+ دوتا گرگ هستن که هر روز دارن با هم میجنگن، یکیشون تاریکی و افسردگی و دومی امید و روشنایی، کدوم برنده میشه؟
- همونی که هر روز داری بهش غذا میدی.
فیلمِ Tomorrowland
#فیلم_دیالوگ
@yekbashar
- همونی که هر روز داری بهش غذا میدی.
فیلمِ Tomorrowland
#فیلم_دیالوگ
@yekbashar
👍15❤3👏1
آرام آرام ته می کشیم
در فنجانِ احساس ِ یک رویا
و طلوعی دیگر
دوباره بر می خیزیم در آغوش خاطره ها.
زندگی همین یکی دو خط از فنجان خاطره نوشیدن است.
#ای_لیا
@yekbashar
در فنجانِ احساس ِ یک رویا
و طلوعی دیگر
دوباره بر می خیزیم در آغوش خاطره ها.
زندگی همین یکی دو خط از فنجان خاطره نوشیدن است.
#ای_لیا
@yekbashar
❤9😘1
Forwarded from ایلیا
حتى لو لم يكن هناك أمل، فمن واجبنا أن نخلقه، بدون الأمل سنضيع!
حتی اگر امیدی در اینجا باقی نمانده، ما باید خلقش کنیم، بدون امید گم خواهیم شد.
محمود درویش
@yekbashar
حتی اگر امیدی در اینجا باقی نمانده، ما باید خلقش کنیم، بدون امید گم خواهیم شد.
محمود درویش
@yekbashar
❤11👍2👏2
وقتی آمپر آب ماشین رفت بالا هول نکن، آروم بزن کنار، ماشین رو خاموش نکن، وقتی ماشین روشنه فن ماشین کماکان داره کار میکنه و به خنک شدن کمک میکنه، اگر خاموش کنی گردش آب متوقف میشه و بلوک سیلندر گرمتر میشه، کاپوت رو بزن بالا، در رادیاتور رو برندار، اگر آب داری بریز روی دادیاتور، کمی صبر کن آمپر میاد پایین، بعد در رادیاتور رو با احتیاط باز کن و آب بریز.
درباره خودمون هم همینه، گاهی باید بزنیم کنار، بذاریم خنک شیم، بعد آب هم بخوریم، خنک که شدیم تنظیم میشیم، هیچ چیزی ارزش حرص خوردن نداره.
@yekbashar
درباره خودمون هم همینه، گاهی باید بزنیم کنار، بذاریم خنک شیم، بعد آب هم بخوریم، خنک که شدیم تنظیم میشیم، هیچ چیزی ارزش حرص خوردن نداره.
@yekbashar
❤18👍11🔥1
یه مدت فضای مجازی رو بذارید کنار، مشغول کارهای روتین زندگیتون بشید، نمیگم معجزه رخ میده ولی ذهنتون رها میشه، مخصوصن اخبار منفی که بیشترشون هم واقعی نیستن و افسردگی ایجاد میکنن.
مجازی مخصوصن اینستاگرام (من اینستاگرامم رو بستم) که پر شده از زندگیهای شاد فیک تقلبی اثر روانی بدی داره و شما فکر میکنی بازنده هستی چون فکر میکنی بقیه شاد هستن و خوشحال و فقط شما داری سخت میگذرونی.
اگر حال بدی دارید یه مدت مجازی نیاید.
@yekbashar
مجازی مخصوصن اینستاگرام (من اینستاگرامم رو بستم) که پر شده از زندگیهای شاد فیک تقلبی اثر روانی بدی داره و شما فکر میکنی بازنده هستی چون فکر میکنی بقیه شاد هستن و خوشحال و فقط شما داری سخت میگذرونی.
اگر حال بدی دارید یه مدت مجازی نیاید.
@yekbashar
👍26❤6👏3💯2👎1
بیخود تقصیر این و اون نندازیم، در بیشتر مواقع تقصیر خودمونه، بقیه مجبور نیستن با اخلاقهای بد و تند ما کنار بیان، اخلاقهایی که از سر خودخواهیه و فکر میکنیم بقیه درکمون نمیکنم.
نیاز داریم به تغییر رفتار و اخلاق و سبک زندگی.
@yekbashar
نیاز داریم به تغییر رفتار و اخلاق و سبک زندگی.
@yekbashar
👍21❤6👎1😢1
یه روز یه مردی بود از شدت خستگی و فشار زندگی و افسردگی نشست کنار جدول خیابون و گریه کرد، چند دقیقه بعد پاشد رفت سمت خونه و چندتا مغازه خریدها رو کرد رسید خونه و مثل همیشه که توی خونه ازش پرسیدن حالت خوبه، لبخند زد و گفت آره خوبم.
@yekbashar
@yekbashar
❤17😢12💯1
امروز توی یک جلسه کاری وسط بحث یک نفر بهم توهین کرد، کوچکتر از من بود، هیچی نگفتم منتظر شدم حرفش که تموم شد بحث رو دوباره ادامه دادم و اصلن اشارهای به اون شخص و حرفهاش نکردم، جلسه کاری تمام شد و نتیجه مورد نظر خودم رو هم گرفتم، اون آدم و حرفهاش هم شبیه فضله پرندهای بود که از بدشانسی روی لباست میچکه، نگاهش میکنی، ناراحت میشی، ولی بعدش با دستمال پاک میکنی و وقتی رفتی خونه میشوریش، انگار که از اول هم نبوده.
توی زندگی هامون درگیر فضلههای پرندهها نشیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
توی زندگی هامون درگیر فضلههای پرندهها نشیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
👍33👏9❤3💯2😘1
همیشه سر اون میزی بشین که درباره پول و موفقیت و اینجور چیزها حرف میزنن، اون میزی که دارن غُر میزنن رو بذار بحال خودشون، غر زدن زیاد افسردگی میاره، آدم رو سیاه میکنه.
@yekbashar
@yekbashar
👍31❤2🔥2👎1
میگن یه روز یه بنده خدایی داشت به یه آدم دوزاری میگفت ببین اینکار رو بکن اونکار رو نکن که بهت نگن دوزاری، یارو برگشت گفت من
خودم میدونم دوزاریم.
آره عزیز، بیخودی وقت خودت رو برای دوزاریهایی که میدونن دوزاری هستن تلف نکن.
خودت کوچیک میشی.
@yekbashar
خودم میدونم دوزاریم.
آره عزیز، بیخودی وقت خودت رو برای دوزاریهایی که میدونن دوزاری هستن تلف نکن.
خودت کوچیک میشی.
@yekbashar
👍14👏4🤯3
ایستگاه تجریش را بالا می آیم، پله ها تمام نمیشود، حس میکنی در کتاب سفر به مرکز زمین ژول ورن گیر کرده ای، آرام آرام نور پدیدار میشود، ما زنده ایم هنوز، خدا را شکر! به سمت بازار قدیمی تجریش میروم، آمده ام تنهائی چرخی بزنم،همینطوری! این شکل پیاده روی را دوست دارم، بی هدف، بی قصد قبلی بی مقصد. وسط بازار پیرزنی چندتائی نایلن توی دست دارد، روی زمین می گذارد. مانتوی سرمه ای رنگ دارد، جوراب کرم رنگی پوشیده، موهای سفیدش از زیر روسری گلدار قرمزش بیرون زده است. میروم سمتش و می گویم : براتون بیارم. کمی مردد نگاه میکند و بعد هم قبول میکند. از بازار بیرون می آئیم، کبوترها چرخی میزنند و دوباره میروند سمت گنید امامزاده صالح، پیرزن می ایستد همانطور که دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده خم میشود رو به گنبد، سلامی میدهد، کنارش راه میروم، از کناره کانال میرویم پائین به سمت باغ فردوس. ده دقیقه ای پیاده می آئیم، پشیمان میشوم که چرا اینکار را کردم ولی دوباره نهیب وجدان ساکتم میکند، میرسیم سر تختی، میپرسد : هنوز هم میخوای بیاری؟ جا میخورم از سوال پیرزن.
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
" مشکلی هست براتون بیارم"
" نه مادرجان، فقط خواستم بگم تا ته تختی باید بریم"
تا بیایم بپیش خودم حساب کنم ته تختی کجاست می گوید " میخوره فرشته دیگه"
دوباره راه می افتد، من خسته شده ام هرچند مسیر سرازیر است ولی پیرزن میرود. یک جائی وسط های آن چندتا چنار باقیمانده توی خیابان تختی که پشتش ساختمانهای چند طبقه بالا رفته اند میپرسد : بچه داری؟
" آره یه دختر، اسمش ساراست"
" قشنگه، اسمشو میگم"
" آره خودمم دوست دارم، خیلی سر اسم کلنجار نرفتیم از اول هم تو ذهنم سارا بود"
" یه چیزی بگم تعجب کنی، منم اسمم ساراست البته سارای"
" چه جالب، ترک هستید پس! اما لهجه ندارید"
" من تهرون بدنیا اومدم، بابام افسر بود بعد از داستان قائله آذربایجان اومد تهران، من سال 1326 بدنیا اومدم"
" ماشالا بزنم به تخته بهتون نمیاد"
" چیچی نمیاد! از این تعارفات الکی میکنید شماها"
خنده ام میگیرد. خلاصه وار از زندگی اش می گوید، اینکه یک پسر داشته و پسرش هم ایران نیست، آلمان زندگی میکند، همسرش دو سال قبل فوت شده است، می گوید هنوز خانه بزرگشان را نگه داشته است، توی خانه شان یک خانه سرایداری دارند که یکی به اسم رسول با زن و بچه اش امورات آنجا رتق و فتق میکند و همانجا هم زندگی میکند. به پیرزن شک میکنم، خب کسی که مستخدم دارد چرا باید خودش بیاید خرید، حس خوبی ندارم از این فکری که توی سرم میچرخد، ساکت که میشوم خودش می گوید :" هان! چی شد؟ فکر کردی گیر یه پیرزن خل و چل افتادی که داره دروغ می بافه؟! نه مادر جان من دوست دارم پیاده بیام تا بازار تجریش و گاهی هم خرید کنم، دوست دارم گنبد آقا روببینم، تهران هنوز گاهی آدمو یاد اون قدیما می ندازه، اینارو دوست دارم"
دیگر حرفی نمیزنم، توی فرشته پلاسنتیک ها را از دستم میگیرد و می گوید بقیه اش را خودش می برد، وقت رفتن دستش را دراز میکند که دست بدهیم، دستم را میگیرد، دستهای نحیف و چروک پیرزن مرا یاد مادربزرگم می اندازد، همان بو را هم میدهد، بوی همه مادربزرگها را، بوئی مخلوط از یک عطر ارزان و شامپو و صابونی ارزان.
"دخترتو دوست داشته باش، تنهاش نذار، بابام منو تنها گذاشت"
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
❤29🔥2😢2👏1
❤21👍10👏3
راننده تاکسی گفت پژمان جمشیدی رو گرفتن که ملت قیمت دلار رو یادشون بره، خانم پشت سریم گفت نه میخواستن داستان شمخانی رو ماستمالی کنن، بحثشون شد، وسط،بحثشون من ۱۰۰ تومنی دادم برای کرایه، رانتده گفت خرد ندارم بزن به کارت، اومدم بزنم به کارت دیدم گوشیم نیست، یادم افتاد گذاشته بودم روی کانتر آشپزخونه، گفتم گوشیم نیست، خانم پشت سری یهو گفت دزدیدن؟ گفتم نه جا مونده خونه، شاکی شد که چرا نگفتی جا مونده توی خونه و من ناراحت شدم و اعصابم ریخت به هم، راننده پول رو گرفت، تا برسیم ونک با اون خانم سر موضوع همهش کار خودشونه کلی بحث و دعوا کردن، آخرش توی میدون پیاده شدم، راننده از یکی دیگه از تاکسی ها داشت پول خرد میکرد، نگاه کردم به آرش که وسط میدون زیر نور آفتاب صبح داشت تیر مینداخت سمت شمال شرق، سه شنبه قبل از جنگ ۱۲ روزه آوردن گذاشتنش اینجا.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
👍15❤6🥰2
سلام عزیز من
سر راه که میآیی دو تا نان بربری بگیر، کنجدی، پنیر لیقوان گرفتهام، گوجه و خیار خرد کردهام، قوری چای روی کتری، بخار کتری میرود آن بالا یک جایی توی سقف آشپزخانه گم میشود، نان بگیر و خودت را بیاور، بنیشیم نان و پنیر بخوریم و در اتمسفر نگاهت که آن ته ته های چشمهایت یک خنده دور پنهان است کمی بخوابیم.
#ای_لیا
@yekbashar
سر راه که میآیی دو تا نان بربری بگیر، کنجدی، پنیر لیقوان گرفتهام، گوجه و خیار خرد کردهام، قوری چای روی کتری، بخار کتری میرود آن بالا یک جایی توی سقف آشپزخانه گم میشود، نان بگیر و خودت را بیاور، بنیشیم نان و پنیر بخوریم و در اتمسفر نگاهت که آن ته ته های چشمهایت یک خنده دور پنهان است کمی بخوابیم.
#ای_لیا
@yekbashar
❤27😘3👎1
❤16😢3😘1
توی صف تاکسی یه خانم از حال رفت، دو تا خانم بلندش،کردن نشوندنش روی نیمکت، حالش کمی جا اومد و گفت بچهام کو؟ بچهای باهاش نبود، چندبار دیگه هم هیجانزده همین رو گفت و بعد آروم شد، پاشد و خودش رو مرتب کرد و از اون دوتا خانم تشکر کرد و رفت.
چند لحظه بعد ایستگاه تاکسی برگشت به همون هیاهوی ماشینها و صدای بوق ترافیک صبحگاهی، آدمها دوباره فرو رفتن توی خودشون، منتطر تاکسی، توی ذهنشون شاید بچهای گم شده بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
چند لحظه بعد ایستگاه تاکسی برگشت به همون هیاهوی ماشینها و صدای بوق ترافیک صبحگاهی، آدمها دوباره فرو رفتن توی خودشون، منتطر تاکسی، توی ذهنشون شاید بچهای گم شده بود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@yekbashar
😢22❤7