زن به مرد گفته بود دوست داشتن اجازه نمیخواهد، یکجا میزند توی صورتت به خودت میآئی میبینی چیزی فرق کرده است، هوا طعم گرفته است، نفس کشیدنت فرق کرده است، آن تهها توی افق غروب زیباتر شده است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
شهریور دختری ست که بلوغ را پشت سر گذاشته طبعش گرم است و احساسش به خنکی پس از باران است, دهانش بوی جنگل های باران خورده شمال را میدهد و تنش به لطافت شنهای جاری در دل شبهای کویر است, توی آغوشش زندگی آرام خوابیده است.
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شهریور جان است ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه بار دخترک رو بردم پشتبام بهش دب اکبر و اصغر رو نشون بدم گفت دب یعنی چی گفتم خرس، اوناهاش نگاه کن، بچه یه مدت نگاه کرد و گفت بابا واقعن تو خودت خرس میبینی که منم ببینم؟
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤1
من دزدی هم کردم، با پسر همسایه که دو سال بزرگتر بود میرفتیم توی مغازه یهو یکیمون یه چیزی برمیداشت فرار میکرد صاحب مغازه میرفت دنبالش اون یکی تو معازه میموند یا پول برمیداشت یا چیزهای دیگه، چندبار اینکار رو کردم، ۱۲ سیزده ساله بودم تصمیم گرفتم توبه کنم رفتم کلانتری خودم رو معرفی کردم. یارو از خنده دل و رودهش قاطی شده بود، هی توضیح میدادم یارو باز میخندید. آخرش مارو بردن پیش رییس کلانتری یارو گفت اگر پشیمونی برو از صاحب مغازه حلالیت بگیر، رفتم پیش دوتا صاحب مغازه، یکی یه چک خوردم و بعد دو هفته پیششون مجانی شاگردی کردم تا صاف بشه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
اگر در سر یک ملت بذر دانش و اخلاق بکارید و آنها را آبیاری کنید حاصلخیز کنید، روشن کنید و تربیت کنید خواهید دید که دیگر نیاز به بریدن و به دار آویختن این سرهای نازنین نیست !
خاطرات یک محکوم - ویکتور هوگو
#برشی_از_یک_کتاب
@kafikwtab
خاطرات یک محکوم - ویکتور هوگو
#برشی_از_یک_کتاب
@kafikwtab
There are basically two types of people. People who accomplish things, and people who claim to have accomplished things. The first group is less crowded.
Mark Twain
#quotes
@boiereihan
Mark Twain
#quotes
@boiereihan
یه نوت ۱۰ افتاده بود کف تاکسی، خاموش بود، آوردم شرکت زدم به شارژر، تا روشن شد و بالا اومد زنگ خورد، پشت خط یه آقایی سراسیمه گفت آقا گوشی منه، گفتم خاموش بود، تشریف بیارید بگیرید.1 ساعت بعد سراسیمه و مضطرب رسید، برای راستی آزمائی زنگ زدم به دوتا از شماره های توی گوشی( گوشی رمز نداشت) تائید کردن که میشناسنش، گوشی رو که گرفت یه پاکت داد توش 4تا تراول 50 تومنی بود گفتم چیه؟ گفت مژدگانی! یه شماره کارت دادم گفتم یه خیره بزن واس این گفت پس 1 میلیون میزنم گفتم دمت گرم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن همسایه فریاد میزند که مرد را ول میکند و میرود صدای مرد نمی آید، یا خسته شده یا بهترین کار را در سکوت دیده، زن چند بار چیزهائی میگوید که نامفهوم است، دیوار بعضی کلمات را سانسور میکند یا تغییر میدهد، زن انگار دارد درباره خواهر شوهر هرزه مرد میگوید، البته صفت هرزه و چند تا چیز دیگر را بکار میبرد که معذورم از بکار بردنش، ظن ما میرود این سمت که نکند خواهر مرد واقعن مشغول شغل هرزگی و سایر مخلفاتش است، یا مثلن توی خیابان تخت طاووس می ایستد و ماشین سوار میشود. چه میدانم والا! دخترک ما هم آنوسط مشغول تلوزیون دیدن است، صدای تلوزیون را زیاد میکنم ولی لابلای صدای تلوزیون میشنوم که زن میگوید "اون خواهر هرزه ت جواب سلام من رو نداد، با همه گرم گرفت با من سرد بود، تو خودت رو زدی به خریت که اینارو نمیبینی، دیگه خسته شدم از دست تو و خانواده ت" مرد باز در سنگر سکوت پنهان شده است، لابد گلوله ای برای شلیک ندارد یا شاید دارد فکر میکند یه نارنجک پرت کند و شر داستان را بکند. صدای تلوزیون را بیشتر میکنم، دخترک برمیگردد و میگوید" بابا هرچقدر صداش رو زیاد کنی من باز میشنوم دارن چی میگن"
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جنوب کار میکردیم مدیرعامل برادرزنش رو فرستاد گفت به این کار یاد بدید، اومد نشست توی دفتر زیر باد کولر، رفتم بیرون پیش فورمن گفتم میبریش توی مخازن و بالا پایینش میکنی، رفت ظهر برگشت عرقسوز شده بود، عصر بهم گفت کارِتون همین شکلیه؟ به من گفتن میری اونجا میشینی زیر کولر!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه مدت بیکار بودم توی یکی از تاکسیهای اینترنتی چندماه کار میکردم.
یه بار یه خانم مسنی سوار شد از تجریش برای تهرانپارس، توی راه یه فلاسک در آورد واس خودش چای ریخت گفت لیوان داری؟ گفتم نه، یه لیوان دیگه درآورد برام چای ریخت، توت خشک هم داشت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه بار یه خانم مسنی سوار شد از تجریش برای تهرانپارس، توی راه یه فلاسک در آورد واس خودش چای ریخت گفت لیوان داری؟ گفتم نه، یه لیوان دیگه درآورد برام چای ریخت، توت خشک هم داشت.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...
سید علی صالحی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...
سید علی صالحی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
I have a dream that my four little children will one day live in a nation where they will not be judged by the color of their skin, but by the content of their character.
Martin Luther King, Jr.
#quotes
@boiereihan
Martin Luther King, Jr.
#quotes
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
بیژن : شما چقدر شکسته شدید!
دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.
باغهای کندلوس - ایرج کریمی
#کافی_کتاب
#فیلم_دیالوگ
@kafiketab
دریا : زن ها زود پیر می شن ! می دونین چرا ؟
چون عروسک بازیشون هم جدیه ! روی عمرشون حساب می شه !
از دو سالگی مادرن !
بعد مادر برادرشون میشن ! بعد مادر شوهرشون می شن !
باباشون که پا به سن می ذاره ازشون پرستاریِ یه مادر رو می خواد !
گاهی حتی مادر مادرشون هم میشن !
من شوهر نکردم !
ولی مادر مادرم بودم ! مادر پدرم بودم ! مادر برادرم هم بودم !
تازه به همه یِ اینا بچه هایِ به دنیا نیامده ام رو هم حساب کن !
مادر اونا هم بودم.
باغهای کندلوس - ایرج کریمی
#کافی_کتاب
#فیلم_دیالوگ
@kafiketab
اومد نشست عقب تاکسی کنار من، ماسک نزده بود، گفتم ماسک نمیزنید؟ گفت من قبلن کرونا گرفتم، گفتم خب ضدضربه که نمیشید، ممکنه باز بگیرید، در ضمن اگر ناقل باشید به بقیه منتقل میکنید، گفت شما ماسک دارید، گفتم لطفن شما هم بزنید که درصد انتقال کم بشه، با اکراه از کیفش ماسک درآورد و زد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan