تو شعر بگو
من به لبهای تو خیره می شوم
و طعم بوسه های تابستان را
در دهان خاطره ها می جویم
تو شعر بگو
زمین شاید بایستد از حرکت
و یادش بیاید که ماه در ان دوردست
فقط شبح یک معشوقه بی احساس است
که هیچ بوسه ای را پاسخ نمی دهد.
تو شعر بگو
شعر یک عادت بی تکرار ، بی منت ...
بوسه را می گویم.
#ای_لیا
@boiereihan
من به لبهای تو خیره می شوم
و طعم بوسه های تابستان را
در دهان خاطره ها می جویم
تو شعر بگو
زمین شاید بایستد از حرکت
و یادش بیاید که ماه در ان دوردست
فقط شبح یک معشوقه بی احساس است
که هیچ بوسه ای را پاسخ نمی دهد.
تو شعر بگو
شعر یک عادت بی تکرار ، بی منت ...
بوسه را می گویم.
#ای_لیا
@boiereihan
بوسیدن که فقط چشیدن لبها و فرو کردن زبان تا ته حلق و بعد هم مثلن ادا درآوردن آرتیستیک شبیه فیلمها نیست که!
اگر نتوانی روح زن را از درونش بیرون بکشی، اگر نتوانی خستگی جسمش را تسکین دهی، هرچقدر هم ادا درآوری بوسیدن نمیدانی!
بوسیدن گاه میشود همین لب روی لب گذاشتن و در خلسه بودنش هضم شدن و رها شدن و ...
نه عزیز من، بوسیدن نمیدانی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اگر نتوانی روح زن را از درونش بیرون بکشی، اگر نتوانی خستگی جسمش را تسکین دهی، هرچقدر هم ادا درآوری بوسیدن نمیدانی!
بوسیدن گاه میشود همین لب روی لب گذاشتن و در خلسه بودنش هضم شدن و رها شدن و ...
نه عزیز من، بوسیدن نمیدانی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در بین همه آنهایی که دوستشان داری، یک نفر هست که طنین صدایش طور دیگریست، جور دیگری اسم تو را صدا میزند، کلمات را طور دیگری ادا میکند، در بین همه آنها یک نفر هست که صدایش برای تو خوبتر است ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
ما مردها، ما مردها بیشتر اوقات متهمیم. متهم به هزارویک کار نکرده. متهم هستیم که زن را برده میخواهیم، متهم هستیم که احساس نداریم، متهم هستیم آزار رسانیم، متهم هستیم هوس بازیم، متهم هستیم دنبال بازی دادن احساس زنانیم ولی من مردی را دیدم توی خط چهار مترو، خسته، چشمهایش خواب و بیدار، وقتی زنی آمد توی قطار بلند شد جای خود را به زن داد و رفت گوشه کنار در نشست، چشمهایش هنوز خواب و بیدار بود. ما مردها هم خسته ایم. ما مردها هم زندگی را همانقدر زیبا دوست داریم که به چسمهای توی زن می آید. ما مردها متهمیم ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
زن توی تخت غلت زد و ملحفه را دور خودش پیچاند و رسید لبه تخت، گوشه پیرهن مرد را گرفت کشید، مرد پرت شد توی بغل زن، هردو خندیدند!
مرد دیر رسیده بود، پشت میز چای را که سر میکشید به نوشته های زن توی
گوشی نگاه میکرد، چشمهایش برق میزد، آنطرف هم لابد چشمهای زن خندیده بود وقت نوشتن شان!
#ای_لیا
@boiereihan
مرد دیر رسیده بود، پشت میز چای را که سر میکشید به نوشته های زن توی
گوشی نگاه میکرد، چشمهایش برق میزد، آنطرف هم لابد چشمهای زن خندیده بود وقت نوشتن شان!
#ای_لیا
@boiereihan
یک سری حرفها را نمیزنی، مرورشان میکنی، لبخند میزنی ...
میگذاری همانجا بمانند! تا دوباره، به وقت نوشیدن چای، وقتی کتابت را بسته ای و به جائی توی سقف خیره شده ای دوباره برگردند و لبخند بنشانند روی لبت.
#ای_لیا
@boiereihan
میگذاری همانجا بمانند! تا دوباره، به وقت نوشیدن چای، وقتی کتابت را بسته ای و به جائی توی سقف خیره شده ای دوباره برگردند و لبخند بنشانند روی لبت.
#ای_لیا
@boiereihan
پفیوز مگر کیست؟
پفیوز گاهی همین رانندگی ماست، گاهی هم مثل اسب از خیابان رد شدن وقتی چراغ قرمز است، پفیوز همین احمق پنداشتن دیگران است و خودت را بالاتر از آنها دیدن.
پفیوز ... دنبالش نگرد!
پفیوز چیز خاصی نیست، بیشترمان توی آینه نگاه کنیم او را خواهیم دید ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پفیوز گاهی همین رانندگی ماست، گاهی هم مثل اسب از خیابان رد شدن وقتی چراغ قرمز است، پفیوز همین احمق پنداشتن دیگران است و خودت را بالاتر از آنها دیدن.
پفیوز ... دنبالش نگرد!
پفیوز چیز خاصی نیست، بیشترمان توی آینه نگاه کنیم او را خواهیم دید ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ميلاد شكرخند
کارگاه تخصصی " آداب نوشتن هدفمند "
کشف ایده ، پروراندن طرح داستانی ، طراحی شخصیت .
شش جلسه .
مدرس : حمید سلیمی .
اولین جلسه : شنبه سوم بهمن ماه .
هزینه : دویست و پنجاه هزار تومان .
مهلت ثبت نام تا پایان دی ماه .
ميدان فاطمى/خ جويبار/خ زرتشت غربى/مجتمع كيان/كافه سفر
٨٨٩٨٢٨١٤
کشف ایده ، پروراندن طرح داستانی ، طراحی شخصیت .
شش جلسه .
مدرس : حمید سلیمی .
اولین جلسه : شنبه سوم بهمن ماه .
هزینه : دویست و پنجاه هزار تومان .
مهلت ثبت نام تا پایان دی ماه .
ميدان فاطمى/خ جويبار/خ زرتشت غربى/مجتمع كيان/كافه سفر
٨٨٩٨٢٨١٤
نمی دانم در آغوش کدام شعری
و یا در پس کدام بوسه پنهانی
هر کجا هستی
کاش زودتر بیایی
خاطره ها
سینه ام را تنگ می کنند.
#ای_لیا
@boiereihan
و یا در پس کدام بوسه پنهانی
هر کجا هستی
کاش زودتر بیایی
خاطره ها
سینه ام را تنگ می کنند.
#ای_لیا
@boiereihan
کاش میشد برگردم به سالهائی که مادرم یک دختر بچه کوچک بوده و توی روستایشان وقت آب اوردن کنار رودخانه پاهایش را می انداخته داخل آب ...
موهاشم از دو طرف می بافتن براش حتمن. دامن چین چین و اون روسری آبی که موهای بافته شدش از زیرش معلوم بود. خنکی آب حتمن میرفته زیر پوست پاش و از اونجا هم می رسیده به صورتش و لپای گل انداختش. میرفتم می ایستادم اونور رودخونه نگاهش می کردم. حتمن زیر لب آوازی هم می خونده . چون لبهاش تکون می خورن.
وقتی هم که خواست پاشه و سطلش رو پر از آب کنه، برم بگم: خانم کوچولو بده من برات بیارم ... سنگینه. اونم همونطوری که ریز ریز می خنده پشت سرم راه بیافته. بعد ازم بپرسه "تو تا حالا با درختا حرف زدی؟" من هم فقط نگاه کنم به افق و به عبور نسیمی که عطر مادرم لابلای رگهاش جریان داره ...
"نه! تا حالا با درخت حرف نزدم ..."
مادرم دختر زیبایی بوده ... حیف که عکسی ندارم از کودکی مادر. صد حیف !
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
موهاشم از دو طرف می بافتن براش حتمن. دامن چین چین و اون روسری آبی که موهای بافته شدش از زیرش معلوم بود. خنکی آب حتمن میرفته زیر پوست پاش و از اونجا هم می رسیده به صورتش و لپای گل انداختش. میرفتم می ایستادم اونور رودخونه نگاهش می کردم. حتمن زیر لب آوازی هم می خونده . چون لبهاش تکون می خورن.
وقتی هم که خواست پاشه و سطلش رو پر از آب کنه، برم بگم: خانم کوچولو بده من برات بیارم ... سنگینه. اونم همونطوری که ریز ریز می خنده پشت سرم راه بیافته. بعد ازم بپرسه "تو تا حالا با درختا حرف زدی؟" من هم فقط نگاه کنم به افق و به عبور نسیمی که عطر مادرم لابلای رگهاش جریان داره ...
"نه! تا حالا با درخت حرف نزدم ..."
مادرم دختر زیبایی بوده ... حیف که عکسی ندارم از کودکی مادر. صد حیف !
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زمین
سر در چنبره اطاعتی کورکورانه
خورشید را می ستاید
همیشه همینطور می ماند
کسی هست، چیزی هست
که توهم عشق را
در درونمان زنده نگاه می دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
سر در چنبره اطاعتی کورکورانه
خورشید را می ستاید
همیشه همینطور می ماند
کسی هست، چیزی هست
که توهم عشق را
در درونمان زنده نگاه می دارد.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from Iran Google+
ای لیا :
من دوستت دارم فقط از اسکرین شات بعدش میترسم!
https://plus.google.com/+%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7/posts/AQKeHLJ8jqL
🎯 @IranGPlus
من دوستت دارم فقط از اسکرین شات بعدش میترسم!
https://plus.google.com/+%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7/posts/AQKeHLJ8jqL
🎯 @IranGPlus
خدا مگر کیست
به غیر از لبخند کودکی
که بستنی لیس میزند.
من خدا را لابلای کتابی ششصدو چند صفحه ای پیدا نکرده ام
من خدا را کنار سفره مادربزرگ دیده ام
نان و پنیر لقمه میکرد
میخندید
من خدا را روی خیسی برگ های باران خورده
جنگلی در شمال دیده ام
من خدا را توی شالیزار دیده ام
ایستاده بود و زیر سایه اش
زنی شالی میزد
من خدا را دیده ام که در کوچه ای تنها
دانه بر دهان موری می گذاشت
من خدا را چیزی یافته ام
که گاه برای یک شبان بیسواد
خواب هم میرود.
خدای من و تو
شاید فرقش این است
که من خدارا محصور نکرده ام در قاب کلماتی زیبا
که نشود با او بی خحالت سخن گفت
خدای من فقط به وقت مصیبت حاضر نیست
که به وقت خوشی فراموشش کنم.
خدای من
همانیست
که دست میگذارم روی شانه اش
تو بگو کفر است.
#ای_لیا
@boiereihan
به غیر از لبخند کودکی
که بستنی لیس میزند.
من خدا را لابلای کتابی ششصدو چند صفحه ای پیدا نکرده ام
من خدا را کنار سفره مادربزرگ دیده ام
نان و پنیر لقمه میکرد
میخندید
من خدا را روی خیسی برگ های باران خورده
جنگلی در شمال دیده ام
من خدا را توی شالیزار دیده ام
ایستاده بود و زیر سایه اش
زنی شالی میزد
من خدا را دیده ام که در کوچه ای تنها
دانه بر دهان موری می گذاشت
من خدا را چیزی یافته ام
که گاه برای یک شبان بیسواد
خواب هم میرود.
خدای من و تو
شاید فرقش این است
که من خدارا محصور نکرده ام در قاب کلماتی زیبا
که نشود با او بی خحالت سخن گفت
خدای من فقط به وقت مصیبت حاضر نیست
که به وقت خوشی فراموشش کنم.
خدای من
همانیست
که دست میگذارم روی شانه اش
تو بگو کفر است.
#ای_لیا
@boiereihan
"توی ساحل ایستاده باشی، آب بیاید دور پاهایت را بگیرد، پاهایت فرو رود داخل شن، خنکی از کف پاهایت بدود بیاید بالا زیر قفسه سینه ات، خودت را جمع کنی، مچاله شوی، نسیمی بوزد، بزند روی صورتت، هوا هم دم کرده باشد، مثلن عصر یک روز تابستانی ..."
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
@boiereihan
گفتم : تو را اینطور می بینم، همینقدر واقعی!
#ای_لیا
@boiereihan
بانو جان،
هروقت آمده ای
بوی سیب
تازه میکند دهان بوسه را
سیب پنهان کرده ای؟!
سینه هویدا کن!
#ای_لیا
@boiereihan
هروقت آمده ای
بوی سیب
تازه میکند دهان بوسه را
سیب پنهان کرده ای؟!
سینه هویدا کن!
#ای_لیا
@boiereihan