تو زن باش،
من تمام سعیم را خواهم کرد به وسعت تمام رنجهایت مرد باشم،
هرچند، کاریست سخت!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من تمام سعیم را خواهم کرد به وسعت تمام رنجهایت مرد باشم،
هرچند، کاریست سخت!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ایستاده ام گوشه اتاقش، خواب است. روی پهلو و شکم خوابیده است. موهایش پچیده در هم، نور باریکی از بین پرده میخزد روی صورتش. صورتش را فشار میدهد روی بالش. پتو را جمع میکند بین پاهایش، برمیگردد طرف من، چشمهای نیمه بازش را میدوزد به در. جایی که من تکیه داده ام. نگاهش میکنم. لبخندی میدود روی لبهایم. می نشینم کنارش. لبه تخت. دست می کشم روی گونه هایش، خودش را جمع میکند، پتو را توی سینه اش مچاله میکند، میخندد، چشمهایش هم میخندد ... آرام آرام برمیخیزد. خودش را میکشد، چشمها را می مالد ، مینشیند کناره تخت. دست میکند زیر موهایش و بالا می آورد. گردن باریکش پیدا میشود. بلند میشود. تاپ را از تنش بیرون میکشد، چشمها را میبندم، شلوارک را هم درآورده لابد. صدای ریزش باریکه آب می آید. منتظر میمانم تا طعم موهای خیسش را بگیرم در آغوش، من ایستاده ام بر گونه خیال!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زمان
همه چیز را حل کرده است
نگاه تو را
احساس مرا
هر چند گرد خاطره ای تنها
در خیال زندگی
کم کم، ته نشین می شود.
#ای_لیا
@boiereihan
همه چیز را حل کرده است
نگاه تو را
احساس مرا
هر چند گرد خاطره ای تنها
در خیال زندگی
کم کم، ته نشین می شود.
#ای_لیا
@boiereihan
جهان تلخ است
به اندازه افتادن گردن باریک کودکی تشنه
در صحرای آفریقا
روی پستان خشکیده مادرش
همینقدر تلخ
شبیه تن فروشی اجباری کودکی
بر سر چهارراه انسانیت.
#ای_لیا
@boiereihan
به اندازه افتادن گردن باریک کودکی تشنه
در صحرای آفریقا
روی پستان خشکیده مادرش
همینقدر تلخ
شبیه تن فروشی اجباری کودکی
بر سر چهارراه انسانیت.
#ای_لیا
@boiereihan
اینکه مرز بین زن بودن و دختر بودن چیست شاید همه بروند سراغ تغییرات فیزیولژیک اجباری رخ داده ، ولی من یکی تصورم این است که جنس مونث که پایش را میگذارد آنور سی سال به مرحله زن بودن میرسد. برای من یکی کلمه زن بار معنائی خاصی دارد. زن و زنانگی هایش و ...
اینکه رفتارش به گونه ایست که حداقل در من یکی احساس احترام بیشتری بوجود می آورد. اینکه زنی میپرد آنطرف حصار سی سالگی یعنی رسیده است به مرحله ای که من آن را تعبیر به زایش مجدد زندگی میکنم. من یکی سر فرود می آورم .
+ طنازی و سرزنده بودن دخترهای جوان هم منافاتی با این ندارد ولی خوب دیگر ما هم پریده ایم آنطرف سی سالگی! مشاعرمان را کم کم از دست می دهیم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اینکه رفتارش به گونه ایست که حداقل در من یکی احساس احترام بیشتری بوجود می آورد. اینکه زنی میپرد آنطرف حصار سی سالگی یعنی رسیده است به مرحله ای که من آن را تعبیر به زایش مجدد زندگی میکنم. من یکی سر فرود می آورم .
+ طنازی و سرزنده بودن دخترهای جوان هم منافاتی با این ندارد ولی خوب دیگر ما هم پریده ایم آنطرف سی سالگی! مشاعرمان را کم کم از دست می دهیم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همش سرکوفت میزد که عشق یعنی گاوی که عینک سبز می زند تا کاه را یونجه ببیند و ...
همبرگر رُُ از دهنش جدا کرد تا لقمه نیمه جویده و نجویده را قورت بده. نگاهی به من کرد و با اشاره به همبرگرش گفت : این گاوه هم ی ِ روزی عاشق یه گاو دیگه بوده ... مثل تو!
پارسال که همسرش فوت کرد، تا منو دید زد زیر گریه و افتاد تو بغلم و در حالی که هق هق گریه امونش رو بریده بود گفت: من الان ی ِ گاو تنهام ... بدون پری من فقط ی ِ گاو تنهام!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همبرگر رُُ از دهنش جدا کرد تا لقمه نیمه جویده و نجویده را قورت بده. نگاهی به من کرد و با اشاره به همبرگرش گفت : این گاوه هم ی ِ روزی عاشق یه گاو دیگه بوده ... مثل تو!
پارسال که همسرش فوت کرد، تا منو دید زد زیر گریه و افتاد تو بغلم و در حالی که هق هق گریه امونش رو بریده بود گفت: من الان ی ِ گاو تنهام ... بدون پری من فقط ی ِ گاو تنهام!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سی وچند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد...
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
سی وچندسالگی یک زن یعنی جمع دل فریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت..
زن سی وچند ساله را باید توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده دید... لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود..خرامیدنش و گام های شمرده، شمرده اش را...
زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست....
سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان...شبیه نسیم خنکی که عصریک روز تابستانی روی پوست عرق کرده میوزد...
شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگ ها.. شبیه هرچه که تورو وارد یک خلسه ی شورانگیز می کند...زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سرحال می آورد...زن سی وچند ساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه ی هرآنچه میتوان در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
"زنهای زیبا نامرئی اند"
این را در فیلم "Elegy" بن کینگزلی به دنیس هاپر می گوید. و بعد هم در جواب تعجب دنیس هاپر میگوید : زیبائی زنها اجازه نمیده درونشون رو ببینیم! ما فقط پوسته ای از زیبائی رو می بینیم. و این زیبائی اجازه نمیده ما وارد درونشون بشیم!
و اینکه ...
زنهای زیبا اغواگرند. در مهمانی ها شاید دیده اید ولی این زیبائی گاهی میشود حجاب و نمی گذارد درون این زن که شاید زیباتر از پوسته اش است دیده شود و در نهایت هم معلوم نیست این زیبائی پوسته بتواند مرد را نگه دارد!
زنهای زیبا نامرئی اند ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این را در فیلم "Elegy" بن کینگزلی به دنیس هاپر می گوید. و بعد هم در جواب تعجب دنیس هاپر میگوید : زیبائی زنها اجازه نمیده درونشون رو ببینیم! ما فقط پوسته ای از زیبائی رو می بینیم. و این زیبائی اجازه نمیده ما وارد درونشون بشیم!
و اینکه ...
زنهای زیبا اغواگرند. در مهمانی ها شاید دیده اید ولی این زیبائی گاهی میشود حجاب و نمی گذارد درون این زن که شاید زیباتر از پوسته اش است دیده شود و در نهایت هم معلوم نیست این زیبائی پوسته بتواند مرد را نگه دارد!
زنهای زیبا نامرئی اند ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نشسته است غر میزند که من زشتم و چرا کسی من رو نمی بینه. خودش می گفت : 164 سانت قد دارم و 93 کیلو وزن! هرچند نمیگفت هم میشد از روی هیکل و قیافه هم رسید به این اعداد. گفتم : چرا ی تکونی به خودت نمیدی! گفت:انگیزه ندارم. چه باید میگفتم، عصر موقع رفتن گفتم : بیا ی قراری بذاریم هرکی زودتر تونست بیست کیلو کم کنه نصف حقوق یک ماهش رو میده به اون یکی.(حقوق من تقریبن دو نیم برابرش است) چشمانش برقی زد ولی خیلی بی حال تر از این بود ... فردایش چند برنامه رژیمی مختصر به همراه تمرینات ورزشی برایش آماده کردم. شروع کردیم. من چار پنج کیلو اضافه وزن دارم.
الان بعد از گذشت هفت ماه 25 کیلو کم کرده است. یک کارت پستال برایم گرفته است و رویش نوشته است : آدمی به امید زنده است!
نصف حقوق را هم بی خیال شد، ادامه میدهد، امیدوار است. امیدوار ...
من چه شدم؟ هیچ همانی هستم که بودم! با همان چار پنج کیلو اضافه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
الان بعد از گذشت هفت ماه 25 کیلو کم کرده است. یک کارت پستال برایم گرفته است و رویش نوشته است : آدمی به امید زنده است!
نصف حقوق را هم بی خیال شد، ادامه میدهد، امیدوار است. امیدوار ...
من چه شدم؟ هیچ همانی هستم که بودم! با همان چار پنج کیلو اضافه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خودم را کنار خیابان می بینم که بی خیال ایستاده ام و دست کرده ام در جیبم! نگه می دارم. سوار می شوم! دست می کنم داخل جیبم و یک فلش مموری می چپانم در حلق ضبط ماشین. می گویم : هنو چائی نخوردی پسرخاله شدی!
جواب میدهم : تو رانندگیت رو بکن، بپا تو باقالیا نری؟!
یک وانت با بار باقالی از کنار ماشین سبقت می گیرد.
حمیرا می خواند : شاهان همه رفتند کاخ ها به جا ماندست ...
ضبط را خاموش میکنم. شیشه را پائین میدهم و نگاهی میکنم به پیاده رو. دلم می خواهد بدانم به چه چیزی فکر میکنم. نرسیده به چراغ قرمز پسربچه ای میپرد جلوی ماشین. ترمز میزنم، خودم، که نشسته ام روی صندلی شاگرد از شیشه پرت میشوم روی خط های عابر پیاده!
پسرک از روی من رد میشود و آرنجش را نشان می دهد!
قفسه سینه ام درد می گیرد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
جواب میدهم : تو رانندگیت رو بکن، بپا تو باقالیا نری؟!
یک وانت با بار باقالی از کنار ماشین سبقت می گیرد.
حمیرا می خواند : شاهان همه رفتند کاخ ها به جا ماندست ...
ضبط را خاموش میکنم. شیشه را پائین میدهم و نگاهی میکنم به پیاده رو. دلم می خواهد بدانم به چه چیزی فکر میکنم. نرسیده به چراغ قرمز پسربچه ای میپرد جلوی ماشین. ترمز میزنم، خودم، که نشسته ام روی صندلی شاگرد از شیشه پرت میشوم روی خط های عابر پیاده!
پسرک از روی من رد میشود و آرنجش را نشان می دهد!
قفسه سینه ام درد می گیرد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تزویر می کنند خلق، معشوق بازاری را بر جای خالق می نهند.
گفت : تزویر خلق به ز تکبیر توست، آن از روی بنده گی ست این از روی بردگی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفت : تزویر خلق به ز تکبیر توست، آن از روی بنده گی ست این از روی بردگی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اتوبوسرانی تهرانوحومه نوشت!
بهترین صندلی از نظر من در اتوبوس ردیف دوم از درب پشتی اتوبوس است. جای دنجی ست. معمولن ردیف پشتی را چون نزدیک به قسمت خانمهاست زوجی پر میکنند. دختر و پسر جوانی که همین نیم ساعت یک ساعت را هم نمیخواهند جدا از هم باشند و دوست دارند تنگ هم چسبیده باشند. ترشح هورمونها اول رابطه نظم خاصی ندارد!
می نشینم گوشه صندلی، سرم را تکیه میدهم به شیشه. خواب و بیدارم. دختر از پسر می پرسد : اگر یه روز بفهمی بهت دروغ گفتم چی میگی؟
پسر فکر نکرده می گوید: نمیدونم. تو اون لحظه نمیدونم ممکنه چه حالی بشم یا موضوع از لحاظ اهمیت تو چه رده ای از اهمیت قرار داره!
دختر اصرار دارد پسر حتمن جوابی بدهد. پسر همان مطلب را دوباره تکرار میکند. دختر انگار دلسرد شده باشد ادامه نمیدهد. حرفی نمیزنند. سرم را گذاشته ام کنار شیشه، چشمهایم گرم خواب است صدای زنگ موبایل می آید. چند زنگ میخورد و قطع میشود. پسر می پرسد : کی بود؟
"هیشکی!"
"هیشکی که زنگ نمیزنه!"
دختر جوابی نمیدهد. قبل از تقاطع کارگر دختر میگوید : من پیاده میشم. زنگ میزنم بهت.
پسر اصرار دارد همراه دختر پیاده شود. دختر قبول نمیکند. دختر پیاده میشود انگار. اتوبوس که حرکت میکند پسر میرود به سمت راننده. قبل از چراغ تقاطع به راننده اصرار میکند پیاده شود. پیاده میشود. میدود به سمت مسیر خلاف جهتی که اتوبوس میرود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهترین صندلی از نظر من در اتوبوس ردیف دوم از درب پشتی اتوبوس است. جای دنجی ست. معمولن ردیف پشتی را چون نزدیک به قسمت خانمهاست زوجی پر میکنند. دختر و پسر جوانی که همین نیم ساعت یک ساعت را هم نمیخواهند جدا از هم باشند و دوست دارند تنگ هم چسبیده باشند. ترشح هورمونها اول رابطه نظم خاصی ندارد!
می نشینم گوشه صندلی، سرم را تکیه میدهم به شیشه. خواب و بیدارم. دختر از پسر می پرسد : اگر یه روز بفهمی بهت دروغ گفتم چی میگی؟
پسر فکر نکرده می گوید: نمیدونم. تو اون لحظه نمیدونم ممکنه چه حالی بشم یا موضوع از لحاظ اهمیت تو چه رده ای از اهمیت قرار داره!
دختر اصرار دارد پسر حتمن جوابی بدهد. پسر همان مطلب را دوباره تکرار میکند. دختر انگار دلسرد شده باشد ادامه نمیدهد. حرفی نمیزنند. سرم را گذاشته ام کنار شیشه، چشمهایم گرم خواب است صدای زنگ موبایل می آید. چند زنگ میخورد و قطع میشود. پسر می پرسد : کی بود؟
"هیشکی!"
"هیشکی که زنگ نمیزنه!"
دختر جوابی نمیدهد. قبل از تقاطع کارگر دختر میگوید : من پیاده میشم. زنگ میزنم بهت.
پسر اصرار دارد همراه دختر پیاده شود. دختر قبول نمیکند. دختر پیاده میشود انگار. اتوبوس که حرکت میکند پسر میرود به سمت راننده. قبل از چراغ تقاطع به راننده اصرار میکند پیاده شود. پیاده میشود. میدود به سمت مسیر خلاف جهتی که اتوبوس میرود.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
باران میزند
زنی با یک شال صورتی از عرض خیابان میگذرد
بدون چتر
خیس است ...
رنگ صورتی چکه میکند روی آسفالت
انعکاس زنی در آسفالت خیابان
زندگی جاری ست
#ای_لیا
@boiereihan
زنی با یک شال صورتی از عرض خیابان میگذرد
بدون چتر
خیس است ...
رنگ صورتی چکه میکند روی آسفالت
انعکاس زنی در آسفالت خیابان
زندگی جاری ست
#ای_لیا
@boiereihan
زنی مردی را دوست داشته باشد، حتی در تنفرانگیزترین احساسش نسبت به مرد ، باز هم او را دوست دارد، منتظر آغوش و دستان گرم مرد می ماند!
زنها به بوی مردی که دوستش دارند مست میشوند!
هرچند ما مردها گاهی فراموش می کنیم، همین احساسات به نظر کوچک را ولی در واقعیت عمیق. یادمان میرود که احساس گاهی باید بیاید بر زبان و بنشیند در آغوش و تنگ بفشارد زن را.
گاهی در لاله گوشش زمزمه کنی، و یادش بیاوری که دلت می لرزد هنوز برایش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زنها به بوی مردی که دوستش دارند مست میشوند!
هرچند ما مردها گاهی فراموش می کنیم، همین احساسات به نظر کوچک را ولی در واقعیت عمیق. یادمان میرود که احساس گاهی باید بیاید بر زبان و بنشیند در آغوش و تنگ بفشارد زن را.
گاهی در لاله گوشش زمزمه کنی، و یادش بیاوری که دلت می لرزد هنوز برایش!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تجربه من میگه تو رابطه باید یکی سنگ باشه یکی گل-gel- هرچندوقت یکبار هم جاهاشونو عوض کنن. اگر همدیگرو دوست دارید تو دوست داشتن خست به خرج ندید. دنبال مقصر تو جریانات و وقایع نگردید. اینکه ممکنه با انعطاف شما طرف پررو بشه. اینکه چرا من برم جلو اون بیاد!! اگر رابطه ای که توش میرید ارزش داره باید فداکاری هم کنید. تحمل کنید. بسازیدش ... اون چیزی که خودم درک کردم رو نمیدونم چطور توضیح بدم چون خیلی هاتون درک نمیکنید.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در هر جابجایی بخشی از خودمان را جا میگذاریم و در هر خانه تکانی بخشی از خودمان را دور میریزیم. سخت نگیریم ... زندگی جا گذاشتنها و دور ریختن هاست. تازه باشیم همیشه. عادت هایمان تکراری نشوند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan