Forwarded from ایلیا
دوست داشتن ساده است . کودکی باید نشسته باشد در قلبت تا بدون هیچ چشمداشتی در اغوش بگیرد احساس بودن ها را.
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های تو که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، بوئیدن نگاه تو ...
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های تو که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، بوئیدن نگاه تو ...
#ای_لیا
@boiereihan
ما جنوب شهریا تو زمین خاکی و گردوخاک میزدیم تو سر هم شاید یه ننهمردهای مارو ببینه بگه بیا باشگاه تمرین اون بالا بچههاشون میرفتن سالن حیدرنیا و کبکانیان و کشوری و هفتم تیر بسکتبال، یه سال گفتم منم برم قاطیشون یه جلسه رفتم ۷ تیر توپ بسکتبال کوبیدن تو دماغم برگشتم به خویشتن خویش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما بچه بودیم بچه پولدارا اسمشون پدرام و آرش و ایرج و اینجور چیزا بود، هربار بابامون مارو میریخت پشت وانت میبرد پارک لاله همیشه یکی دوتا پدرام و آرش با پدرهای خندان و مهربانشون در حال دوییدن بودن. یه مشت بچه سوسول!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهار را زیر پیراهنت پنهان کردهای
رها کن پیراهنت را
بگذار رایحهی بهار در خیالم بریزد
#ای_لیا
@boiereihan
رها کن پیراهنت را
بگذار رایحهی بهار در خیالم بریزد
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
برای زیستن دو قلب لازم است،
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند .
احمد شاملو
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند .
احمد شاملو
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
کاش اخطارهارو جدی بگیریم.
دو طرف پل رو بستن که ماشین نره مردم رفتن روی پل، اونحجم و فشار آب احتمالن اونپل رو بشوره و ببره و همه اینها در یک لحظه رخ خواهد داد حتی فرصت نمیکنن به فرار فکر کنن.
عکس: علیرضا وهاب زاده، توئیتر
@boiereihan
دو طرف پل رو بستن که ماشین نره مردم رفتن روی پل، اونحجم و فشار آب احتمالن اونپل رو بشوره و ببره و همه اینها در یک لحظه رخ خواهد داد حتی فرصت نمیکنن به فرار فکر کنن.
عکس: علیرضا وهاب زاده، توئیتر
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
این عکس را ببینید. توی عکس کندی خوشحال است، جکی همسرش خوشحال است، در اوج محبوبیت قرار دارند، هنه چیز خوب است مردم خوشحالند، کسی نمیداند قرار است چند دقیقه دیگر چه اتفاقی رخ بدهد، البته بغیر از آنهائی که توطئه را چیدهاند، چند لحظه بعد از این عکس بووم! سه گلوله شلیک میشود و مغز کندی پخش میشود توی دامن جکی. آن لحظه به چه چیز فکر میکرده فقط خودش میداند. زندگی همینطور است، در لحظه رخ میدهد، گذشته رفته است، آینده هم که هنوز نیامده همه چیز در لحظه رخ میدهد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
این همه از تاریکی بد نگویید
شما که فروش چراغتان،
به لطف همین تاریکی ست .
شمس لنگرودی
#شعر
#کافی_کتاب
@boiereihan
شما که فروش چراغتان،
به لطف همین تاریکی ست .
شمس لنگرودی
#شعر
#کافی_کتاب
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
مرد پول را گذاشت روی دراور، همانطور عریان دراز کشید روی تخت و سیگاری گیراند. زن ساقها را که بالا میکشید نگاهی کرد، نصف پول را برداشت، مرد متعجب سیگار را پایین آورد و پرسید : مثل همیشه حساب کردم که؟
زن سرش پایین بود با بند کفشها ور میرفت، گفت : اینبار حین بوسیدن، خودمم خوشم اومد، حالم عوض شد!
+ داستانک
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن سرش پایین بود با بند کفشها ور میرفت، گفت : اینبار حین بوسیدن، خودمم خوشم اومد، حالم عوض شد!
+ داستانک
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم ....
حمید مصدق
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم ....
حمید مصدق
#کافی_کتاب
#شعر
@kafiketab