برگشت گفت: خونهای که حالش خوبه بوی زن و غذا میده. گفتم یعنی زن بشینه توی خونه فقط غذا بپزه؟ گفت نه! نمیدونم چطور بگم، سر راستش میشه اینکه زن به خونه رنگ میده. از فلاسک استیل قدیمی پدرم دوتا چای ریختم توی لیوان کاغذی، یک جایی توی جاده ملایر زده بودیم کنار. برف سفید کرده بود همهجارو، نگاه کرد به ساعش و گفت ظهر میرسیم کارخونه، گفت میشینی پشت فرمون؟ گفتم با این چشما؟ نمیتونم. لیوان رو گرفت توی دستش نگاه کرد، بخار از روی لیوان بلند میشد و یک جایی توی هوا گم میشد، هورت کشید، پرسیدم دختره چی شد؟ نگاه کرد به تهمانده چای توی لیوان، روی پاهاش نشست، ته چای رو خالی کرد روی برفها، حفره قهوهای رتگی روی برف باز شد، گفت: خیلی خوبه، خودت گفتی بهم خیلی زنه یادته؟ اولین بار که عکسش رو نشونت دادم و گفتم چطوره فقط تو گفتی خیلی زنه، هرکی دید گفت خوشگله فقط تو گفتی خیلی زنه، دلم قرص شد، امشب برگشتیم میبرمش بیرون، میخوام بگم تو زنی هستی که قراره به خونهام رنگ بدی. لیوان خودم رو پر کردم، گفتم بریزم؟ گفت نه! رفت جلوی ماشین، تکیه داد، از توی پاکت سیگاری گذاشت لای لبهاش، روشن نکرد، برگشت طرف من و گفت: چند ساله ترک کردی؟ ۲۰ سال؟ گفتم ۲۱ سال و ۳ ماه، روزش رو دیگه یادم نیست. گفت منم باید ترک کنم، سیگار رو گذاشت توی پاکت، نشست توی ماشین، استارت زد، هوا سرد بود و نبود، آسمون آبی و زمین برفی منظره غریبی بود، چای رو خوردم فلاسک رو برداشتم نگاه کردم از توی شیشه عقب دیدم داره با گوشی حرف میزنه، برگشتم تکیه دادم به صندوق، نگاه کردم به ته اتوبان، جایی که میرفت بین تپهها و گم میشد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
🥰3❤1👍1
زن چای را ریخته بود توی لیوان و گذاشته بود توی جالیوانی ماشین، مرد برگشت به سمت زن، لبخند میزد، آفتاب از توی شیشه ماشین یک وری صورت مرد را روشن کرده بود، زن چیزی پرسیده بود انگار، مرد داشت توضیح میداد، گاه فرمان را ول میکرد و با دستهایش چیزی را ترسیم میکرد توی هوای ماشین، زن نگاه میکرد به صورت مرد، دست گذاشت روی پشتی صندلی مرد، مرد تکیه داد به صندلی، زن آرام موهای پشت سر مرد را نوازش میکرد، جاده توی جنگل میرفت، مرد لیوان را برداشت و گاهی وسط حرفهایش چای را هم نوشید، زن نگاه میکرد به صورت مرد، آرام سرش را گذاشت روی دست مرد که روی دنده ماشین بود. نسیم خنکی از پنجره ماشین میزد توی موهای زن.
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
🥰3
جایی نوشته بود یک زن در ملاقات با مرد دلخواهش یا در حد آشنایی اولیه حتی در حد یک کافه رفتن به جزییات زیادی درباره خودش فکر میکنه، حتی لباس زیر با اینکه قرار نیست دیده بشه، جزییات و اینکه قراره چطور دیده بشه و همچنین جزییاتی که از طرف مقابل دریافت میکنه. همکار خانمی داشتیم میگفت رفتم سر قرار توی کافه، آقای با شخصیتی بود ولی چندتا نخ از اینور اونور لباسش زده بود بیرون که خب حس خوبی بهم نداد، پرسیدم یعنی چی؟ گفت حس نامرتب بودن و شلختگی گرفتم. توی رابطه با یک زن درک این مساله میتونه به دوام رابطه کمک کنه.
@boiereihan
@boiereihan
👍4❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نازنین از عشق مُردم ناز تا کی میکنی
ای خود عاشق میکُشی و تکیه بر وی میکنی
ناقهی لیلی به سرعت میبری ای ساربان
گر بدانی حال مجنون ناقه را پِی میکنی
.....
ای خود عاشق میکُشی و تکیه بر وی میکنی
ناقهی لیلی به سرعت میبری ای ساربان
گر بدانی حال مجنون ناقه را پِی میکنی
.....
❤4
Forwarded from ایلیا
❤18🥰3
Forwarded from ایلیا
عاشقانهای در ده ثانیه
ثانیه اول/ من پشت پراید هاچبک نوک مدادی ایستادهام، چراغ قرمز است. زن توی آینه آفتابگیر ماشین خودش را نگاه میکند مرد خم میشود طرف زن شاید توی داشبورد را نگاه میکند دنبال چیزی میگردد،ثانیه چهارم/ زن خودش را عقب میدهد دست چپ را پشت صندلی مرد میگذارد مرد هنوز دنبال چیزی میگردد زن آرام انگشتها را پشت گردن مرد میگذارد گردن مرد را نوازش میکند ثانیه هفتم/ مرد سر را بالا میگیرد به زن لبخند میزند زن خم میشود مرد را میبوسد.
ثانیه دهم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ثانیه اول/ من پشت پراید هاچبک نوک مدادی ایستادهام، چراغ قرمز است. زن توی آینه آفتابگیر ماشین خودش را نگاه میکند مرد خم میشود طرف زن شاید توی داشبورد را نگاه میکند دنبال چیزی میگردد،ثانیه چهارم/ زن خودش را عقب میدهد دست چپ را پشت صندلی مرد میگذارد مرد هنوز دنبال چیزی میگردد زن آرام انگشتها را پشت گردن مرد میگذارد گردن مرد را نوازش میکند ثانیه هفتم/ مرد سر را بالا میگیرد به زن لبخند میزند زن خم میشود مرد را میبوسد.
ثانیه دهم ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤11🥰3
Forwarded from ایلیا
آدمی اگر از درد درونش نمیگوید نه اینکه رنجی نمیبرد، فقط نمیخواهد خیال نسیم که از کنار دیوار کوچهای بن بست میگذرد مکدر شود.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
❤7👍7👏4
طبقه سوم پلاک هفت کوچه بنبست اول
مرد دارد یک جایی از ماشین لباسشویی را باز میکند، قطعهای را میخواهد تعویض کند، سرش گرم کار است زن ایستاده توی آشپزخانه بعد میرود یک جایی توی هال مرد متوجه نمیشود به زن میگوید دستمال کهنهای بدهد تا توی ماشین را تمیز کند، جوابی نمیدهد دوباره میگوید و بعد برمیگردد میبیند زن نیست، توی هال دارد توی گوشی چیزی را نگاه میکند، نشنیده، مرد بلند میشود دستمال کهنه را پیدا میکند میرود توی هال موهای زن را میبوسد و لبخند میزند. زن گوشی را میگذارد روی میز، نگاه میکند به مرد و میگوید: بذار یه چای بریزم برات خستگی در کن. چشمهای مرد میخندند.
طبقه پنجم پلاک ۱۲ خیابان هفتم
ساعت نزدیکهای ۷ صبح است، مرد از حمام بیرون آمده، توی اتاق خواب دنبال لباس میگردد، زن را صدا میکند، زن توی آشپزخانه صبحانه اماده میکند صدای مرد را نمیشنود، مرد از اتاق بیرون میاید: مگه صدات نکردم نمیشنوی؟ زن جا میخورد: نشنیدم، ببخشید. مرد به زن میگوید گفتم لباس سرمهایه کو؟ زن میگوید توی ماشین است و نشسته، مرد کلافه است، برمیگردد توی اتاق و لباس دیگری میپوشد.
+ ما خودمون انتخاب میکنیم کدوم باشیم. من درباره یک مرد نوشتم درباره زن هم صدق میکنه. رد شدن از این چیزهای کوچک و توجه نکردن بهشون و درک اینکه وقتی دوست داریم همدیگهرو از یک سری چیزها باید بگذریم. شریک زندگیمون را ولو برای یک لحظه ناراحت نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد دارد یک جایی از ماشین لباسشویی را باز میکند، قطعهای را میخواهد تعویض کند، سرش گرم کار است زن ایستاده توی آشپزخانه بعد میرود یک جایی توی هال مرد متوجه نمیشود به زن میگوید دستمال کهنهای بدهد تا توی ماشین را تمیز کند، جوابی نمیدهد دوباره میگوید و بعد برمیگردد میبیند زن نیست، توی هال دارد توی گوشی چیزی را نگاه میکند، نشنیده، مرد بلند میشود دستمال کهنه را پیدا میکند میرود توی هال موهای زن را میبوسد و لبخند میزند. زن گوشی را میگذارد روی میز، نگاه میکند به مرد و میگوید: بذار یه چای بریزم برات خستگی در کن. چشمهای مرد میخندند.
طبقه پنجم پلاک ۱۲ خیابان هفتم
ساعت نزدیکهای ۷ صبح است، مرد از حمام بیرون آمده، توی اتاق خواب دنبال لباس میگردد، زن را صدا میکند، زن توی آشپزخانه صبحانه اماده میکند صدای مرد را نمیشنود، مرد از اتاق بیرون میاید: مگه صدات نکردم نمیشنوی؟ زن جا میخورد: نشنیدم، ببخشید. مرد به زن میگوید گفتم لباس سرمهایه کو؟ زن میگوید توی ماشین است و نشسته، مرد کلافه است، برمیگردد توی اتاق و لباس دیگری میپوشد.
+ ما خودمون انتخاب میکنیم کدوم باشیم. من درباره یک مرد نوشتم درباره زن هم صدق میکنه. رد شدن از این چیزهای کوچک و توجه نکردن بهشون و درک اینکه وقتی دوست داریم همدیگهرو از یک سری چیزها باید بگذریم. شریک زندگیمون را ولو برای یک لحظه ناراحت نکنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤6👍4
میگه زنی که عاشق مردی شد قیافه و هیکل و قد و این چیزها براش مهم نیست، عاشق وجودشه ولی تا وقتی عاشق نشده براش مهمه، هیشکی عاشق ما نمیشه آقای [...]، چون اینارو نداریم، چون خوشگل نیستیم. با نوک انگشت زد به مهره چشمنظر آویزون از آینه. اتوبان یخ زده بود، برف میزد توی شیشه ماشین.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
❤6
زن چای را ریخته بود توی لیوان و گذاشته بود توی جالیوانی ماشین، مرد برگشت به سمت زن، لبخند میزد، آفتاب از توی شیشه ماشین یک وری صورت مرد را روشن کرده بود، زن چیزی پرسیده بود انگار، مرد داشت توضیح میداد، گاه فرمان را ول میکرد و با دستهایش چیزی را ترسیم میکرد توی هوای ماشین، زن نگاه میکرد به صورت مرد، دست گذاشت روی پشتی صندلی مرد، مرد تکیه داد به صندلی، زن آرام موهای پشت سر مرد را نوازش میکرد، جاده توی جنگل میرفت، مرد لیوان را برداشت و گاهی وسط حرفهایش چای را هم نوشید، زن نگاه میکرد به صورت مرد، آرام سرش را گذاشت روی دست مرد که روی دنده ماشین بود. نسیم خنکی از پنجره ماشین میزد توی موهای زن.
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
❤7👍4
برگشت گفت: خونهای که حالش خوبه بوی زن و غذا میده. گفتم یعنی زن بشینه توی خونه فقط غذا بپزه؟ گفت نه! نمیدونم چطور بگم، سر راستش میشه اینکه زن به خونه رنگ میده. از فلاسک استیل قدیمی پدرم دوتا چای ریختم توی لیوان کاغذی، یک جایی توی جاده ملایر زده بودیم کنار. برف سفید کرده بود همهجارو، نگاه کرد به ساعش و گفت ظهر میرسیم کارخونه، گفت میشینی پشت فرمون؟ گفتم با این چشما؟ نمیتونم. لیوان رو گرفت توی دستش نگاه کرد، بخار از روی لیوان بلند میشد و یک جایی توی هوا گم میشد، هورت کشید، پرسیدم دختره چی شد؟ نگاه کرد به تهمانده چای توی لیوان، روی پاهاش نشست، ته چای رو خالی کرد روی برفها، حفره قهوهای رتگی روی برف باز شد، گفت: خیلی خوبه، خودت گفتی بهم خیلی زنه یادته؟ اولین بار که عکسش رو نشونت دادم و گفتم چطوره فقط تو گفتی خیلی زنه، هرکی دید گفت خوشگله فقط تو گفتی خیلی زنه، دلم قرص شد، امشب برگشتیم میبرمش بیرون، میخوام بگم تو زنی هستی که قراره به خونهام رنگ بدی. لیوان خودم رو پر کردم، گفتم بریزم؟ گفت نه! رفت جلوی ماشین، تکیه داد، از توی پاکت سیگاری گذاشت لای لبهاش، روشن نکرد، برگشت طرف من و گفت: چند ساله ترک کردی؟ ۲۰ سال؟ گفتم ۲۱ سال و ۳ ماه، روزش رو دیگه یادم نیست. گفت منم باید ترک کنم، سیگار رو گذاشت توی پاکت، نشست توی ماشین، استارت زد، هوا سرد بود و نبود، آسمون آبی و زمین برفی منظره غریبی بود، چای رو خوردم فلاسک رو برداشتم نگاه کردم از توی شیشه عقب دیدم داره با گوشی حرف میزنه، برگشتم تکیه دادم به صندوق، نگاه کردم به ته اتوبان، جایی که میرفت بین تپهها و گم میشد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤9👍5
یکی از دوستان نوشته آدمیزاد عجیبه، یه روزی یکی رو اونقدر دوست داره که بدون اون زندگی براش سخته و یه روز دیگه از آوردن اسم همون آدم حالش به هم میخوره. این خاصیت سیال بودن زندگیه، اینکه میگذره، اینکه زخم میشیم و خوب میشیم و هربار نگاه میکنیم به جای اون زخمها، بهش میگن تجربه. گاهی هم ممکنه زخمها خوب نشن، تبدیل بشن به تروما، هی یاداوری کنیم و دوباره زخم بشیم.
فرصتها چون ابر گذرا میرن و فرصتهای جدیدتری میان، اون جای زخمها به ما یادآوری میکنن که اینبار از تجربیات خودمون و دیگران استفاده کنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فرصتها چون ابر گذرا میرن و فرصتهای جدیدتری میان، اون جای زخمها به ما یادآوری میکنن که اینبار از تجربیات خودمون و دیگران استفاده کنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
👍11❤4
