یک عاشقانه آرام
گاهی
از بوسیدن پشت گردن زنی
که دستهایش تا آرنج
در ظرفهای نشسته ی یک رابطه ی مبهم گیر کرده است
آغاز می شود.
گاهی فقط
باید
زندگی را دور زد،
و کمی فهمید زنی را که به امیدهای مردی امیدوار است.
زنی که تمام خیالاتش در قمار زندگی
روی میز احساسش پهن است.
یک عاشقانه ی آرام،
گاهی بوئیدن موهای زنی ست.
و فهمیدن طعم احساس یک دوست داشتن ...
زندگی ساده است
و دوست داشتن ساده تر.
#ای_لیا
@boiereihan
گاهی
از بوسیدن پشت گردن زنی
که دستهایش تا آرنج
در ظرفهای نشسته ی یک رابطه ی مبهم گیر کرده است
آغاز می شود.
گاهی فقط
باید
زندگی را دور زد،
و کمی فهمید زنی را که به امیدهای مردی امیدوار است.
زنی که تمام خیالاتش در قمار زندگی
روی میز احساسش پهن است.
یک عاشقانه ی آرام،
گاهی بوئیدن موهای زنی ست.
و فهمیدن طعم احساس یک دوست داشتن ...
زندگی ساده است
و دوست داشتن ساده تر.
#ای_لیا
@boiereihan
این که خدایی هست و یا نیست و یا اینکه جهان را سرانجامی باشد و یا نباشد، این فرع موضوع ست.
اصل موضوع اینجاست که بشر حقیر است و خود این را نمی داند .
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اصل موضوع اینجاست که بشر حقیر است و خود این را نمی داند .
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت میرفتم ماموریت زنم بهم گفت جان مهشید(دخترشون) جای دیگه ای نمیخوای بری؟
گفتم اگرم بخوام برم که راستشو بهت نمیگم چرا بیخودی میپرسی؟
گفت میپرسم اگر یه درصدم احتمال داشته باشه که داری دروغ میکی به فکر بیافتی و شرمنده بشی!
فلافلمو گاز میزدم، حین جویدن، نوشابه رو بالا آوردم قاطی فلافل بدم پایین بهش گفتم : حالا شرمنده شدی یا نه؟
فلاقل پرید تو گلوش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم اگرم بخوام برم که راستشو بهت نمیگم چرا بیخودی میپرسی؟
گفت میپرسم اگر یه درصدم احتمال داشته باشه که داری دروغ میکی به فکر بیافتی و شرمنده بشی!
فلافلمو گاز میزدم، حین جویدن، نوشابه رو بالا آوردم قاطی فلافل بدم پایین بهش گفتم : حالا شرمنده شدی یا نه؟
فلاقل پرید تو گلوش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سعی کرده ام همه را دوست بدارم
همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند
سعی کرده ام به همه بگویم تو
چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد
سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم
چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است
سعی کرده ام لبخندی داشته باشم
شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.
سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم
گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.
سعی کرده ام بوی آدمیان را در باد بسپارم به ذهن
شاید بوی آشنایی که راه گم کرده است پیدا شود.
سعی کرده ام به نبودن بیاندبشم
بودن مساله نیست، نبودن مهم تر است.
سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم
شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.
سعی کرده ام دوست بدارم
چون دوست داشتن ساده است.
ساده باشیم پس ...
#ای_لیا
@boiereihan
همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند
سعی کرده ام به همه بگویم تو
چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد
سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم
چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است
سعی کرده ام لبخندی داشته باشم
شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.
سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم
گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.
سعی کرده ام بوی آدمیان را در باد بسپارم به ذهن
شاید بوی آشنایی که راه گم کرده است پیدا شود.
سعی کرده ام به نبودن بیاندبشم
بودن مساله نیست، نبودن مهم تر است.
سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم
شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.
سعی کرده ام دوست بدارم
چون دوست داشتن ساده است.
ساده باشیم پس ...
#ای_لیا
@boiereihan
بهشت زهرا جای عجیبی ست، مخصوصن روزهای وسط هفته، خلوت، میتوانی بروی گوشه ای، بنشینی و به عالم خفتگان و یا به قولی بیداران چشم بدوزی و کمی هم در خودت مچاله شوی.
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.
پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"
چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.
دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"
خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.
پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"
چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.
دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"
خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن ایرانی در حال رشد فکری و اجتماعیه. با دنیای مدرن آشنا شده، حق و حقوق خودشو خوب میشناسه ولی از اونور هم علی رغم این رشد فکری و اجتماعی هنوز هم حق و حقوق زن سنتی رو بی خیال نمیشه. یعنی اینکه مهریه میخواد، نفقه میخواد و ... البته زنی که خانه داری رو انتخاب کرده قاعدتن شرایطش فرق داره. اونم تو درآمد مرد شریکه ولی کلی عرض کردم. یعنی اینکه فقط ظاهر برخی زنها مدرن شده وگرنه اون خوی سنتی هنوز سرجاشه. زندگی یه اشتراک دو طرفه ست. با حقوق دوطرفه. هرچند میدونم قوانین برای دوطرف یکسان نیست.
+ البته پیشاپیش درباره اینکه به زن ظلم شده و فلان اعتراف کنم که اینو به اون ربط ندید.
#ای_لیا
@boiereihan
+ البته پیشاپیش درباره اینکه به زن ظلم شده و فلان اعتراف کنم که اینو به اون ربط ندید.
#ای_لیا
@boiereihan
یه سری حرفها هم هست همون یکبار که جسارت می کنی و میگی مزه داره، دیگه تکرارش نکن. بذار از بودن تو خلسه لذتش سیراب بشی، همون زمانی که زمان متوقف شده، همون زمان فریز شده رو یادت بیاری ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تلفن که زنگ میخورد زن کتری را رها میکند کنار قوری چای!
"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟"
حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل میشود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را صاف میکند، گونه هایش سرخ میشود، خون میدود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زبر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و می پیچاند، می نشیند کنار میز، روی صندلی. دست میکند توی پیچ و واپیچ سیم تلفن، لب پائین را جمع میکند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که میگذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا میدهد به پائین.
کتری را برمی دارد آب جوش را میریزد روی چای سبز داخل کتری، بخار چای که میخورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن میکشد و میرساند به گونه هایش، زن دوباره میخندد و لبها را جمع میکند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را میگذارد روی اجاق، دست چپ را جمع میکند روی سینه اش، دست راست را میگذارد روی گونه اش، داغ است!
چشمهای زن میخندند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"سلام، خوبی تو؟ چه خبرا؟"
حرفها و تعارفات معمول که رد و بدل میشود، آنطرف گوشی مرد انگار چیزی گفته باشد، زن خودش را صاف میکند، گونه هایش سرخ میشود، خون میدود زیر پوستش، آرام آرام خطوط لبهایش از هم باز میشوند میروند به سمت انحنا! زن لبخند میزند، پشت انگشتان را میکشد زبر لاله گوشش، روی گردنش، چندتائی تار مو را می گیرد و می پیچاند، می نشیند کنار میز، روی صندلی. دست میکند توی پیچ و واپیچ سیم تلفن، لب پائین را جمع میکند بین دندانهایش، صورتش گل انداخته!
گوشی را که میگذارد، دستها را بالا میگیرد و پیچ و تابی از بالا میدهد به پائین.
کتری را برمی دارد آب جوش را میریزد روی چای سبز داخل کتری، بخار چای که میخورد توی صورت زن، چیزی را از درون زن میکشد و میرساند به گونه هایش، زن دوباره میخندد و لبها را جمع میکند بین دندانهایش! دست چپ را می گذارد به کمر، هنوز بخار از روی قوری بلند است!
زن کتری را میگذارد روی اجاق، دست چپ را جمع میکند روی سینه اش، دست راست را میگذارد روی گونه اش، داغ است!
چشمهای زن میخندند ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جلوی دانشگاه آمریکائی های بیروت، بغل به بغل دختر و پسر خوابیده بودند، روی چمن ها کتاب میخواندند و گپ میزدند، یا در آغوش یکدیگر دل میدادند و قلوه باز میستاندند. برای ما کمی عجیب بود، ندیده بودیم زنده، هرچه بود در فیلم بود و غیره.
روی پله ها دختر و پسری تا سر حد مرگ مشغول خوردن همدیگر بودن(لب و دهان را عرض میکنم البته) دو قدم آنورتر یک دختر محجبه باهمان تیپ روسری بستن لبنانی نشسته بود و کتاب میخواند.
زندگی مسالمت آمیز فرهگ ها و مذاهب ... کسی سرش را در سوراخ دعای آن دیگری فرو نمیکند.
+ ساحل خوبی هم دارد، از بشر و پری و حوری و غیره، کنار هم ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روی پله ها دختر و پسری تا سر حد مرگ مشغول خوردن همدیگر بودن(لب و دهان را عرض میکنم البته) دو قدم آنورتر یک دختر محجبه باهمان تیپ روسری بستن لبنانی نشسته بود و کتاب میخواند.
زندگی مسالمت آمیز فرهگ ها و مذاهب ... کسی سرش را در سوراخ دعای آن دیگری فرو نمیکند.
+ ساحل خوبی هم دارد، از بشر و پری و حوری و غیره، کنار هم ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چند ماهی ست آمده ایم یک ساختمان جدید. تک واحدی. دنج تر از ساختمان قبلی. چند روزی گذشت و همه چیز بر طبق میل پیش میرفت تا روزی که همسایه طبقه دوم مارا کشید کناری و گفت : مهندس جان!( همان روز اول سیراب شیردان فیها خالدون مارا درآورده بود) صبحها که از پله تشریف میبرید کمی آرامتر قدم بردارید تا نشکند این چینی نازک خواب آقا کوچولوی ما که توی حال می خوابانیمش!
گفتیم چشم! صبح زود مثل زنانی که شب از مهمانی برمیگردند، پاچه دامن لباس شبمان را بالا میگرفتیم و کفش های پاشنه بلندمان را در دست و روی پنجه آرام گام برمیداشتیم.
