یادمان باشد
در همین حوالی
یک زندگی را میبرند بر دوش
آن یکی کودکی دارد در آغوش
سخت نگیریم
زندگی همین است
آغازی بر یک پایان!
#ای_لیا
@boiereihan
در همین حوالی
یک زندگی را میبرند بر دوش
آن یکی کودکی دارد در آغوش
سخت نگیریم
زندگی همین است
آغازی بر یک پایان!
#ای_لیا
@boiereihan
تفاوت به همین باریکیست :
شما پسربچه ای را کنار جوی خیابان شلوارش را پایین بکشید تا همانجا سرپا بشاشد در جوی آب. بد که نمیدانند هیچ هرکس رد شود قربان صدقه ای هم ممکن است بگوید و ...
حالا دختربچه ای اگر تنگش گرفت هیچ خاکی نمیتوانید توی سرتان کنید. دم و دستگاه پسربچه را ندارد که به راحتی کارش را انجام دهد، سرپایش هم که بخواهید بگیرید هرکس رد شود چیزی هم زیر لب ممکن است بگوید: واه واه قباحت داره، چه جلافتا. عفت عمومی لکه دار شد!
بله!تفاوت به همین باریکیست که نمیبینید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شما پسربچه ای را کنار جوی خیابان شلوارش را پایین بکشید تا همانجا سرپا بشاشد در جوی آب. بد که نمیدانند هیچ هرکس رد شود قربان صدقه ای هم ممکن است بگوید و ...
حالا دختربچه ای اگر تنگش گرفت هیچ خاکی نمیتوانید توی سرتان کنید. دم و دستگاه پسربچه را ندارد که به راحتی کارش را انجام دهد، سرپایش هم که بخواهید بگیرید هرکس رد شود چیزی هم زیر لب ممکن است بگوید: واه واه قباحت داره، چه جلافتا. عفت عمومی لکه دار شد!
بله!تفاوت به همین باریکیست که نمیبینید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
متنی که سال گذشته براب تولد دوستی عزیز نوشته بودم:
به بهانه سی و چندسالگی یک دوست
پس از یک پیاده روی طولانی، میرسی به یک نهر آب، زیر سایه درخت کنار نهر دراز میکشی. پاهایت را فرو میکنی در آب. خنکی از روی سنگ ریزه های داخل آب میدود و می آید بالاتر و میرسد به قفسه سینه ات و کم کم می نشیند روی گونه هایت.
لبخندی نمیدانم از کجا پیدایش میشود و خودش را آویزان لبهایت میکند. باریکه های نور از لابلای شاخ و برگ درخت میزند روی صورتت. دست را حایل صورت میکنی، احساسی ترش و شیرین میریزد زیر پوست صورتت. خنکی و گرمی توامان. چشمهایت در خمارآلودی چشمان رقاصه ای پس از یک شب طولانی غرق میشود. خواب تو را در بین بازوانش حل میکند ...
یک زن سی و چندساله حسی شبیه این خلسه آمیخته با لذتی ژرف را در خود دارد. دیدنش همینقدر جذابیت دارد. همینقدر راحت آلود است. همینقدر نرم. همینقدر سبک. همینقدر رها در آغوش خیال ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به بهانه سی و چندسالگی یک دوست
پس از یک پیاده روی طولانی، میرسی به یک نهر آب، زیر سایه درخت کنار نهر دراز میکشی. پاهایت را فرو میکنی در آب. خنکی از روی سنگ ریزه های داخل آب میدود و می آید بالاتر و میرسد به قفسه سینه ات و کم کم می نشیند روی گونه هایت.
لبخندی نمیدانم از کجا پیدایش میشود و خودش را آویزان لبهایت میکند. باریکه های نور از لابلای شاخ و برگ درخت میزند روی صورتت. دست را حایل صورت میکنی، احساسی ترش و شیرین میریزد زیر پوست صورتت. خنکی و گرمی توامان. چشمهایت در خمارآلودی چشمان رقاصه ای پس از یک شب طولانی غرق میشود. خواب تو را در بین بازوانش حل میکند ...
یک زن سی و چندساله حسی شبیه این خلسه آمیخته با لذتی ژرف را در خود دارد. دیدنش همینقدر جذابیت دارد. همینقدر راحت آلود است. همینقدر نرم. همینقدر سبک. همینقدر رها در آغوش خیال ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اصل زندگی همانیست که در رویاهایت رخ میدهد ... جایی در مدار چهل و نمیدانم چند درجه جنوب غربی!
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
برای نوشتن باید ابتدا اولین کلمه را نوشت!
از من حقیر می پرسند چطور میشود نوشت؟ من هم اینطرف و آنطرف را نگاه میکنم و می گویم: با منی؟ بعد که مطمئن شدم کسی غیر از من آنجا نیست بالاجبار پاسخ میدهم:
برای نوشتن، باید شروع به نوشتن کرد، همراه خواندن! یعنی برای بدست آوردن دایره لغات وسیع باید خواند، از همه مدل رمان و داستان و مطلب جدی. مقالات انتقادی و ... ترجیح خودم بیشتر داستانهای کوتاه ایرانی ست. ترجمه ها معمولن عقیم از کار در می آیند. چون بیشتر مترجمان آشنائی با نحوه نگارش و دایره لغات ندارند. بنویسید و بنویسید، نوشتن شاید استعداد باشد و شاید هم نه ولی با تمرین هرچیزی بدست خواهد آمد!
من خیلی پرروتر از این بودم که از قضاوت آدمها خجالت بکشم، پس نوشتم، نوشتم، نوشتم و شما دوستان هم لطف دارید که فکر میکنید خوب می نویسم. از قضاوت آدمها نترسید، قرار نیست وداع با اسلحه همینگوی بنویسید همین که افکارتون رو بیارید رو کاغذ یا مانیتور کفایت میکنه.
پس برای نوشتن اول قدم آن است که شروع به نوشتن کنی و همراهش هم خواندن زیاد را رها نکنی، از اینکه کسی هم بگوید : این مزخرفه یا دیس ایز بولشت! نگران نشید که اگر هم نوشتتون واقعن در حد بولشت باشه باز همین که نوشتید قابل تقدیره ، یعنی می تونید ادامه بدید.
پس بنویسید و بنویسید و بنویسید ... نوشتن به ما هو نوشتن ارزش دارد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از من حقیر می پرسند چطور میشود نوشت؟ من هم اینطرف و آنطرف را نگاه میکنم و می گویم: با منی؟ بعد که مطمئن شدم کسی غیر از من آنجا نیست بالاجبار پاسخ میدهم:
برای نوشتن، باید شروع به نوشتن کرد، همراه خواندن! یعنی برای بدست آوردن دایره لغات وسیع باید خواند، از همه مدل رمان و داستان و مطلب جدی. مقالات انتقادی و ... ترجیح خودم بیشتر داستانهای کوتاه ایرانی ست. ترجمه ها معمولن عقیم از کار در می آیند. چون بیشتر مترجمان آشنائی با نحوه نگارش و دایره لغات ندارند. بنویسید و بنویسید، نوشتن شاید استعداد باشد و شاید هم نه ولی با تمرین هرچیزی بدست خواهد آمد!
من خیلی پرروتر از این بودم که از قضاوت آدمها خجالت بکشم، پس نوشتم، نوشتم، نوشتم و شما دوستان هم لطف دارید که فکر میکنید خوب می نویسم. از قضاوت آدمها نترسید، قرار نیست وداع با اسلحه همینگوی بنویسید همین که افکارتون رو بیارید رو کاغذ یا مانیتور کفایت میکنه.
پس برای نوشتن اول قدم آن است که شروع به نوشتن کنی و همراهش هم خواندن زیاد را رها نکنی، از اینکه کسی هم بگوید : این مزخرفه یا دیس ایز بولشت! نگران نشید که اگر هم نوشتتون واقعن در حد بولشت باشه باز همین که نوشتید قابل تقدیره ، یعنی می تونید ادامه بدید.
پس بنویسید و بنویسید و بنویسید ... نوشتن به ما هو نوشتن ارزش دارد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت : رفته بودم برای آزمایش خون پیش از ازدواج. نشسته بودم آن ته روی صندلی ها. یکی از همین جوات ها آمد با همان قیافه و ظاهر مرد نمایش با سبیل و پشت مو نشست کنار ما! جواب آزمایش را به دختر میدهند. دخترها یکی یکی می آمدند از در بیرون و نامزدشان هم ذوق زده میرفت سراغش که ببیند چه شده مثبت است یا منفی! این آقای جوات قصه ما هم هی میگفت : خاک بر سرشون کنن. زن ذلیلای بدبخت. ببین هنو هیچی نشده اول کاری خودشون رو دارن هلاک میکنن! مرد باس فلان باشه و بهمان!
پای مبارک را هم ول داده بودند روی صندلی جلوئی, من هم فقط لبخند میزدم! بیست دقیقه ای گذشت و دختری در ورودی راهروی منتهی به آزمایشگاه ظاهر شد! مرد کناری من بلند شد از روی صندلی ها و دوان دوان خودش را رساند به دختر و گفت : منفیه؟! دختر هم سرخ و سفید شد! مرد گنده بک حالا شده بود پسر بچه ای که بزرگترین شادی زندگی اش را نصیب شده بود!!
+ مردها زیاد هارت و پورت می کنند، بیشترش هم برای ابراز علاقه است!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پای مبارک را هم ول داده بودند روی صندلی جلوئی, من هم فقط لبخند میزدم! بیست دقیقه ای گذشت و دختری در ورودی راهروی منتهی به آزمایشگاه ظاهر شد! مرد کناری من بلند شد از روی صندلی ها و دوان دوان خودش را رساند به دختر و گفت : منفیه؟! دختر هم سرخ و سفید شد! مرد گنده بک حالا شده بود پسر بچه ای که بزرگترین شادی زندگی اش را نصیب شده بود!!
+ مردها زیاد هارت و پورت می کنند، بیشترش هم برای ابراز علاقه است!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی یک زن زیباست. نه چاق است. نه لاغر. نشسته است زیر سایه درختی. سارافون روشنی پوشیده است. موهایش را بسته است پشت سرش(البته در ذهن یکی دیگر شاید موهایش را ریخته است روی شانه هایش. هر دو یک کارکرد دارد یحتمل). پای چپش را گذاشته است روی پای راستش.دستهایش را هم پشت سرش ستون کرده است و آسمان را نگاه می کند. گربه ای کمی دورتر دستانش را می لیسد.
زن می خندد. آسمان آبی می شود. تکه ای ابر میگذرد از میان خیال ذهن زن. دهانش ترش می شود. پوست تنش خنک می شود. کمی خود را جمع می کند.
حالا دارد باران می بارد ... زن بند کفشهای پاشنه دارش را می گیرد و بر می خیزد و زیر باران دور می شود ...
زندگی هم می رود ... شاید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن می خندد. آسمان آبی می شود. تکه ای ابر میگذرد از میان خیال ذهن زن. دهانش ترش می شود. پوست تنش خنک می شود. کمی خود را جمع می کند.
حالا دارد باران می بارد ... زن بند کفشهای پاشنه دارش را می گیرد و بر می خیزد و زیر باران دور می شود ...
زندگی هم می رود ... شاید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
و خدايي كه در اين نزديكي است
بین موهای در باد پیچیده دختری ...
و بوی بهارنارنجش که در باد ،تو را می برد!
خدا همانی است که در شالیزار
در تابستانی دم کرده از بین رایحه شالی و آب ،چشمانت را می شوید...
خدا نزدیک است...
شاید روی آگاهی آب ... شاید بین مریم های خشک شده سجاده مادربزرگ...
خدا همین است.
#ای_لیا
@boiereihan
بین موهای در باد پیچیده دختری ...
و بوی بهارنارنجش که در باد ،تو را می برد!
خدا همانی است که در شالیزار
در تابستانی دم کرده از بین رایحه شالی و آب ،چشمانت را می شوید...
خدا نزدیک است...
شاید روی آگاهی آب ... شاید بین مریم های خشک شده سجاده مادربزرگ...
خدا همین است.
#ای_لیا
@boiereihan
اینکه زنی تو را دوست بدارد
اینکه تو را در خاطرش قهرمانی بداند
اینکه بوسه هایت لبانش را تازه کند
اینکه آغوشت را گرم ترین خانه دنیا بداند
اینکه در دلش غنج بزند که تو می خندی
اینکه ذوق کند وقتی تو را خوشحال ببیند
اینکه ...
چه سود
وقتی تو احمق ترین احمقی هستی
که یادت میرود
دوستت دارم را نباید در دل ذخیره کرد
باید بر زبان جاری نمود.
#ای_لیا
@boiereihan
اینکه تو را در خاطرش قهرمانی بداند
اینکه بوسه هایت لبانش را تازه کند
اینکه آغوشت را گرم ترین خانه دنیا بداند
اینکه در دلش غنج بزند که تو می خندی
اینکه ذوق کند وقتی تو را خوشحال ببیند
اینکه ...
چه سود
وقتی تو احمق ترین احمقی هستی
که یادت میرود
دوستت دارم را نباید در دل ذخیره کرد
باید بر زبان جاری نمود.
#ای_لیا
@boiereihan
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
حضزت لسان الغیب
@boiereihan
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
حضزت لسان الغیب
@boiereihan
متن نوشته شیدا حسین زاده
خب! میدانم خیلیها «استیج» نمیبینند! ولی من میبینم و از رقابت برابر دو زن باقیمانده در این مسابقه لذت میبرم، جدا از اینکه این مسابقه در خود نمایندههای همنسلهای ایرانی ما را که بیرون از ایران بزرگ شدهاند یا مهاجرت کردهاند نشان میدهد... جدای از اینکه آن همه حباب و سرابی که از مهاجرت ساختهاند، نه فقط در یک مسابقۀ استعدادیابی، که در شکلهای دیگر دانش و هنر چنین نتایجی هم داشته که نمیخواهند ما ببینیم، مثلاً دههشصت و هفتادیهای که موسیقی را جهانی میشناسند و به آن تخصصی نگاه میکنند و مثل خیلی از همین همنسلهای از مامانقهرکردۀ ما در ایران کار دوم و تفریح و ابزار جذب جنس مخالفشان نیست!
دو زن باقیمانده در این مسابقه نشاندهندۀ دو خط فکری زنانه و واکنش مردم به حضور آنها نشاندهندۀ دو دیدگاه اساسی به زن است، نمیخواهم قضاوت کنم، اما میشود اثر همان حباب و سراب و تربیت را هم در شیوۀ بالارفتن آنها دید. من از سابقه و نحوۀ مهاجرت این دو اطلاع کاملی ندارم ولی تصویری که میبینم این است:
هر دو صدای خوبی دارند موسیقی را آنقدر که باید میدانند، هر دو شخصیتهای محبوب و قوی دارند، اما تفاوت آنها در پیشرفتشان در این مسابقه که سوژۀ جنجال شبکههای مجازی شده ظاهر آنهاست. یکی از این دو هر بار که بر صحنه رفته است نمای تحریککنندهتری از بدن خود به نمایش گذاشته است، اما در دو اجرای آخر تمرکزش را آنقدر از دست داده است که شعر را فراموش کرده است!و این مسابقه آنقدر پیش رفته است که نتوان گفت اضطراب صحنه باعث این شده!
اما دومی با اینکه ظاهر ایرانیپسندی ندارد، لباسهای تحریککننده نمیپوشد و رفتارش اصلاً نشانی از دلبریهای معمول زنانه ندارد هر بار که به صحنه می رود خودش را در چالش تازهای در خواندن میاندازد و سربلند ازآن بیرون میآید.
هر دو رأی مردم را دارند و بالا می روند، هر دو به یه یک اندازه دیده شدهاند و هر دو حداقل در تصویری که میدهند، به یک اندازه اعتمادبهنفس دارند.
لذتی که من از دیدن این رقابت میبرم این است که میبینم ما زنها داریم به خودمان حق انتخاب میدهیم. یک زن ایرانی که دوست دارد در یک مسابقۀ استعدادیابی بدنش را هم به نمایش بگذارد، نه ترسی ازآن دارد و نه انبوه توهینها و فحشها و تحقیرهایی که به سمتش روانه می شوند او را از خواندن با این ظاهر بازمیدارد و حمایت بسیاری از زنها را هم دارد و دیگری زنی که آمده تا همۀ تواناییهایش را در صدا نشان بدهد و باز هم انبوه توجهی که به رقیبش می شود او را وا نمیدارد که پوشش و ظاهر و شیوۀ نمایشش را تغییر دهد.
و مردم که از هر دوی اینها حمایت میکنند و تا این مرحله نشان دادهاند هیچکدام از این دو شیوۀ نمایش بر دیگری برتری ندارد، فارغ از نتیجه تا همینجا میشود کمی مردم را هم شناخت که نگاهشان به زن، حداقل در تماشای یک مسابقۀ سرگرمی، آن نگاه تاریخی نیست و به این درک رسیدهاند که خلاقیت و توانایی هم همانقدر جذاب است که زیبایی!
@boiereihan
خب! میدانم خیلیها «استیج» نمیبینند! ولی من میبینم و از رقابت برابر دو زن باقیمانده در این مسابقه لذت میبرم، جدا از اینکه این مسابقه در خود نمایندههای همنسلهای ایرانی ما را که بیرون از ایران بزرگ شدهاند یا مهاجرت کردهاند نشان میدهد... جدای از اینکه آن همه حباب و سرابی که از مهاجرت ساختهاند، نه فقط در یک مسابقۀ استعدادیابی، که در شکلهای دیگر دانش و هنر چنین نتایجی هم داشته که نمیخواهند ما ببینیم، مثلاً دههشصت و هفتادیهای که موسیقی را جهانی میشناسند و به آن تخصصی نگاه میکنند و مثل خیلی از همین همنسلهای از مامانقهرکردۀ ما در ایران کار دوم و تفریح و ابزار جذب جنس مخالفشان نیست!
دو زن باقیمانده در این مسابقه نشاندهندۀ دو خط فکری زنانه و واکنش مردم به حضور آنها نشاندهندۀ دو دیدگاه اساسی به زن است، نمیخواهم قضاوت کنم، اما میشود اثر همان حباب و سراب و تربیت را هم در شیوۀ بالارفتن آنها دید. من از سابقه و نحوۀ مهاجرت این دو اطلاع کاملی ندارم ولی تصویری که میبینم این است:
هر دو صدای خوبی دارند موسیقی را آنقدر که باید میدانند، هر دو شخصیتهای محبوب و قوی دارند، اما تفاوت آنها در پیشرفتشان در این مسابقه که سوژۀ جنجال شبکههای مجازی شده ظاهر آنهاست. یکی از این دو هر بار که بر صحنه رفته است نمای تحریککنندهتری از بدن خود به نمایش گذاشته است، اما در دو اجرای آخر تمرکزش را آنقدر از دست داده است که شعر را فراموش کرده است!و این مسابقه آنقدر پیش رفته است که نتوان گفت اضطراب صحنه باعث این شده!
اما دومی با اینکه ظاهر ایرانیپسندی ندارد، لباسهای تحریککننده نمیپوشد و رفتارش اصلاً نشانی از دلبریهای معمول زنانه ندارد هر بار که به صحنه می رود خودش را در چالش تازهای در خواندن میاندازد و سربلند ازآن بیرون میآید.
هر دو رأی مردم را دارند و بالا می روند، هر دو به یه یک اندازه دیده شدهاند و هر دو حداقل در تصویری که میدهند، به یک اندازه اعتمادبهنفس دارند.
لذتی که من از دیدن این رقابت میبرم این است که میبینم ما زنها داریم به خودمان حق انتخاب میدهیم. یک زن ایرانی که دوست دارد در یک مسابقۀ استعدادیابی بدنش را هم به نمایش بگذارد، نه ترسی ازآن دارد و نه انبوه توهینها و فحشها و تحقیرهایی که به سمتش روانه می شوند او را از خواندن با این ظاهر بازمیدارد و حمایت بسیاری از زنها را هم دارد و دیگری زنی که آمده تا همۀ تواناییهایش را در صدا نشان بدهد و باز هم انبوه توجهی که به رقیبش می شود او را وا نمیدارد که پوشش و ظاهر و شیوۀ نمایشش را تغییر دهد.
و مردم که از هر دوی اینها حمایت میکنند و تا این مرحله نشان دادهاند هیچکدام از این دو شیوۀ نمایش بر دیگری برتری ندارد، فارغ از نتیجه تا همینجا میشود کمی مردم را هم شناخت که نگاهشان به زن، حداقل در تماشای یک مسابقۀ سرگرمی، آن نگاه تاریخی نیست و به این درک رسیدهاند که خلاقیت و توانایی هم همانقدر جذاب است که زیبایی!
@boiereihan
Forwarded from Iran Google+
زمان ما اینطور نبود خب، اینطور که مثلن پدر و مادرها خودشان مشتاق باشند بچه ها را بفرستند مدرسه فوتبال، فوتبال یاد بگیرند شاید هم یک روزی بشوند فوتبالیست و پول پارو کنند. آنوقتها کوچه بود و توپ پلاستیکی و گاهی هم دو تا دروازه فلزی کوچک. اگر هم نه سنگ بود برای درست کردن دروازه. فوتبال بازی کردن جرم بود از نظر پدرها مخصوصن. پدرم میگفت بیست و دوتا احمق می اوفتن دنبال یه توپ اندازه کله من! خاک بر سرشون. همشونم بیسواد. راست میگفت. سواد نداشتند اکثرشان. پولی هم نداشتند. فوتبال درآمدی نداشت، اما عشق بود هرچه بود. عشق بود که پاهای برهنه را وادار میکرد به شوت زدن، هزاران بار زخم شدن و در نهایت کتک خوردن از پدر و مادر. ممد سیا، اسی تقه، یونس گلابی، مهدی یومورتا، علی برنجی، سهراب حشیش ... اینها آن روزها خدایگان فوتبال بودند توی کوچه پس کوچه های محله ما. کجا هستند حالا؟ نمیدانم. سیزده سالم بود اولین بار توی زمین خاکی پایم به توپ چهل تکه خورد، از همان توپهایی که یکی در میان پنج ضلعی و شش ضلعی سیاه و سفیدند. همان شکل معروف توپهای فوتبال. سه روز بعدش پدرم آمد توی زمین وسط آنهمه آدم زد پس گردنم و برداشت برد. به قول خودش فقط با درس خواندن میشد به جایی رسید. گذشت، پسر عاشق فوتبال گاهی سیگار هم میکشید، چندباری هم سیگاری زده بود، پدرش اما باخبر نشده بود هرچند بو میکشید که یک وقت بوی زمین خاکی ندهد و دوباره پی فوتبال نرود، ولی پسرک میرفت. لباسهای فوتبال را از زیر لباس های بیرونش میپوشید، کفشها را پشت ساق پایش با کش میبست. بوی زمین خاکی میگرفت، توی نهر کنار زمین خودش را میشست. همه چیز شبیه این فیلمهای قدیمی بلوک شرق بود. سیاه، خاکستری ... پسرک آخرسر پایش به زمین چمن هم باز شد ولی خب بخت و اقبال یارش نبود. الان هم که توی سی و هفت سالگی توی سالن ادامه میدهد. برای مثلن زنده نگه داشتن آن عطش سیری ناپذیر. آن عشق، آن عشق که هنوزم درونش زنده است ولی خب واقعیت زندگی وحشتناک است. پا به سن میگذاریم ...
آن پسرک سیزده ساله هنوز دارد توی رمین خاکی پی توپ میدود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آن پسرک سیزده ساله هنوز دارد توی رمین خاکی پی توپ میدود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan