یکم - پارسال همبن موقع ها گروهی از داعش به مجله شارلی ابدو حمله میکنند و چندتایی از اعضای تحریریه و کارتونیستها را میکشند، علی رغم لحن توهین آمیز نشریه نسبت به مذاهب و بالاخص اسلام، اکثر مسلمانان این حمله را محکوم میکنند و بیشتر به شکل نمادین ابراز همدردی میکنند. بالاخص در فضای مجازی.
دوم - هفت فعال رسانه ای شبکه طلوع افغانستان در یک حمله انتحاری جان خود را از دست میدهند. این مساله نه تنها در سطح بین الممل که در خود افغانستان نیز بازتاب قابل توجهی ندارد. اینکه چرا خود افغانها عکس العمل نشان نداده اند را باید خودشان پاسخ دهند ولی انگار مرگ در برخی کشورها جزء خبرهای عادی ست و اهمیت خبری خود را از دست داده است.
سوم - انسانها خونهایشان یک رنگ است ولی انگار جبر جغرافیایی در پررنگ یا کمرنگ شدن آن تاثیر شدیدی دارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوم - هفت فعال رسانه ای شبکه طلوع افغانستان در یک حمله انتحاری جان خود را از دست میدهند. این مساله نه تنها در سطح بین الممل که در خود افغانستان نیز بازتاب قابل توجهی ندارد. اینکه چرا خود افغانها عکس العمل نشان نداده اند را باید خودشان پاسخ دهند ولی انگار مرگ در برخی کشورها جزء خبرهای عادی ست و اهمیت خبری خود را از دست داده است.
سوم - انسانها خونهایشان یک رنگ است ولی انگار جبر جغرافیایی در پررنگ یا کمرنگ شدن آن تاثیر شدیدی دارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نخ بعضی رابطه ها یک جایی پاره میشود، یا خودت یا او نخ را می برد. ارتباط از بین میرود و طبیعیست که بخواهی به دنبال چرایی اش باشی مخصوصن اگر طردت کرده باشد. اینکه بفهنی مثلن الان با چه کسی ست. آیا نفر بعدی از تو سرتر بوده و ... این طبیعیست. این ناخوشی بعدش طبیعیست اما زمان دارد، این سوگواری بعد قطع رابطه لازم است اما نه تا ابد، باید دوباره برگشت و سرنخ زندگی را گرفت و ادامه داد. زمان سوگواری را خودمان تعیین کنیم، به دست شرایط نسپاریم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نگرش منفی به مردان در مقوله آزار جنسی گاهی از افراط هم میگذرد یعنی پیش فرص برای عده ای این است که مرد قرار است آزار برساند. زن عقب نشسته است، مردی کنار پنجره عقب نشسته است. من مجبورم وسط بنشینم تا زن مسافر کنار پنجره بنشیند. حالا پاهایم بلند است یا به قولی درشت است یا هر چیز دیگری راحت نشسته ام و زن هم میتواند راحت بنشیند فقط ممکن است سر پیچها پاهایمان و تنمان تماس بگیرد، که آنهم با آنهمه کاپشن و مانتو و لباس گرمی که من و او پوشیده ایم عملن هیچ کدام از سلولهای تنمان نباید خبردار شوند! زن مردد است و میگوید : آقا منم میخوام سوار بشم! جواب میدهم : بفرمایید خب! من که وسط نشستم.
"آقااینجوری جای من تنگه! شما خیلی باز نشستید!"
"باز نشستم؟! به اندازه یه نفر جا گرفتم، شما هم به همون اندازه کرایه میدید که من میدم"
"آقای راننده من اینطوری سوار نمیشم، ایشون ممکنه مزاحمت ایجاد کنن"
"خانم من پاهامو جمع کنم تو حلقم و بشینم تو بغل این آقا که چی شما ناراحتی؟ الان من مشکل دارم یا شما؟ چرا من باید پا درد بگیرم؟"
پیرزنی که جلو نشسته است بلند میشود می آید عقب، به زن میگوید جای او بنشیند. پیرزن راحت نشسته من هم راحت نشسته ام، حداقلش این است که تا میدان ولیعصر کشکک زانو نیاز به تعویض ندارد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"آقااینجوری جای من تنگه! شما خیلی باز نشستید!"
"باز نشستم؟! به اندازه یه نفر جا گرفتم، شما هم به همون اندازه کرایه میدید که من میدم"
"آقای راننده من اینطوری سوار نمیشم، ایشون ممکنه مزاحمت ایجاد کنن"
"خانم من پاهامو جمع کنم تو حلقم و بشینم تو بغل این آقا که چی شما ناراحتی؟ الان من مشکل دارم یا شما؟ چرا من باید پا درد بگیرم؟"
پیرزنی که جلو نشسته است بلند میشود می آید عقب، به زن میگوید جای او بنشیند. پیرزن راحت نشسته من هم راحت نشسته ام، حداقلش این است که تا میدان ولیعصر کشکک زانو نیاز به تعویض ندارد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دیروز متنی نوشتم درباره پیشفرض آزار رسان بودن مردها به نظرم باید تکمله ای هم بهش بزنم :
یکم - بنده دختر دارم و میدونم اگر روزی اومد و گفت کسی اذیتش کرده مطمینن حرفش رو باور میکنم. از اونور هم بهش یاد دادم و میدم که اگر کسی خواست بهت دست بزنه و یا اذیتت کنه حتمن اعتراض کن. فریاد بزنه و نترسه. الان که بچه ست یه جور فردا که بزرگتر شد هم جور دیگه. یعنی بفهمه که نباید سکوت نکنه در برابر دست درازی.
دوم - اون زمونا که جلوی تاکسی دو نفر روی یه صندلی مینشستن بارها پیش اومده بود که با یه خانم غریبه جلو نشستیم. اونم تو اون وضعیت بغل تو بغل. کسی هم با کسی کار نداشت. حداقلش من کار نداشتم. مساله ای عادی بود.
سوم - بنده ام دوست دارم روی صندلی جلو تاکسی بشینم. تنها. اینکه دورو ورت خالی باشه تو تاکسی عالیه. فقط زنها اینو نمی پسندن ما مردها هم دوست داریم یه فضای خالی خوب تو تاکسی داشته باشیم.
چهارم - بنده منکر آزار و اذیت گاه گداری توی تاکسی نشدم. بله هست ولی نه اینقدر فاجعه که عنوان میشه. توی این یکسالی که بالاجبار از تاکسی استفاده میکنم شاید دو یا سه بار دیدم همچین مساله ای. باز تکرار میکنم منکرش نمیشم و هست. خودم هم اینجا بارها دربارش نوشتم اما یه مقداری داره دربارش اغراق میشه.
پنجم - دو جهانگرد زن ایتالیایی(البته گمانم ایتالیایی) اومدن ایران و بعد رفتن کلی مطلب نوشتن درباره اینکه مردهای ایرانی هرجا دیدنشون میخواستن بهشون تعرض کنن! من در این زمینه حرفی نمیزنم قضاوت با خودتون. یکیشون نوشته بود که تو اصفهان یه آقایی شلوارشو تو کوچه در آورده بود و فلانشو بهشون نشون داده بود. این یکی دیگه خیلی تخیلی بود!
ششم - زن به علت ضعف قوای بدنی (البته حتی اونایی که فنون رزمی بلدن) معمولن تو برخوردهای متعرضانه همیشه قربانی میشه. همه جای دنیا اینطوره. حتی تو مهد تمدن هم همینه. مجرم همه جا هست. هرچند معتقدم تو برخی موارد وضهیت ما شاید بهتر باشه.
هفتم - کمی از فاز تربیتی عقب افتادیم. یه مرد قبل مرد شدن یه پسربچه ست. توی مادر باید بهش یاد بدی، توی مادر که خودت زنی باید بهش این رفتار احترام آمیز با یک خانم رو یاد بدی. باید بهش یاد بدی به یه زن به دیده کالا نگاه نکنه. به دیده یه اسباب بازی جنسی. تربیت فراموش شده ست تو زندگی خیلی از ماها. همونجور که من پدر یه دختر بهش یاد میدم توامان مراقب خودش باشه و از اونور هم به جنس مذکر بدبین نشه.
هشتم - همه حرفم این بود که این پیش فرض درباره آزاررسان بودن مردها غلطه. اون خانم قبل سوار شدن قضاوت کرد. حتی اگر قبلن آزار دیده باشه حق قضاوت کردن درباره بقیه رو نداره. هنوز اتفاقی نیافتاده و اگر افتاد باید اعتراض کنه نه اینکه بای دیفالت همه مردارو مجرم بدونه.
نهم - ندارد!
دهم - امروز هم کاش باران ببارد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکم - بنده دختر دارم و میدونم اگر روزی اومد و گفت کسی اذیتش کرده مطمینن حرفش رو باور میکنم. از اونور هم بهش یاد دادم و میدم که اگر کسی خواست بهت دست بزنه و یا اذیتت کنه حتمن اعتراض کن. فریاد بزنه و نترسه. الان که بچه ست یه جور فردا که بزرگتر شد هم جور دیگه. یعنی بفهمه که نباید سکوت نکنه در برابر دست درازی.
دوم - اون زمونا که جلوی تاکسی دو نفر روی یه صندلی مینشستن بارها پیش اومده بود که با یه خانم غریبه جلو نشستیم. اونم تو اون وضعیت بغل تو بغل. کسی هم با کسی کار نداشت. حداقلش من کار نداشتم. مساله ای عادی بود.
سوم - بنده ام دوست دارم روی صندلی جلو تاکسی بشینم. تنها. اینکه دورو ورت خالی باشه تو تاکسی عالیه. فقط زنها اینو نمی پسندن ما مردها هم دوست داریم یه فضای خالی خوب تو تاکسی داشته باشیم.
چهارم - بنده منکر آزار و اذیت گاه گداری توی تاکسی نشدم. بله هست ولی نه اینقدر فاجعه که عنوان میشه. توی این یکسالی که بالاجبار از تاکسی استفاده میکنم شاید دو یا سه بار دیدم همچین مساله ای. باز تکرار میکنم منکرش نمیشم و هست. خودم هم اینجا بارها دربارش نوشتم اما یه مقداری داره دربارش اغراق میشه.
پنجم - دو جهانگرد زن ایتالیایی(البته گمانم ایتالیایی) اومدن ایران و بعد رفتن کلی مطلب نوشتن درباره اینکه مردهای ایرانی هرجا دیدنشون میخواستن بهشون تعرض کنن! من در این زمینه حرفی نمیزنم قضاوت با خودتون. یکیشون نوشته بود که تو اصفهان یه آقایی شلوارشو تو کوچه در آورده بود و فلانشو بهشون نشون داده بود. این یکی دیگه خیلی تخیلی بود!
ششم - زن به علت ضعف قوای بدنی (البته حتی اونایی که فنون رزمی بلدن) معمولن تو برخوردهای متعرضانه همیشه قربانی میشه. همه جای دنیا اینطوره. حتی تو مهد تمدن هم همینه. مجرم همه جا هست. هرچند معتقدم تو برخی موارد وضهیت ما شاید بهتر باشه.
هفتم - کمی از فاز تربیتی عقب افتادیم. یه مرد قبل مرد شدن یه پسربچه ست. توی مادر باید بهش یاد بدی، توی مادر که خودت زنی باید بهش این رفتار احترام آمیز با یک خانم رو یاد بدی. باید بهش یاد بدی به یه زن به دیده کالا نگاه نکنه. به دیده یه اسباب بازی جنسی. تربیت فراموش شده ست تو زندگی خیلی از ماها. همونجور که من پدر یه دختر بهش یاد میدم توامان مراقب خودش باشه و از اونور هم به جنس مذکر بدبین نشه.
هشتم - همه حرفم این بود که این پیش فرض درباره آزاررسان بودن مردها غلطه. اون خانم قبل سوار شدن قضاوت کرد. حتی اگر قبلن آزار دیده باشه حق قضاوت کردن درباره بقیه رو نداره. هنوز اتفاقی نیافتاده و اگر افتاد باید اعتراض کنه نه اینکه بای دیفالت همه مردارو مجرم بدونه.
نهم - ندارد!
دهم - امروز هم کاش باران ببارد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پشت دیوارهای آن خانه، خانه ای که پشت هزاران خانه دیگر پنهان است، خانه ای که زن دارد موهای خیس بعد از حمام رفتتش را خشک میکند، بوی مرطوب شامپو، لابلای عطر تن زن، فضای اتاق را دیوانه وار به تلاطم وا میدارد، پشت دیوارهای همان خانه ای که از اینجا پیدا نیست، مرد در بین خطوط در هم بوی آدمیان، دارد پی رد بوی زن میگردد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به پستانهای درشت زن خیره بود، نمیتوانست چشم بردارد، یکی دو تا دکمه بالائی مانتوی زن از همدیگر فاصله گرفته بودند، سعی میکرد زیر لباس را هم تجسم کند، تمام تصویر را توی ذهنش ذخیره میکرد، برای وقت های تنهائیش لابد!
زن رسید خانه، مانتو را در آورد، دست کرد داخل سوتین و قالبها را کشید بیرون، راحت شد، نفسی بلند کشید، دستهایش را بالا آورد و خودش را تکانی داد، نشست پشت میز آشپزخانه، پای چپش را جمع کرد توی سینه، زانویش را مالید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن رسید خانه، مانتو را در آورد، دست کرد داخل سوتین و قالبها را کشید بیرون، راحت شد، نفسی بلند کشید، دستهایش را بالا آورد و خودش را تکانی داد، نشست پشت میز آشپزخانه، پای چپش را جمع کرد توی سینه، زانویش را مالید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سرم را گذاشته ام بمیرم، چند ساعتی میگذرد، خسته میشوم ... برای مردن هم باید نظر کرده باشی!
یک موتوری که ترکش خانمی نشسته از پنجره وارد می شود و تک چرخی میزند و زن می اوفتد روی فرش ماشینی پانصد شانه ی کویری که همین تازگی ها خریده ام!!
موتورسوار از پنجره دیگر خارج میشود! زن کمی هاج و واج است، نگاهی به اطراف میکند و فریاد میزند : عزت!!
من هم پیتزا را به دندان میکشم و سراسیمگی زن را تماشا میکنم! چادرش ولو شده است! یک چادر نازک با گل های ریز مریم ...
پیتزا تعارف میکنم، با چشم های مشکی و گیسوانی که فی الحال آشفته روی شانه ها و سینه اش ریخته، مردد نگاه میکند. جایم را تعارف میکنم ... زن کنار پنجره می نشیند!
اتوبوس راه می اوفتد!
+ درباره فرش هم نمیدونم چی بگم والا! اون وسط چکار میکنه هم، من نمیدونم!!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک موتوری که ترکش خانمی نشسته از پنجره وارد می شود و تک چرخی میزند و زن می اوفتد روی فرش ماشینی پانصد شانه ی کویری که همین تازگی ها خریده ام!!
موتورسوار از پنجره دیگر خارج میشود! زن کمی هاج و واج است، نگاهی به اطراف میکند و فریاد میزند : عزت!!
من هم پیتزا را به دندان میکشم و سراسیمگی زن را تماشا میکنم! چادرش ولو شده است! یک چادر نازک با گل های ریز مریم ...
پیتزا تعارف میکنم، با چشم های مشکی و گیسوانی که فی الحال آشفته روی شانه ها و سینه اش ریخته، مردد نگاه میکند. جایم را تعارف میکنم ... زن کنار پنجره می نشیند!
اتوبوس راه می اوفتد!
+ درباره فرش هم نمیدونم چی بگم والا! اون وسط چکار میکنه هم، من نمیدونم!!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فلافلو گاز میزد. لقمه رو که جویید نوشابه رو آورد بالا و یه قلپ خورد و بعد نگاه کرد به شیشه! وقتی مطمین شد که هنوز به اندازه بقیه فلافلش نوشابه مونده گفت : مشکل اینجاست که آدما مسایل تو تختخوابو آوردن بیرون تختخواب و مسایل بیرون تخت خوابو بردن توی تختحواب!
منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
منم همونطور که لقمه تو دهنم بود گفتم : هوم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@iliyaaf7
اسد میگفت : میز حسن گفته، اگر ساعت 12 شب تو قبرستون ده روی فلان ِ ی پسر بچه ده ساله تف کنن، ی جن ظاهر میشه و آرزوهارو برآورده می کنه!
اروج علی، میکائیل را مجبور کرده بود که برادر ده ساله اش را شب بیاورد تا بروند قبرستان و آرزوهارا برآورده کنند! آرزوهائی که در پستوی دلها پنهان بود. کسی از دل آدمها خبر ندارد.
نمی دانستم بروم یا نه ولی چهره آلما از ذهنم پاک نمیشد. اینکه پدر آلما حاج باقر معتمد ده، جنازه آلما را هم روی دوش من نمی گذارد چه برسد به دستان نازک و ظریف آلما. شب فانوس به دست راه افتادم. نیم ساعتی مانده بود تا دوازده. من، اروج علی، اسد. میکائیل و برادر ده ساله اش هنوز نیامده بودند. ربع ساعتی گذشت و میکائیل هم کشان کشان التفات برادر کوچکش را می آورد. ساعت به دوازده می رسید که میکائیل شلوار التفات را کند و متعلقات ناسورش هویدا شد. ساعت دوازده که شد سیل تف بود که حواله متعلقات التفات شده بود ... بچه از ترس گریه میکرد و ناله! ضجه میزد در اصل. ولی شوق برآورده شدن آرزوها این چیزها سرش نمیشد.از تف کردن که فارغ شدیم، التفات رها شد، شلوار کشیده نکشیده پا گذاشت به فرار.
هفته بعد، سروان اکبری آلما را برای پسرش خواستگاری کرده بود! میکائیل کتک مفصلی از مش حیدر خورد بابت هویدا کردن فلان بچه مردم!! اما اسد هنوز اعتقاد داشت اگر التفات را دو دقیقه بیشتر نگه داشته بودیم حتمن جن می آمد و کاری میکرد کارستان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اروج علی، میکائیل را مجبور کرده بود که برادر ده ساله اش را شب بیاورد تا بروند قبرستان و آرزوهارا برآورده کنند! آرزوهائی که در پستوی دلها پنهان بود. کسی از دل آدمها خبر ندارد.
نمی دانستم بروم یا نه ولی چهره آلما از ذهنم پاک نمیشد. اینکه پدر آلما حاج باقر معتمد ده، جنازه آلما را هم روی دوش من نمی گذارد چه برسد به دستان نازک و ظریف آلما. شب فانوس به دست راه افتادم. نیم ساعتی مانده بود تا دوازده. من، اروج علی، اسد. میکائیل و برادر ده ساله اش هنوز نیامده بودند. ربع ساعتی گذشت و میکائیل هم کشان کشان التفات برادر کوچکش را می آورد. ساعت به دوازده می رسید که میکائیل شلوار التفات را کند و متعلقات ناسورش هویدا شد. ساعت دوازده که شد سیل تف بود که حواله متعلقات التفات شده بود ... بچه از ترس گریه میکرد و ناله! ضجه میزد در اصل. ولی شوق برآورده شدن آرزوها این چیزها سرش نمیشد.از تف کردن که فارغ شدیم، التفات رها شد، شلوار کشیده نکشیده پا گذاشت به فرار.
هفته بعد، سروان اکبری آلما را برای پسرش خواستگاری کرده بود! میکائیل کتک مفصلی از مش حیدر خورد بابت هویدا کردن فلان بچه مردم!! اما اسد هنوز اعتقاد داشت اگر التفات را دو دقیقه بیشتر نگه داشته بودیم حتمن جن می آمد و کاری میکرد کارستان!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن از ته لیوان بالا آمد، آرنجها را گذاشت لبه لیوان و خودش را کشید بالا. نشست روی دسته لیوان. موهایش را جمع کرد توی دست و چلاند. چای از بین موهایش شره کرد روی شیشه میز. مایوی دو تکه نارنجی رنگش با رنگ چای مخلوط شده بود. لیوان چای را بالاتر آوردم تا زن وضوح بیشتری داشته باشد، لیوان را چرخاندم. "مهندس چایت داره می ریزه"
نگاه کردم به میز کناری. با دست اشاره کرد چای! نگاه کردم به لیوانی که زن شیرجه زد بود داخلش و شره چای پخش شده بود روی میز!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نگاه کردم به میز کناری. با دست اشاره کرد چای! نگاه کردم به لیوانی که زن شیرجه زد بود داخلش و شره چای پخش شده بود روی میز!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نامبرده در حالیکه خیابون یه طرفه رو خلاف می اومد، خیکشو خاروند و گفت : این مملکت درست بشو نیست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
طبق معمول سر کرایه بحثمان میشود. راننده کرایه کل مسیر را میخواهد و من که وسط مسیر سوار شده ام زیر بار نمیروم. کرایه را میدهم و نمیشنوم بعدش دارد چه میگوید. در را میبندم و خیابان وصال را پایین می آیم. نرسیده به سازمان انتقال خون پیرمردی آدرسی نشانم میدهد. دنبال خانه سینما میگردد، با دست پایین خیابان را نشان میدهم، مکث میکند و کمی سرش را می خاراند، تشکر میکند و بعد به سمت بالا خیابان وصال را میرود. شانه هایم را بالا می اندازم. لابد میرود از اول خیابان را پایین بیایید. میرسم ایستگاه اتوبوس. مینشینم و گوشی را از جیب کاپشن خارج میکنم. یک هزارتومانی از جیبم میافتد روی کف ایستگاه. برمیدارم. رویش چیزی نوشته، " محبوب را دردی ست که عشق درمانش کند" عجب! پول را توی جیب میگذارم. خبرها را میخوانم، یکی خودش را یک جایی منفجر کرده است، یک نفر حمله کرده است به دبیرستانی در آمریکای شمالی، عامل اصلی حمله به سفارت عربستان دستگیر شد و ... اتوبوس میرسد، خیایان طالقانی اینموقع روز خلوت است. سر تقاطع ولیعصر پشت چراغ قرمز زنی از در جلویی که باز است بالا می آید، مردی هم سراسیمه پشت سرش وارد میشود. من نشسته ام صندلی آخر، آنها هم مینشینند ردیف آخر بخش مردانه. مرد صورت پریشان و مشوشی دارد. زن میگوید : تموم شد، تموم شد. لعنتی!