گذشت تا اینکه یکروز گفت : مهندس جان! چون این ساختمون کوچیکه و شما تو پارکینگ استارت میزنی سر صبح، صدا میپیچه و خلاصه ...
یاد داستان خانم گرگه کتاب خاطره های پراکنده گلی ترقی افتادم! تا موضوع بیشتر از این بیخ پیدا نکند لبخندی زدم و رفتم پائین، استارت زدم و چند بار هم پا روی پدال گاز گذاشتم!! حس خوبی داشت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتیم چشم! صبح زود مثل زنانی که شب از مهمانی برمیگردند، پاچه دامن لباس شبمان را بالا میگرفتیم و کفش های پاشنه بلندمان را در دست و روی پنجه آرام گام برمیداشتیم.
گذشت تا اینکه یکروز گفت : مهندس جان! چون این ساختمون کوچیکه و شما تو پارکینگ استارت میزنی سر صبح، صدا میپیچه و خلاصه ...
یاد داستان خانم گرگه کتاب خاطره های پراکنده گلی ترقی افتادم! تا موضوع بیشتر از این بیخ پیدا نکند لبخندی زدم و رفتم پائین، استارت زدم و چند بار هم پا روی پدال گاز گذاشتم!! حس خوبی داشت ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو شعر بگو
من به لبهای تو خیره می شوم
و طعم بوسه های تابستان را
در دهان خاطره ها می جویم
تو شعر بگو
زمین شاید بایستد از حرکت
و یادش بیاید که ماه در ان دوردست
فقط شبح یک معشوقه بی احساس است
که هیچ بوسه ای را پاسخ نمی دهد.
تو شعر بگو
شعر یک عادت بی تکرار ، بی منت ...
بوسه را می گویم.
#ای_لیا
@boiereihan
من به لبهای تو خیره می شوم
و طعم بوسه های تابستان را
در دهان خاطره ها می جویم
تو شعر بگو
زمین شاید بایستد از حرکت
و یادش بیاید که ماه در ان دوردست
فقط شبح یک معشوقه بی احساس است
که هیچ بوسه ای را پاسخ نمی دهد.
تو شعر بگو
شعر یک عادت بی تکرار ، بی منت ...
بوسه را می گویم.
#ای_لیا
@boiereihan
بوسیدن که فقط چشیدن لبها و فرو کردن زبان تا ته حلق و بعد هم مثلن ادا درآوردن آرتیستیک شبیه فیلمها نیست که!
اگر نتوانی روح زن را از درونش بیرون بکشی، اگر نتوانی خستگی جسمش را تسکین دهی، هرچقدر هم ادا درآوری بوسیدن نمیدانی!
بوسیدن گاه میشود همین لب روی لب گذاشتن و در خلسه بودنش هضم شدن و رها شدن و ...
نه عزیز من، بوسیدن نمیدانی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اگر نتوانی روح زن را از درونش بیرون بکشی، اگر نتوانی خستگی جسمش را تسکین دهی، هرچقدر هم ادا درآوری بوسیدن نمیدانی!
بوسیدن گاه میشود همین لب روی لب گذاشتن و در خلسه بودنش هضم شدن و رها شدن و ...
نه عزیز من، بوسیدن نمیدانی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در بین همه آنهایی که دوستشان داری، یک نفر هست که طنین صدایش طور دیگریست، جور دیگری اسم تو را صدا میزند، کلمات را طور دیگری ادا میکند، در بین همه آنها یک نفر هست که صدایش برای تو خوبتر است ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
ما مردها، ما مردها بیشتر اوقات متهمیم. متهم به هزارویک کار نکرده. متهم هستیم که زن را برده میخواهیم، متهم هستیم که احساس نداریم، متهم هستیم آزار رسانیم، متهم هستیم هوس بازیم، متهم هستیم دنبال بازی دادن احساس زنانیم ولی من مردی را دیدم توی خط چهار مترو، خسته، چشمهایش خواب و بیدار، وقتی زنی آمد توی قطار بلند شد جای خود را به زن داد و رفت گوشه کنار در نشست، چشمهایش هنوز خواب و بیدار بود. ما مردها هم خسته ایم. ما مردها هم زندگی را همانقدر زیبا دوست داریم که به چسمهای توی زن می آید. ما مردها متهمیم ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
زن توی تخت غلت زد و ملحفه را دور خودش پیچاند و رسید لبه تخت، گوشه پیرهن مرد را گرفت کشید، مرد پرت شد توی بغل زن، هردو خندیدند!
مرد دیر رسیده بود، پشت میز چای را که سر میکشید به نوشته های زن توی
گوشی نگاه میکرد، چشمهایش برق میزد، آنطرف هم لابد چشمهای زن خندیده بود وقت نوشتن شان!
#ای_لیا
@boiereihan
مرد دیر رسیده بود، پشت میز چای را که سر میکشید به نوشته های زن توی
گوشی نگاه میکرد، چشمهایش برق میزد، آنطرف هم لابد چشمهای زن خندیده بود وقت نوشتن شان!
#ای_لیا
@boiereihan