یکی از تفریحاتمون هم این بود که پدرم مارو میبرد پایین فرودگاه مهرآباد سمت باند از پشت نردهها پرواز کردن هواپیماهارو ببینیم، شانسمون اگر خوب بود و عملیاتی بود پرواز جنگندهها بهمون میخورد، جفت شش زمانی بود که F14 به تورمون میخورد. زندگی ساده بود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کنار اتوبان همت یه آقایی رو سوار کردم، با کت و شلوار و کراوات، کلی تشکر کرد و دستش رو دراز کرد برای دست دادن و گفت من مظفریان معروف هستم، گفتم کروناست نمیشه دست داد، گفت ببخشید، تا برسیم به ولیعصر کلی درباره جواهرات و طلا گفت، بالای ولیعصر نگه داشتم که پیاده بشه گفت خالی بستم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
عشق چه قدر آدم را خوش رو و انعطاف پذیر می کند ، چه قدر راحت آدم همه چیز را نادیده می گیرد.
اینس در جان من - ایزابل آلنده
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafikwtab
اینس در جان من - ایزابل آلنده
#برشی_از_یک_کتاب
#کافی_کتاب
@kafikwtab
توی یه پروژه شدم مشاور تاسیسات، نقشه ها و مدارک رو فایل اصلی میفرستادم( dwg , word) آخرای پروژه متوجه شدم مدیر پروژه برمیداره اسم خودش رو میزنه زیر مدارک و نقشه ها، فهمید میدونم، توی یکی از جلسات فنی کارفرما از م.پ سوال پرسید اونم به من نگاه کرد منم به سقف، اجازه گرفت رفت بیرون چند لحظه بعد گوشیم بینگ صدا کرد، نگاه کردم دیدم پیامک داده "مهندس من اشتباه کردم آبرومون میره" نوشتم فقط "اشتباه؟" نوشت جبران میکنم حتمن. میدونستم هیچ غلطی نمیکنه. برگشت و جلسه رو جمع و جور کردیم، هرچند کار که تموم شد دیگه به روی مبارک خودش نیاورد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بابام گاهی مارو با خودش میبرد بنائی، راهنمائی بودم قرار شد بریم این برجهای ASP یا ونک پارک، سوار آسانسور شدیم یه آقایی هم با ما اومد آسانسور وسط آپارتمان باز شد، قرار بود یه جائی رو گچکاری کنیم، من هی خیره میشدم به دکور ساختمون بابام یه پسگردنی میزد، نمیدوم پنتهاوس بود یا چی.
یه بارم مارو برد یه جواهری توی کریمخان سقفش رو گچ بزنیم، سر ظهر صاحب مغازه با بنز ۲۸۰ رسید، مارو برداشت برد رستوران کباب داد، اون لحظهای که نشستم توی بنز مزهش هنوز زیر زبونمه، اونم بنز ۲۸۰، اصلن نفهمیدم کباب چی خوردم چون همهش منتظر بودم تا دوباره سوار بنز بشم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یه بارم مارو برد یه جواهری توی کریمخان سقفش رو گچ بزنیم، سر ظهر صاحب مغازه با بنز ۲۸۰ رسید، مارو برداشت برد رستوران کباب داد، اون لحظهای که نشستم توی بنز مزهش هنوز زیر زبونمه، اونم بنز ۲۸۰، اصلن نفهمیدم کباب چی خوردم چون همهش منتظر بودم تا دوباره سوار بنز بشم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"دستاش رو بستیم پیچیدیم لای فرش بردیم باغهای پایین شهریار بنزین ریختیم آتیش زدیم، مادرم خودش آتیش زد، ایستادیم تماشا کردیم، خاکستر شدن یه پدر دیکتاتور رو" اینهارو که میگفت پشتم یخ کرد، دوم دبیرستان بودیم. یک هفته درگیر بودم با خودم که برم به پلیس بگم یا نه که پدرش اومد مدرسه.
پدرش هم یه مرد عینکی با سیبیل بود، از اینائی که حداقل ظاهرشون مهربونه، یه رنو پنج داشتن. بعد فهمیدیم باباهه معلمه، ادبیات درس میداد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پدرش هم یه مرد عینکی با سیبیل بود، از اینائی که حداقل ظاهرشون مهربونه، یه رنو پنج داشتن. بعد فهمیدیم باباهه معلمه، ادبیات درس میداد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
وقتی گرسنه ای یه لقمه نون خوشبختیه.
وقتی تشنه ای یه قطره آب خوشبختیه.
وقتی خوابت می آد یه چرت کوچیک خوشبختیه.
خوشبختی یه مشتی از لحظاته ...یه مشت از نقطه های ریز که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه خط رو می سازن.
فریاد مورچه ها - محسن مخملباف
#کافی_کتاب
#فیلم_دیالوگ
@kafiketab
وقتی تشنه ای یه قطره آب خوشبختیه.
وقتی خوابت می آد یه چرت کوچیک خوشبختیه.
خوشبختی یه مشتی از لحظاته ...یه مشت از نقطه های ریز که وقتی کنار هم قرار می گیرن یه خط رو می سازن.
فریاد مورچه ها - محسن مخملباف
#کافی_کتاب
#فیلم_دیالوگ
@kafiketab
"طرح برخورد با بیحجابی در فضای مجازی"
+ حاجی الان اولویت کشور چیه؟
- مبارزه با بیحجابی در فضای مجازی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ حاجی الان اولویت کشور چیه؟
- مبارزه با بیحجابی در فضای مجازی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from کافی کتاب
پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم...
خسرو گلسرخی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم...
خسرو گلسرخی
#شعر
#کافی_کتاب
@kafiketab
مادر شهید میگه: از بنیادشهید اومدن گفتن بیا ببریمت مکه گفتم پول من رو حساب کنید بدید بهم میخوام برای یک زوج جهیزیه بخرم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan