برای اینکه یه مرد رو برای خودت نگه داری، باید اجازه بدی تو همه ی بازی های احمقانه کوچیک بدنده بشه!
فیلم قبل از نیمه شب
+ کاری به درستی یا نادرستی دیالوگ بالا ندارم ولی این فیلم رو چندبار باید دید. تبدیل شدن زندگی به عادتها رو تصویر کرده. اینکه گاهی باید از فانتزی های ذهن خارج شد و توی دنیای واقعی زندگی کرد. همین دنیای واقعی که خیلی هامون فکر میکنیم باید یه جای بهتری باشیم، یا با آدمهای بهتر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
فیلم قبل از نیمه شب
+ کاری به درستی یا نادرستی دیالوگ بالا ندارم ولی این فیلم رو چندبار باید دید. تبدیل شدن زندگی به عادتها رو تصویر کرده. اینکه گاهی باید از فانتزی های ذهن خارج شد و توی دنیای واقعی زندگی کرد. همین دنیای واقعی که خیلی هامون فکر میکنیم باید یه جای بهتری باشیم، یا با آدمهای بهتر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
پفیوز مگر کیست؟
پفیوز گاهی همین رانندگی ماست، گاهی هم مثل اسب از خیابان رد شدن وقتی چراغ قرمز است، پفیوز همین احمق پنداشتن دیگران است و خودت را بالاتر از آنها دیدن.
پفیوز ... دنبالش نگرد!
پفیوز چیز خاصی نیست، بیشترمان توی آینه نگاه کنیم او را خواهیم دید ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
پفیوز گاهی همین رانندگی ماست، گاهی هم مثل اسب از خیابان رد شدن وقتی چراغ قرمز است، پفیوز همین احمق پنداشتن دیگران است و خودت را بالاتر از آنها دیدن.
پفیوز ... دنبالش نگرد!
پفیوز چیز خاصی نیست، بیشترمان توی آینه نگاه کنیم او را خواهیم دید ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
زن توی تخت غلت زد و ملحفه را دور خودش پیچاند و رسید لبه تخت، گوشه پیرهن مرد را گرفت کشید، مرد پرت شد توی بغل زن، هردو خندیدند!
مرد دیر رسیده بود، پشت میز چای را که سر میکشید به نوشته های زن توی گوشی نگاه میکرد، چشمهایش برق میزد، آنطرف هم لابد چشمهای زن خندیده بود وقت نوشتن شان!
#داستانک
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مرد دیر رسیده بود، پشت میز چای را که سر میکشید به نوشته های زن توی گوشی نگاه میکرد، چشمهایش برق میزد، آنطرف هم لابد چشمهای زن خندیده بود وقت نوشتن شان!
#داستانک
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
پنج جمله کلیدی زنها که باید جدی گرفت!
1- باشه(خب)
این کلمه رو زنها وقتی بکار میبرن که بخوان یه بحث رو تموم کنن وقتی میدونن خودشون دارن درست میگن و تو باید خفه شی!
2- هیچی!
یعنی خیلی چیزا و شما باید نگران باشید!
3- هرجور دلت میخواد!
این یه مجوز نیست. یه تهدیده! اون کارو انجام ندید!
4- حالا هرچی!
یعنی گوه نخور!
5- حالا اشکالی نداره!
زن داره به این فکر میکنه که کجا این اشتباهو بکوبه تو سرت و از تو دماغت در بیاره!
واوووو ...
چیز خاصی نیست. اون زن از اینکه یه نفر چقدر میتونه احمق باشه متعجب شده!
نویسنده: ناشناس
5 Deadly Terms Used By a Woman:
1) “Fine”
– This is the word women use to end an argument when she knows she is right and you need to shut up.
2) “Nothing”
– means “Something” and you need to be worried.
3) “Go Ahead”
– this is a dare, not permission, don't do it.
4) “Whatever”
– A women's way of saying screw you.
5) “That's Ok”
– She is thinking long and hard on how and when you will pay for your mistake.
Bonus Word: “Wow!” – This is not a compliment; she's amazed that one person could be so stupid.
Unknown
+ ترجمه دست و پا شکسته هم از من!
#ای_لیا
1- باشه(خب)
این کلمه رو زنها وقتی بکار میبرن که بخوان یه بحث رو تموم کنن وقتی میدونن خودشون دارن درست میگن و تو باید خفه شی!
2- هیچی!
یعنی خیلی چیزا و شما باید نگران باشید!
3- هرجور دلت میخواد!
این یه مجوز نیست. یه تهدیده! اون کارو انجام ندید!
4- حالا هرچی!
یعنی گوه نخور!
5- حالا اشکالی نداره!
زن داره به این فکر میکنه که کجا این اشتباهو بکوبه تو سرت و از تو دماغت در بیاره!
واوووو ...
چیز خاصی نیست. اون زن از اینکه یه نفر چقدر میتونه احمق باشه متعجب شده!
نویسنده: ناشناس
5 Deadly Terms Used By a Woman:
1) “Fine”
– This is the word women use to end an argument when she knows she is right and you need to shut up.
2) “Nothing”
– means “Something” and you need to be worried.
3) “Go Ahead”
– this is a dare, not permission, don't do it.
4) “Whatever”
– A women's way of saying screw you.
5) “That's Ok”
– She is thinking long and hard on how and when you will pay for your mistake.
Bonus Word: “Wow!” – This is not a compliment; she's amazed that one person could be so stupid.
Unknown
+ ترجمه دست و پا شکسته هم از من!
#ای_لیا
زن ته ماتیک را میچرخاند، سر ماتیک صورتی رنگ بیرون میزن، از توی آینه نگاه میکند به مرد که دارد توی گوشی چیزی را میخواند، بلند میگوید : این ماتیک قرمزه خوبه؟!
مرد جواب میدهد: نه اون صورتبه رو بزن!
زن ماتیک بادمجانی را میزند، گونه مرد را میبوسد، کنار بوسه زنی دیگر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
+ داستانک
مرد جواب میدهد: نه اون صورتبه رو بزن!
زن ماتیک بادمجانی را میزند، گونه مرد را میبوسد، کنار بوسه زنی دیگر!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
+ داستانک
به کسی که از تو پارک میخواد بیاد بیرون راه بدید،
به کسی که از کوچه فرعی بن بست میخواد بیاد تو اصلی راه بدید،
به کسی که گیر افتاده تو پیچ و واپیچ ترافیکِ تقاطع راه بدید،
به هم راه بدید،
دست بدید، گاهی پا بدید!
پشت فرمون کمی ریلکستر باشید، لبخند نمیزنید به جهنم، شبیه هِل بوی هم نباشید!
خلاصه اینکه انتقام کم کاری های بقیه رو از همدیگه تو رانندگی نگیرید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
به کسی که از کوچه فرعی بن بست میخواد بیاد تو اصلی راه بدید،
به کسی که گیر افتاده تو پیچ و واپیچ ترافیکِ تقاطع راه بدید،
به هم راه بدید،
دست بدید، گاهی پا بدید!
پشت فرمون کمی ریلکستر باشید، لبخند نمیزنید به جهنم، شبیه هِل بوی هم نباشید!
خلاصه اینکه انتقام کم کاری های بقیه رو از همدیگه تو رانندگی نگیرید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
www.reihan-7.blogsky.com
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
بوی ریحان در باغ پیچید ...
دست نوشته های ای لــــــــــیا
زن توی سرد و گرم صبح پاییزی، که نور آفتاب باریک میتابد از خلال رقص پرده آویزان که در آغوش نسیمی سرد دست به دست میشود، پاهای کشیده اش را بالا میآورد، میگذارد روی دیوار، دستها را باز میکند، خط نور آفتاب صورتش را دونیم میکند، به تصویر مردی توی گوشی خیره میشود، انگشت اشاره را میگذارد روی لبهای مرد! میگوید : شوشسشش!
میخندد ...
#ای_لیا
#داستانک
میخندد ...
#ای_لیا
#داستانک
ممد گفت میریم بالا دیوار و میپریم تو باغ، درخت گردو ته باغه! اینموقع مش باقر مشغوله خودشه!
"مشغول چی؟"
"ولش کن بابا. پیرمرد **خل با خودش حرف میزنه"
یک چهاردیواری کاه گلی گوشه باغ بود، خلاف جهت درخت گردو، خانه مش باقر. ممد رفت بالای درخت، روی شاخه های بالاتر. من همان شاخه های پایین را میچیدم. تاریک روشن هوا، دم غروبی پنجره روشن اتاق کاه گلی از لابلای شاخه ها توی چشم میزد. آمدم پایین، رفتم زیر پنجره، صدای ناله می آمد، از زیر پنجره نگاه کردم، مش باقر خم شده بود پایین و حرف میزد: معصومه جان، معصومه جان، معصومه جان.
همین. همین را بارها تکرار کرد. نشستم پای دیوار، هنوز داشت معصومه را صدا میکرد. صدایش قطع شد. بلند شدم، دیدم عکس سیاه و سفیدی از زن جوانی را روی طاقچه میگذارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
"مشغول چی؟"
"ولش کن بابا. پیرمرد **خل با خودش حرف میزنه"
یک چهاردیواری کاه گلی گوشه باغ بود، خلاف جهت درخت گردو، خانه مش باقر. ممد رفت بالای درخت، روی شاخه های بالاتر. من همان شاخه های پایین را میچیدم. تاریک روشن هوا، دم غروبی پنجره روشن اتاق کاه گلی از لابلای شاخه ها توی چشم میزد. آمدم پایین، رفتم زیر پنجره، صدای ناله می آمد، از زیر پنجره نگاه کردم، مش باقر خم شده بود پایین و حرف میزد: معصومه جان، معصومه جان، معصومه جان.
همین. همین را بارها تکرار کرد. نشستم پای دیوار، هنوز داشت معصومه را صدا میکرد. صدایش قطع شد. بلند شدم، دیدم عکس سیاه و سفیدی از زن جوانی را روی طاقچه میگذارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
ما از خیلی ها بدمان می آید. همین همسایه گاله گشاد که هر روز دارد سر زنش داد میزند، یا آن بنگاهی بی پدرمادر سرکوچه که مغازه اش را نوسازی کرده و نخاله سنگ ها را ول کرده توی پیاده رو. چرا راه دور برویم. تلوزیون را که باز میکنیم و توهم ماسیده سیستم و آدمهایش پخش میشود توی فضای خانه باز هم بدمان می آید. از آن سطل آشغال همیشه پر سر خیابان هم. از آن پفیوزی که ماشینش را پارک کرده جلوی در خانه ما، از آن محمود فلان فلان شده، از صدف طاهریان که نشد لمسش کنیم لابد!
ما از خیلی ها بدمان می آید، زن باشی مجموعه ی بد آمدنهایت یک جور است مرد هم باشی یک جور. البته گاهی همپوشانی دارند در برخی موارد. راننده تاکسی که دارد مخ ما را توی مخلوط کن خاطرات جرواجرش هم می زند، از بوی منجمد شده آدمها توی خط دوم مترو، ما کلن از خیلی چیزها بدمان می آید!
از خودمان ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
ما از خیلی ها بدمان می آید، زن باشی مجموعه ی بد آمدنهایت یک جور است مرد هم باشی یک جور. البته گاهی همپوشانی دارند در برخی موارد. راننده تاکسی که دارد مخ ما را توی مخلوط کن خاطرات جرواجرش هم می زند، از بوی منجمد شده آدمها توی خط دوم مترو، ما کلن از خیلی چیزها بدمان می آید!
از خودمان ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
کتاب خواندن خوب است، خواندن زیاد خوب است، میگفت حتی کتاب هرز هم پیدا کردی بخوان، اما کرم کتاب نشو!
کرم کتاب یعنی وول بخوری لابلای کتابها، فقط بخوانی، بخوانی، معاشرت را فراموش کنی، در دریای کلمات و لغات هضم شوی ...
کتاب خواندن خوب است ولی معاشرت خوبترتر! دوزار خوی و خلق آداب اجتماعی داشتن بهترتر، از عالم و آدم طلبکار نبودن. من و توی کتاب خوان محصولات اجابت مزاجمان با آن کتاب نخوان فرقی ندارد، هردو میرود توی یک چاه فاضلاب، ولی اگر محصول ذهنی مان هم فرق نداشته باشد باید بگویم که الفاتحه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
کرم کتاب یعنی وول بخوری لابلای کتابها، فقط بخوانی، بخوانی، معاشرت را فراموش کنی، در دریای کلمات و لغات هضم شوی ...
کتاب خواندن خوب است ولی معاشرت خوبترتر! دوزار خوی و خلق آداب اجتماعی داشتن بهترتر، از عالم و آدم طلبکار نبودن. من و توی کتاب خوان محصولات اجابت مزاجمان با آن کتاب نخوان فرقی ندارد، هردو میرود توی یک چاه فاضلاب، ولی اگر محصول ذهنی مان هم فرق نداشته باشد باید بگویم که الفاتحه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
آقای میم عصر جمعه فیلم میبیند، نیم ساعت رکاب میزند، دو داستان از همشهری داستان میخواند، گلدانها را مرتب میکند، بامبوها را میبرد توی حمام، خاکهایشان را میشوید، گلدان شیشه ای را میشوید.
آقای میم چای میریزد و مینشیند روی صندلی آشپزخانه، پشت میز، خوشحال است خانه ای انتخاب کرده است که پنجره آشپزخانه اش بزرگ است، میشود پنجره های تک و توک روشن را دید. چراغ کم نور هود روشن است، صدای موسیقی نرمی فضای خانه را میشکافد، پخش میشود توی صورتش.
از توی پنجره میشود دید که ...
نه نمیشود دید. بخار چای میرود میماسد روی پنجره سرد آشپزخانه، از باریکه باز پنجره میگذرد، میرود از فضای خالی میان خانه ها، میرود توی تراس خانه همسایه، همانجایی که سالهاست دیگر زنی روی تراس نمی آید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
+ داستانک
آقای میم چای میریزد و مینشیند روی صندلی آشپزخانه، پشت میز، خوشحال است خانه ای انتخاب کرده است که پنجره آشپزخانه اش بزرگ است، میشود پنجره های تک و توک روشن را دید. چراغ کم نور هود روشن است، صدای موسیقی نرمی فضای خانه را میشکافد، پخش میشود توی صورتش.
از توی پنجره میشود دید که ...
نه نمیشود دید. بخار چای میرود میماسد روی پنجره سرد آشپزخانه، از باریکه باز پنجره میگذرد، میرود از فضای خالی میان خانه ها، میرود توی تراس خانه همسایه، همانجایی که سالهاست دیگر زنی روی تراس نمی آید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
+ داستانک
دوست خلاصه و عصاره زندگی ست. دوست چاله چوله های احساست را پر میکند. دوست احمقانه ترین حالتهای گاه و بیگاهت را میفهمد. دوست شبیه سیب زمینی سرخ کرده است، آنهم نه یه ذره دو ذره، خیلی!
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین، که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست، توی حرف همه مان دوستیم پای عمل میشود فهمید چه کسی سبب زمینی سرخ کرده است.همانقدر لذیذ.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دوست یعنی" حالت خوب نیست بیام بریم بیرون"
دوست شبیه دوش گرفتن بعد از یک خستگی طولانی ست. دوست آب انار است، توی پاییز خیابان ولیعصر که نم نم باران هم توی پس زمینه میبارد.
دوست چیزی ست شبیه فشردن کبودی روی تن، دردی شیرین، که باید باشد.
دوست بودن برای کسی راحت نیست، توی حرف همه مان دوستیم پای عمل میشود فهمید چه کسی سبب زمینی سرخ کرده است.همانقدر لذیذ.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
ترافیک گیر کرده است. چند دقیقه ایست ماشین ها هیچ حرکتی نمیکنند. مازبار فلاحی توی ضبط ماشین خسته و تنها میخواند. لباسهایش هم گویا چروک است.
توی دویست و شش جلوئی زن آرام آرام خم میشود به سمت مرد. مرد را می بوسد(شاید لبهایش. یا حداقل من دوست دارم اینطور بوده باشد) زمان متوقف میشود. ناخودآگاه لبخندی میزنم.
طعم فضا عوض میشود ...
ترافیک هنوز گیر کرده است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی دویست و شش جلوئی زن آرام آرام خم میشود به سمت مرد. مرد را می بوسد(شاید لبهایش. یا حداقل من دوست دارم اینطور بوده باشد) زمان متوقف میشود. ناخودآگاه لبخندی میزنم.
طعم فضا عوض میشود ...
ترافیک هنوز گیر کرده است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
کل ثروتش اعم از منقول و غیر منقول و مستغلات و ملک و فلان را جمع و تفریق میکردی چهارصد میلیاری میشد. کارخانه دار بود.
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه