Forwarded from ایلیا
متنی رو با صدای خودتون ضبط کنید. حداکثر ۵ دقیقه و سعی کنید حجم فایل صداتون هم کم باشه. قول نمیدم همهی صداهارو منتشر کنم. بستگی به کیفیت صدای ضبط شده داره.
فایل صداتون رو به اکانت زیر ارسال کنید پس از بررسی و در صورت امکان صداتون منتشر میشه.
اسم خودتون رو هم ذکر کنید. در ضمن این اکانت فقط برای ارسال فایل صوتیه.
@diablom
-------------------
@boiereihan
فایل صداتون رو به اکانت زیر ارسال کنید پس از بررسی و در صورت امکان صداتون منتشر میشه.
اسم خودتون رو هم ذکر کنید. در ضمن این اکانت فقط برای ارسال فایل صوتیه.
@diablom
-------------------
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
روایت ناهید داییجواد از غروب کوهستانش
از کودکی به آواز علاقمند بودم و تنها پدرم حامی من در این راه بود و بقیهی خانواده آن را قبیح میدانستند. سال ۱۳۳۹ بهتازگی دیپلم گرفته بودم. آن دوره جهانبخش پازوکی با رادیو اصفهان همکاری میکرد تا اینکه هوشمند عقیلی و جهانبخش پازوکی در اصفهان کنسرتی را برگزار کردند و من در بخشی از آن مراسم، قطعهی «بردی از یادم» بانو دلکش را به همراه نوازندگی جهانبخش پازوکی اجرا کردم. سیروس ساغری بعد از اجرای من به پشتصحنه آمد و گفت که آهنگی بهنام «غروب کوهستان» دارد و پیشنهاد داد که من آن را در رایو اجرا کنم.
قبول کردم و این آهنگ را با همکاری گروه ارکستر رادیو اصفهان خواندم و ضبط شد، اما از جانب مادر و بزرگان خانوادهی ما اجازهی پخش در رادیو را نداشت. اینکه آوازخوانی در خانواده ما خوبیت ندارد، دختر اصیل و خانوادهدار آواز نمیخواند، برای خانوادهی سرشناس داییجواد قبح دارد که دخترشان آوازخوان باشد و ازایندست صحبتها، بگومگوهای خانواده ما شده بود و در این میان تنها مرحوم پدرم پشتیبان من بود.
پدرم ترتیب یک میهمانی خانوادگی مردانه را داد و همه بزرگان فامیل جمع شدند و همه یکصدا میگفتند که ناهید باید ازدواج کند. داییام جواد داییجواد وکیل دادگستری بود و بسیار خوشصحبت. در آن میهمانی با بیان دلایل منطقی توانست همه را متقاعد کند که به من حق بدهند که خودم برای زندگیام تصمیم بگیرم و با پایبندی به اصول و حفظ چارچوبهای اخلاقی وارد عرصه هنر شوم.
سال ۱۳۴۱ قرار بود مسابقه آوازخوانی استانها به میزبانی اصفهان و در ساختمان رادیو برگزار شود. از تمام شهرها شرکتکنندگان آمده بودند و در ابتدا قرار بود که مرحوم تاج اصفهانی به نمایندگی از اصفهان هنرنمایی کند، اما بعد قرعه به نام من افتاد.
تجربهی اول پشت میکروفن درحالیکه گلپا، بانو الهه و بانو پوران را در لژ رادیو و پشت میز داوری میدیدم و تعداد صد تماشاچی و حضور شانزده موزیسین حرفهای در سالن و انبوه شنوندگان رادیو در سراسر ایران، ترس مرا بیشتر میکرد.
ترانهی «غروب کوهستان» را با ضرب امید بیداریان و ویولننوازی جهانبخش پازوکی اجرا کردم و به دید خودم بسیار اجرای بیکیفیتی بود. لرزش در صدا و کشدار شدن تحریرها؛ اما هیچگاه از یاد نمیبرم که جمعیت حاضر دو دقیقهی تمام تشویق میکردند.
یک هفته بعد از این اجرا، کلنل وزیری و حسینعلی ملاح قطعهای در دستگاه چهارگاه ساختند و مرا دعوت به همکاری کردند. ماهی یکبار اجرا در رادیو تهران، حدود ۱۵ اجرا در گلها و ۱۵تا در رنگارنگ.