مرد در ادامه میگوید : مسی - masi آروم باش. آروم.
دستهای زن را مبگیرد. دستهای رنگ پریده زن. انگار که میخواهد گریه کند هق میرند ولی گریه نمیکند. مرد دوباره از زن میخواهد خودش را کنترل کند. " نگران نباش. فقط باید بعد این مراقب خودت باشی، باید بیشتر میموندی پیش نازنین. باز خیالم راحت بود اون هست پیشت. الان حالت خراب شه به خدا نمیدونم چکار کنم"
" کیوان خفه شو! فقط خفه شو!"
کیوان خفه میشود، اما دست مسی را ول نمیکند.
زن خم میشود روی زانوهایش، سرش را میگذارد روی زانوهایش. هق میزند. "کیوان چرا اینطوری شد. چرا خب. من و تو گناهکاریم. لعنتی بفهم"
کیوان حرف نمی زند. زن ادامه میدهد" اون بچه گناهی نداشت"
"مسی چرا چرت میکی. اون یه نطفه کوچیک بود تازه چهار هفته اش بود. نه روح داشت نه جسم"
"من مادرم یا تو. من مادرم یا تو."
...
+ داستانک.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد در ادامه میگوید : مسی - masi آروم باش. آروم.
دستهای زن را مبگیرد. دستهای رنگ پریده زن. انگار که میخواهد گریه کند هق میرند ولی گریه نمیکند. مرد دوباره از زن میخواهد خودش را کنترل کند. " نگران نباش. فقط باید بعد این مراقب خودت باشی، باید بیشتر میموندی پیش نازنین. باز خیالم راحت بود اون هست پیشت. الان حالت خراب شه به خدا نمیدونم چکار کنم"
" کیوان خفه شو! فقط خفه شو!"
کیوان خفه میشود، اما دست مسی را ول نمیکند.
زن خم میشود روی زانوهایش، سرش را میگذارد روی زانوهایش. هق میزند. "کیوان چرا اینطوری شد. چرا خب. من و تو گناهکاریم. لعنتی بفهم"
کیوان حرف نمی زند. زن ادامه میدهد" اون بچه گناهی نداشت"
"مسی چرا چرت میکی. اون یه نطفه کوچیک بود تازه چهار هفته اش بود. نه روح داشت نه جسم"
"من مادرم یا تو. من مادرم یا تو."
...
+ داستانک.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
غلتی زد و مرد را دید که هنوز خواب است، از پشت خودش را چسباند. سرش را مچاله کرد داخل گودی کمر مرد ... دلش غنج زد! آفتاب هنوز نرسیده بود به پوستش. آرام آرام خودش را ازپنجره می کشید تو ...
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دست کرد از زیر لباس خواب ، دست کشید روی سینه های مرد، مرد تکانی خورد. خواب می دید شاید! دست فرشته ای را روی پوست تنش حس کرده بود. لبخندی نشست روی صورت مرد.
آمد بالاتر لاله گوش مرد را بین لبانش چرخاند و سرآخر چیزی در گوش مرد زمزمه کرد! صورتش را بین موهای مرد گم کرد ... احساس کرد دختر بچه ای شده است.
مرد هنوز لبخند میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan