اصلن اینجا ، روی این دیوار روبروی میزم بوده یا نه. حوصله ام سر می آید. چای را بر می دارم و می نشینم کنار پنجره و آرام آرام احساس بودن را می فهمم.
زن هنوز سیگار می کشد. یا آه می کشد. چه می دانم شاید بخار دهانش را ها می کند ...
چای من هنوز تمام نشده ... ها می کنم روی لیوان چای.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای ارسال صدا موارد زیر رو رعایت کنید :
1- زمان حداکثر 5 دقیقه
2- فایل صدارو بفرستید دوستان برخی روی تلگرام ضبط میکنن و میفرستن. لطفن فایل رو بفرسنید.
3- کیفیت صدا مهمه. صداهای خوبی دستمون رسیده ولی فایل ضبط شده کیفیت نداره.
تعداد فایلهای ارسالی زیاده و اگر هنوز پیغامتون رو سین نکردیم دلیل بر این نیست که اهمیت ندادیم نوبت نرسیده هنوز. به هر حال ممنون بابت استقبالتون.
@boiereihan
1- زمان حداکثر 5 دقیقه
2- فایل صدارو بفرستید دوستان برخی روی تلگرام ضبط میکنن و میفرستن. لطفن فایل رو بفرسنید.
3- کیفیت صدا مهمه. صداهای خوبی دستمون رسیده ولی فایل ضبط شده کیفیت نداره.
تعداد فایلهای ارسالی زیاده و اگر هنوز پیغامتون رو سین نکردیم دلیل بر این نیست که اهمیت ندادیم نوبت نرسیده هنوز. به هر حال ممنون بابت استقبالتون.
@boiereihan
یک زن جائی تمام میشود که برای فهمیدنش دیگر دیر شده است، تمام میشود شبیه ماهی مردهای که رویش هرچقدر آب بریزی دیگر زنده نمیشود ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
سی وچند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد...
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
برای ارسال صدا موارد زیر رو رعایت کنید :
1- زمان حداکثر 5 دقیقه
2- فایل صدارو بفرستید دوستان برخی روی تلگرام ضبط میکنن و میفرستن. لطفن فایل رو بفرسنید.
3- کیفیت صدا مهمه. صداهای خوبی دستمون رسیده ولی فایل ضبط شده کیفیت نداره.
تعداد فایلهای ارسالی زیاده و اگر هنوز پیغامتون رو سین نکردیم دلیل بر این نیست که اهمیت ندادیم نوبت نرسیده هنوز. به هر حال ممنون بابت استقبالتون.
@boiereihan
1- زمان حداکثر 5 دقیقه
2- فایل صدارو بفرستید دوستان برخی روی تلگرام ضبط میکنن و میفرستن. لطفن فایل رو بفرسنید.
3- کیفیت صدا مهمه. صداهای خوبی دستمون رسیده ولی فایل ضبط شده کیفیت نداره.
تعداد فایلهای ارسالی زیاده و اگر هنوز پیغامتون رو سین نکردیم دلیل بر این نیست که اهمیت ندادیم نوبت نرسیده هنوز. به هر حال ممنون بابت استقبالتون.
@boiereihan
زنی که تو را دوست دارد توی چشمهایش میتوان این دوست داشتن را دید، اینکه چطور نگاهت میکند، سرش را کمی کج میکند روی شانهاش زیر چشمی نگاهت میکند، چشمهایش میخندد، لبهایش هم گاهی میخندد، احساس یک زن از توی چشمهایش جاری میشود، اگر شاد باشد آن برق دلانگیز را میشوددر انتهای چشمهایش دید ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آنسوی شب، پشت خیابانهای خالی از باران، در انتهای یک تنهائی ابدی، کسی تو را دوست دارد ....
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
"دو روز پیش یک جوان ۲۷ ساله دو برادر معلول خود را در آبشار دوگنبدان رها کرد که هر دو به دلیل ناتوانی در شنا کردن غرق شدند. سپس با شلیک گلوله پدر بیمار ۸۵ ساله خود را هم کشت. قاتل ساعتی بعد خودش را به کلانتری معرفی کرد و گفت از نگهداری آنها خسته شده بود."
این خبر را میخوانیم و کمی هم شاید بدوبیراه بگوئیم و بعد میخزیم توی زندگیهای تکراری خودمان.
@boiereihan
این خبر را میخوانیم و کمی هم شاید بدوبیراه بگوئیم و بعد میخزیم توی زندگیهای تکراری خودمان.
@boiereihan
وظیفهی روشنفکر حقیقتگویی در برابر قدرت است. این قدرت هرچه میخواهد باشد. از اقتدار رژیمهای سرکوبگر و توتالیتر گرفته، تا قدرتی که در ورای گفتمانهای مسلط و ظاهراً موجه وجود دارد.
ادوارد سعید
@boiereihan
ادوارد سعید
@boiereihan