زمانی که در تربیتمعلم پذیرفته شدم، برای پدرم پیام تبریکی با این عنوان که ورود دخترتان را به دارالمعلمان تبریک عرض میکنیم فرستاده شد و از این زمان مادرم هم خوشحال و راضی بود.
دههی ۵۰ وارد آموزش و پرورش شدم و ابتدا دبیر پرورشی بودم که موسیقی و تئاتر کار میکردم و بعداً دبیری ادبیات فارسی در دبیرستان رودابه را به عهده گرفتم.
سال ۱۳۵۵ کیوان قدرخواه که نسبت فامیلی باهم داشتیم و تازه مدرک وکالت گرفته بود از من خواستگاری کرد. ابتدا قبول نکردم و به او گفتم چه ویژگی دارم که مرا انتخاب کردی؟ آوازهخوان هم که هستم!
آن زمان در محلهی عباسآباد اصفهان ساکن شده بودیم و در همان خانهی پدری جشن عروسی برگزار کردیم. حضور هزار نفر میهمانی که نیمی از آنها دعوت نشده بودند و خودم آواز میخواندم و نوازندگان مینواختند و همه شاد بودند.
goo.gl/iMaiWd
ناهید داییجواد: پیشنهاد دادهام تا در این دنیا هستم کنسرتی در اصفهان برگزار کنم، اما اجازه ندادهاند.
@KhabGard
ناهید داییجواد شب گذشته ۱۹ آذرماه ۹۶ بر اثر سانحهی تصادف در خیابان مرداویج اصفهان درگذشت.
منبع: https://goo.gl/YkoEf8
در خوابگرد: http://khabgard.com/2831
از کودکی به آواز علاقمند بودم و تنها پدرم حامی من در این راه بود و بقیهی خانواده آن را قبیح میدانستند. سال ۱۳۳۹ بهتازگی دیپلم گرفته بودم. آن دوره جهانبخش پازوکی با رادیو اصفهان همکاری میکرد تا اینکه هوشمند عقیلی و جهانبخش پازوکی در اصفهان کنسرتی را برگزار کردند و من در بخشی از آن مراسم، قطعهی «بردی از یادم» بانو دلکش را به همراه نوازندگی جهانبخش پازوکی اجرا کردم. سیروس ساغری بعد از اجرای من به پشتصحنه آمد و گفت که آهنگی بهنام «غروب کوهستان» دارد و پیشنهاد داد که من آن را در رایو اجرا کنم.
قبول کردم و این آهنگ را با همکاری گروه ارکستر رادیو اصفهان خواندم و ضبط شد، اما از جانب مادر و بزرگان خانوادهی ما اجازهی پخش در رادیو را نداشت. اینکه آوازخوانی در خانواده ما خوبیت ندارد، دختر اصیل و خانوادهدار آواز نمیخواند، برای خانوادهی سرشناس داییجواد قبح دارد که دخترشان آوازخوان باشد و ازایندست صحبتها، بگومگوهای خانواده ما شده بود و در این میان تنها مرحوم پدرم پشتیبان من بود.
پدرم ترتیب یک میهمانی خانوادگی مردانه را داد و همه بزرگان فامیل جمع شدند و همه یکصدا میگفتند که ناهید باید ازدواج کند. داییام جواد داییجواد وکیل دادگستری بود و بسیار خوشصحبت. در آن میهمانی با بیان دلایل منطقی توانست همه را متقاعد کند که به من حق بدهند که خودم برای زندگیام تصمیم بگیرم و با پایبندی به اصول و حفظ چارچوبهای اخلاقی وارد عرصه هنر شوم.
سال ۱۳۴۱ قرار بود مسابقه آوازخوانی استانها به میزبانی اصفهان و در ساختمان رادیو برگزار شود. از تمام شهرها شرکتکنندگان آمده بودند و در ابتدا قرار بود که مرحوم تاج اصفهانی به نمایندگی از اصفهان هنرنمایی کند، اما بعد قرعه به نام من افتاد.
تجربهی اول پشت میکروفن درحالیکه گلپا، بانو الهه و بانو پوران را در لژ رادیو و پشت میز داوری میدیدم و تعداد صد تماشاچی و حضور شانزده موزیسین حرفهای در سالن و انبوه شنوندگان رادیو در سراسر ایران، ترس مرا بیشتر میکرد.
ترانهی «غروب کوهستان» را با ضرب امید بیداریان و ویولننوازی جهانبخش پازوکی اجرا کردم و به دید خودم بسیار اجرای بیکیفیتی بود. لرزش در صدا و کشدار شدن تحریرها؛ اما هیچگاه از یاد نمیبرم که جمعیت حاضر دو دقیقهی تمام تشویق میکردند.
یک هفته بعد از این اجرا، کلنل وزیری و حسینعلی ملاح قطعهای در دستگاه چهارگاه ساختند و مرا دعوت به همکاری کردند. ماهی یکبار اجرا در رادیو تهران، حدود ۱۵ اجرا در گلها و ۱۵تا در رنگارنگ.
زمانی که در تربیتمعلم پذیرفته شدم، برای پدرم پیام تبریکی با این عنوان که ورود دخترتان را به دارالمعلمان تبریک عرض میکنیم فرستاده شد و از این زمان مادرم هم خوشحال و راضی بود.
دههی ۵۰ وارد آموزش و پرورش شدم و ابتدا دبیر پرورشی بودم که موسیقی و تئاتر کار میکردم و بعداً دبیری ادبیات فارسی در دبیرستان رودابه را به عهده گرفتم.
سال ۱۳۵۵ کیوان قدرخواه که نسبت فامیلی باهم داشتیم و تازه مدرک وکالت گرفته بود از من خواستگاری کرد. ابتدا قبول نکردم و به او گفتم چه ویژگی دارم که مرا انتخاب کردی؟ آوازهخوان هم که هستم!
آن زمان در محلهی عباسآباد اصفهان ساکن شده بودیم و در همان خانهی پدری جشن عروسی برگزار کردیم. حضور هزار نفر میهمانی که نیمی از آنها دعوت نشده بودند و خودم آواز میخواندم و نوازندگان مینواختند و همه شاد بودند.
goo.gl/iMaiWd
ناهید داییجواد: پیشنهاد دادهام تا در این دنیا هستم کنسرتی در اصفهان برگزار کنم، اما اجازه ندادهاند.
@KhabGard
ناهید داییجواد شب گذشته ۱۹ آذرماه ۹۶ بر اثر سانحهی تصادف در خیابان مرداویج اصفهان درگذشت.
منبع: https://goo.gl/YkoEf8
در خوابگرد: http://khabgard.com/2831
Forwarded from کافی کتاب
در خانه من، ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.
من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafiketab
زنها که عاشق میشوند، همه چیز را می گذارند در پشت سر و تمام پل های پشت شان را منفجر می کنند، چون قصدی برای برگشت ندارند، همه چیز در پیش رویشان است، ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این عکس را ببینید. توی عکس کندی خوشحال است، جکی همسرش خوشحال است، در اوج محبوبیت قرار دارند، هنه چیز خوب است مردم خوشحالند، کسی نمیداند قرار است چند دقیقه دیگر چه اتفاقی رخ بدهد، البته بغیر از آنهائی که توطئه را چیدهاند، چند لحظه بعد از این عکس بووم! سه گلوله شلیک میشود و مغز کندی پخش میشود توی دامن جکی. آن لحظه به چه چیز فکر میکرده فقط خودش میداند. زندگی همینطور است، در لحظه رخ میدهد، گذشته رفته است، آینده هم که هنوز نیامده همه چیز در لحظه رخ میدهد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
Forwarded from کافی کتاب
صفر را بستند
که ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم !
اکبر اکسیر
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
که ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم !
اکبر اکسیر
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
حافظ
#شعر
@boiereihan
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
حافظ
#شعر
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
جایزهی احمد محمود برگزار شد و کتاب «یک پروندهی کهنه»ی رضا جولایی بهترین رمان سال. دولتآبادی هم خطاب به مسئولان فریاد زد: شما فقط تقویم هستید، تاریخْ ماییم.
@KhabGard
گزارش مراسم:
goo.gl/UqvxJc
@KhabGard
گزارش مراسم:
goo.gl/UqvxJc