در تو
خاکستر یک تنهایی،
در من
اثر ردپای یک خاطره .
زندگی جایی
دست در دست احساس
بین لب های ترد ِ خاطره ای
مز مزه می شود.
تُف می شود
بوسه نمی شود اما.
#ای_لیا
@boiereihan
خاکستر یک تنهایی،
در من
اثر ردپای یک خاطره .
زندگی جایی
دست در دست احساس
بین لب های ترد ِ خاطره ای
مز مزه می شود.
تُف می شود
بوسه نمی شود اما.
#ای_لیا
@boiereihan
Forwarded from اصلاحات نیوز - رسانه
📢 چگونه به نمایشگاه کتاب بیاییم؟
📍 آدرس: اتوبان شهید کاظمی، نرسیده به عوارضی تهران- قم، سمت راست، شهر آفتاب
🚗 خودروی شخصی:
برای رسیدن به نمایشگاه کتاب / شهر آفتاب باید وارد آزادراه خلیجفارس بشوید. اتوبانهای امام علی، چمران و آیتالله سعیدی درنهایت به آزادراه خلیجفارس میرسند. شهر آفتاب درست در ضلع روبهروی حرم مطهر قرارگرفته است.
🚈 مترو:
برای رسیدن به شهر آفتاب باید وارد خط یک (خط قرمزرنگ) بشوید. اینجا همان خط مترویی است که ایستگاه کهریزک را به ایستگاه تجریش وصل میکند. ایستگاه شهر آفتاب هم یکی از ایستگاههای جدید متروی تهران است که همزمان با راه افتادن نمایشگاه کتاب مسافرگیری میکند.
قطارهای مترو از اولین روز نمایشگاه کتاب یعنی ۱۵ اردیبهشتماه،از ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه صبح کارش را آغاز میکند. فاصلهی زمانی حرکت هر قطار هم فعلاً ۱۵ دقیقه است. آخرین قطار شهر آفتاب را ساعت ۸ و ۳۰ دقیقهی شب ترک میکند.
🚌 اتوبوس:
اگر میخواهید با اتوبوس به نمایشگاه کتاب و شهر آفتاب بروید، باید از میدان تجریش، میدان صنعت، میدان نوبنیاد، پایانه بیهقی، میدان رسالت، پایانه تهرانپارس، میدان آزادی، میدان راهآهن، ترمینال جنوب، پایانه خاوران، پایانه نعمتآباد و پایانه شاهد اتوبوسهای شهر آفتاب / نمایشگاه کتاب را سوار شوید.
🚕 تاکسی:
برای رسیدن به نمایشگاه کتاب / شهر آفتاب میتوانید از تاکسیها یا ونهایی که در میدان تجریش، میدان نوبنیاد، میدان صنعت، پایانه بیهقی، میدان رسالت، پایانه تهرانپارس، ترمینال آزادی، ترمینال جنوب، میدان راهآهن، پایانه خاوران، پایانه نعمتآباد و پایانه شاهد به نمایشگاه کتاب / شهر آفتاب میروند، استفاده کنید. "ویژه خبری"
🗓زمان برگزاری: چهارشنبه ۱۵اُم تا شنبه ۲۵اُم اردیبهشتماه ۱۳۹۵
⏱ ساعت بازدید: ۱۰ صبح تا ۲۰ شب
‼️ با ارسال این پیام به عزیزان خود اطلاع رسانی کنید
ـ
✅ اصلاحات نیوز
telegram.me/joinchat/BGfAyjv0TXfllRgogkn8cA
📍 آدرس: اتوبان شهید کاظمی، نرسیده به عوارضی تهران- قم، سمت راست، شهر آفتاب
🚗 خودروی شخصی:
برای رسیدن به نمایشگاه کتاب / شهر آفتاب باید وارد آزادراه خلیجفارس بشوید. اتوبانهای امام علی، چمران و آیتالله سعیدی درنهایت به آزادراه خلیجفارس میرسند. شهر آفتاب درست در ضلع روبهروی حرم مطهر قرارگرفته است.
🚈 مترو:
برای رسیدن به شهر آفتاب باید وارد خط یک (خط قرمزرنگ) بشوید. اینجا همان خط مترویی است که ایستگاه کهریزک را به ایستگاه تجریش وصل میکند. ایستگاه شهر آفتاب هم یکی از ایستگاههای جدید متروی تهران است که همزمان با راه افتادن نمایشگاه کتاب مسافرگیری میکند.
قطارهای مترو از اولین روز نمایشگاه کتاب یعنی ۱۵ اردیبهشتماه،از ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه صبح کارش را آغاز میکند. فاصلهی زمانی حرکت هر قطار هم فعلاً ۱۵ دقیقه است. آخرین قطار شهر آفتاب را ساعت ۸ و ۳۰ دقیقهی شب ترک میکند.
🚌 اتوبوس:
اگر میخواهید با اتوبوس به نمایشگاه کتاب و شهر آفتاب بروید، باید از میدان تجریش، میدان صنعت، میدان نوبنیاد، پایانه بیهقی، میدان رسالت، پایانه تهرانپارس، میدان آزادی، میدان راهآهن، ترمینال جنوب، پایانه خاوران، پایانه نعمتآباد و پایانه شاهد اتوبوسهای شهر آفتاب / نمایشگاه کتاب را سوار شوید.
🚕 تاکسی:
برای رسیدن به نمایشگاه کتاب / شهر آفتاب میتوانید از تاکسیها یا ونهایی که در میدان تجریش، میدان نوبنیاد، میدان صنعت، پایانه بیهقی، میدان رسالت، پایانه تهرانپارس، ترمینال آزادی، ترمینال جنوب، میدان راهآهن، پایانه خاوران، پایانه نعمتآباد و پایانه شاهد به نمایشگاه کتاب / شهر آفتاب میروند، استفاده کنید. "ویژه خبری"
🗓زمان برگزاری: چهارشنبه ۱۵اُم تا شنبه ۲۵اُم اردیبهشتماه ۱۳۹۵
⏱ ساعت بازدید: ۱۰ صبح تا ۲۰ شب
‼️ با ارسال این پیام به عزیزان خود اطلاع رسانی کنید
ـ
✅ اصلاحات نیوز
telegram.me/joinchat/BGfAyjv0TXfllRgogkn8cA
توی ایستگاه دروازه دولت میخواهم سوار قطار خط چهار شوم، در باز میشود، ساعت خلوتی مترو است، روبرو، دقیقن روبروی درب ورودی خانم قدبلندی ایستاده است، دستهایش را کرده است توی جیب مانتو و پاهایش را از هم باز کرده، جا میخورم، شال سبز رنگی دارد، کنار نمیرود، از کنارش رد میشوم طوری که با هم برخوردی نداشته باشیم، تکیه میدهم به پشتی شیشه ای، کمی که میگذرد به دختر تعارف میکنم بیاید جای من بایستد اعتنا نمیکند، توی ایستگاه ولیعصر جمعیت زیادی بالا می آیند اولش با دختر مواجه میشوند که آنوسط ایستاده، سعی میکنند برخورد نکنند ولی موج جمعیت دختر را وامیدارد عقبتر برود، زن و مردی می آیند داخل جایم را به زن تعارف میکنم، تشکر میکند و مرد دورش را حائل میکند، دختر جوان آنوسط دستش به جائی بند نیست میروم بین صندلی ها می ایستم، صدای دختر می آید که آقا خودتو نمال! سرم را برمیگردانم به سمت پنجره، تصویر خودم را با تیشرت سبز رنگ می بینم، جلویم پسری نشسته حدودن بیست و دو سه ساله، عینک کائوچوئی دارد، برمیگردد نگاه میکند به پشت سرش، توی سیاهی تونل خیره میشود، میگویم :" آره خیلی تاریکه، خیلی!" پسر سرش را بالا می آورد نگته میکند توی چشمهای من چیزی نمیگوید، توی گوشهایش هندفری دارد، موسیقی گوش میدهد، ته صدای موسیقی رپ از توی گوشی اش بیرون میزند! دختر شال سبز دوباره به کنار دستی اش میگوید که خودش را نمالد. قطار نگه میدارد، من پیاده میشوم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در زندگی
جملاتی هست
که باید ویران کند ، ولی بنا می کند:
"دوستت دارم"
همین،
خواهی ویران شوی ، خواهی سرپا بمان
ولی دوستت دارم
در همه ی نفس های زمان،
در همه ی رگ های احساس
زندگی بودن همین دوست داشتن هاست
آن هم بی علت
بی منت
بی عادت ...
#ای_لیا
@boiereihan
جملاتی هست
که باید ویران کند ، ولی بنا می کند:
"دوستت دارم"
همین،
خواهی ویران شوی ، خواهی سرپا بمان
ولی دوستت دارم
در همه ی نفس های زمان،
در همه ی رگ های احساس
زندگی بودن همین دوست داشتن هاست
آن هم بی علت
بی منت
بی عادت ...
#ای_لیا
@boiereihan
عکسش را نگاه میکنم، لبخندی خودش را جا میکند ما بین لبهایم، برایش می نویسم : این عکست چقدر ملیحه،شبیه مامانا شدی، مهربون، آروم ...
میخندد!
عکسها اینطورند، یک لحظه از تو را ثبت میکنند، منجمد میشوی در بخشی از زمان، یک تک فریم از اتمسفر و جوی که پشت سرت جا میگذاری و پرت میشوی به اکنون.
لبخند نرم، بی آنکه دندانها دیده شوند، خطوط باریک کنار بینی، گونه هایی که از پشت لبها شروع میشوند و میرسند پای چشمها و چشمها ... و چشمهایی که میخندند و اتمسفر عکس را کامل میکنند. یک تصویر کامل، زیبا، دوست داشتنی ... و آرایشی نرم و سبک. تصویر کامل است.
نرم و آرام.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میخندد!
عکسها اینطورند، یک لحظه از تو را ثبت میکنند، منجمد میشوی در بخشی از زمان، یک تک فریم از اتمسفر و جوی که پشت سرت جا میگذاری و پرت میشوی به اکنون.
لبخند نرم، بی آنکه دندانها دیده شوند، خطوط باریک کنار بینی، گونه هایی که از پشت لبها شروع میشوند و میرسند پای چشمها و چشمها ... و چشمهایی که میخندند و اتمسفر عکس را کامل میکنند. یک تصویر کامل، زیبا، دوست داشتنی ... و آرایشی نرم و سبک. تصویر کامل است.
نرم و آرام.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پشت سرم راه افتاد و اومد. برگشتم نگاش کردم. پاشو تکیه داد به دیوار و دست کرد تو جیباش. زیر لب لعنتی فرستادم و دوباره راه افتادم. ایستگاه اتوبوس خط میدون هفت تیر مثل همیشه پر از پیرزن پیرمردهایی ِ که هر کدوم زل زدن به یک طرف و دارن خودشونو لابلای آدمای دیگه تصور می کنن.
برگشتم دیدم تکیه داده به کنار ایستگاه. رفتم پیشش گفتم : کجا داری میای؟
گفت : ی ِ سیگار روشن کنم بعد جوابتو بدم؟
+ نمی بینی مگه تو ایستگاه این همه آدمو؟!
- باز داری پنج میزنی! کی منو می بینه غیر از تو؟
برگشتم نگاه کردم به پیرزنی که زل زده بود به من و سرش رو با افسوس تکون می داد!
خواستم بگم جوون مردم خیلی وقته از دست رفته شما نگران چیزای دیگه باشید.
دست کرد تو جیب شلوار شیش جیبشو پاکت سیگارو کشید بیرون. ی ِ بسته سیگار میلد سِون*! گفتم : هنوز از اینا هست مگه؟
گفت : آقا خره !من تو خیالتم. تو داری اینجور تصور می کنی. الانم داری به میلد سونای ده سال پیش فکر می کنی.می خوای؟
سیگارو روشن کرد و چندباری پُک زد... دودی بیرون نیومد! گفت : یادته دوست داشتی دود سیگارو قورت بدی؟ عجب کلکی بودی! دو سره رو سیگار سود میکردی.
خندم گرفت. شبیه بچه مثبتا بودم ولی در اصل نبودم.
راننده گفت : بالا نمیای؟
یکی از صندلی های کنار پنجره رو نشون کردم و نشستم. اومد نشست کنار دستم.
گفت : می ری کتاب بخری؟
گفتم : برای تو فرقی هم داره مگه؟
- نه! ولی برای تو هم فرقی نداره انگار!
+ چی میگی واسه خودت؟
مردی که در صندلی جلو با موبایل صحبت میکرد برگشت و گفت : با من بودید؟!
جا خوردم! خودم بودم حدودن 10 سال بزرگتر! موهام کاملن جو گندمی شدن. شقیقه هام سفید. ریش پرفسوری با ... اِی وای! من چرا موهای وسط سر ندارم؟!!
دستش رو کشید جلو صورتم و گفت : هان! کف کردی نه؟
نگاه کردم به مردی که تو صورتم خیره شده بود، پیرمردی که حالا دیگه شبیه من نبود!
+ نخیر با شما نبودم!!
پرید رفت نشست لبه ی پنجره اتوبوس و سرش رُ کرد بیرون و با دستهاش تو هوا چیزی رو می گرفت و بعد ول می کرد تو باد. سیگار گوشه ی لبش تاب می خورد و سر تقاطع حافظ و کریم خان سیگار از لبش جدا شد و با باد رفت.
نرسیده به ویلا گفت : من میرم کلیسا سرکیس! یادش بخیر . اون وقتا فقط دنبال هندوئیسم نرفتی گمونم!
از پنجره پرید بیرون ... داد زدم نه! راننده گفت : چی؟
گفتم : پیاده میشم !
صدای پیرزنی رو شنیدم که می گفت : بیچاره جوون مَردم! تو ایستگاه هم داشت با خودش حرف میزد! خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو ...
+ ادامه دارد یحتمل!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برگشتم دیدم تکیه داده به کنار ایستگاه. رفتم پیشش گفتم : کجا داری میای؟
گفت : ی ِ سیگار روشن کنم بعد جوابتو بدم؟
+ نمی بینی مگه تو ایستگاه این همه آدمو؟!
- باز داری پنج میزنی! کی منو می بینه غیر از تو؟
برگشتم نگاه کردم به پیرزنی که زل زده بود به من و سرش رو با افسوس تکون می داد!
خواستم بگم جوون مردم خیلی وقته از دست رفته شما نگران چیزای دیگه باشید.
دست کرد تو جیب شلوار شیش جیبشو پاکت سیگارو کشید بیرون. ی ِ بسته سیگار میلد سِون*! گفتم : هنوز از اینا هست مگه؟
گفت : آقا خره !من تو خیالتم. تو داری اینجور تصور می کنی. الانم داری به میلد سونای ده سال پیش فکر می کنی.می خوای؟
سیگارو روشن کرد و چندباری پُک زد... دودی بیرون نیومد! گفت : یادته دوست داشتی دود سیگارو قورت بدی؟ عجب کلکی بودی! دو سره رو سیگار سود میکردی.
خندم گرفت. شبیه بچه مثبتا بودم ولی در اصل نبودم.
راننده گفت : بالا نمیای؟
یکی از صندلی های کنار پنجره رو نشون کردم و نشستم. اومد نشست کنار دستم.
گفت : می ری کتاب بخری؟
گفتم : برای تو فرقی هم داره مگه؟
- نه! ولی برای تو هم فرقی نداره انگار!
+ چی میگی واسه خودت؟
مردی که در صندلی جلو با موبایل صحبت میکرد برگشت و گفت : با من بودید؟!
جا خوردم! خودم بودم حدودن 10 سال بزرگتر! موهام کاملن جو گندمی شدن. شقیقه هام سفید. ریش پرفسوری با ... اِی وای! من چرا موهای وسط سر ندارم؟!!
دستش رو کشید جلو صورتم و گفت : هان! کف کردی نه؟
نگاه کردم به مردی که تو صورتم خیره شده بود، پیرمردی که حالا دیگه شبیه من نبود!
+ نخیر با شما نبودم!!
پرید رفت نشست لبه ی پنجره اتوبوس و سرش رُ کرد بیرون و با دستهاش تو هوا چیزی رو می گرفت و بعد ول می کرد تو باد. سیگار گوشه ی لبش تاب می خورد و سر تقاطع حافظ و کریم خان سیگار از لبش جدا شد و با باد رفت.
نرسیده به ویلا گفت : من میرم کلیسا سرکیس! یادش بخیر . اون وقتا فقط دنبال هندوئیسم نرفتی گمونم!
از پنجره پرید بیرون ... داد زدم نه! راننده گفت : چی؟
گفتم : پیاده میشم !
صدای پیرزنی رو شنیدم که می گفت : بیچاره جوون مَردم! تو ایستگاه هم داشت با خودش حرف میزد! خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو ...
+ ادامه دارد یحتمل!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
حالا که محکومیم به زندگی، چه چیزی خوشتر از هم آغوشی و بوسیدن لبهایش و ...
زندگی را عرض میکنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی را عرض میکنم!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
عطرها شبیه هم شده اند،بوها، رنگ موها، سایه های پشت چشم، اما تو شبیه هیچکس مانده ای، در میان خطوط خاطره ای که گاه به گاه مردی را از خواب زندگی بیدار میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت کارتم رو دادم بهش و گفتم شمارم روشه! برگشته میگه من با مردای متاهل نمیخوام ارتباط داشته باشم.
بهش میگ خانم ارتباط چی؟ نگفتم که بیا بریم اوقات فراغتمونو پر کنیم ارتباط کاریه. اینم کارت ویزیت منه به شما دادم به اون آقای همکارتونم دادم. اصلن بده به من کارتو. با همون مدیر پروژتون فقط در ارتباطم، شما هم اگر کاری داشتید فقط از طریق مدیر پروژه با من تماس بگیرید به خودتون شخصن چیزی رو جواب نمیدم.
میگم ولی تقصیر خودتم بوده لابد، یه لب و لوچه ای اومدی شاید دیگه دختر مردم فکر کرده دنبال کبابی!
لقمه فلافل تو دهنش آروم شد، با دوتا دست فلافلو گرفته بود، چشاشو ریز کرد و با عصبانیت نگاه کرد به من، خودمو جمع و جور کردم و گفتم : راستی فردا بریم نمایشگاه نفت؟!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بهش میگ خانم ارتباط چی؟ نگفتم که بیا بریم اوقات فراغتمونو پر کنیم ارتباط کاریه. اینم کارت ویزیت منه به شما دادم به اون آقای همکارتونم دادم. اصلن بده به من کارتو. با همون مدیر پروژتون فقط در ارتباطم، شما هم اگر کاری داشتید فقط از طریق مدیر پروژه با من تماس بگیرید به خودتون شخصن چیزی رو جواب نمیدم.
میگم ولی تقصیر خودتم بوده لابد، یه لب و لوچه ای اومدی شاید دیگه دختر مردم فکر کرده دنبال کبابی!
لقمه فلافل تو دهنش آروم شد، با دوتا دست فلافلو گرفته بود، چشاشو ریز کرد و با عصبانیت نگاه کرد به من، خودمو جمع و جور کردم و گفتم : راستی فردا بریم نمایشگاه نفت؟!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برای پدرت دو دسته زن وجود دارن، مادرت و بقیه زنها!
من عاشق مردی(پدرت) شدم که میدونستم هیچوقت نمیتونه عاشق من بشه ...
ماهی بزرگ - تیم برتون
@boiereihan
من عاشق مردی(پدرت) شدم که میدونستم هیچوقت نمیتونه عاشق من بشه ...
ماهی بزرگ - تیم برتون
@boiereihan
غریبه بود
ولی مرا دوست داشت
آن حس فروخورده غرورانگیز را
از درونم بیرون میکشید
آن حس غریب(قریب) دوست داشته شدن را
چه فرقی دارد
غریبه باشد
یک رهگذر شاید
حتی همین سایه پیچیده در وهم و خیال
ولی او کسی ست
که میداند چطور
مرا دوست داشته باشد ...
#ای_لیا
@boiereihan
ولی مرا دوست داشت
آن حس فروخورده غرورانگیز را
از درونم بیرون میکشید
آن حس غریب(قریب) دوست داشته شدن را
چه فرقی دارد
غریبه باشد
یک رهگذر شاید
حتی همین سایه پیچیده در وهم و خیال
ولی او کسی ست
که میداند چطور
مرا دوست داشته باشد ...
#ای_لیا
@boiereihan
زنی باشد
و شعری.
چه بیهوده تلاشیست
هم آغوشی یک مرد
در میان کلمات،
جمله ای معیوب
بی فاعل
ولی مفعولی مست.
زنی باشد
در میان هم آغوشی کلمات
شاید بوسه ای
شاید گره خوردن عضلاتی بی جان
در میان هیاهوی قافیه ها.
مردی باشد
و شعری که هیچ معشوقه ای ندارد!
هرچند شاید
زنی
خوابیده است
در میان کنایه های شعری.
#ای_لیا
@boiereihan
و شعری.
چه بیهوده تلاشیست
هم آغوشی یک مرد
در میان کلمات،
جمله ای معیوب
بی فاعل
ولی مفعولی مست.
زنی باشد
در میان هم آغوشی کلمات
شاید بوسه ای
شاید گره خوردن عضلاتی بی جان
در میان هیاهوی قافیه ها.
مردی باشد
و شعری که هیچ معشوقه ای ندارد!
هرچند شاید
زنی
خوابیده است
در میان کنایه های شعری.
#ای_لیا
@boiereihan
وقتی زندگی های همدیگرو انگولک میکنیم و شخم میزنیم بالاخره یه چیزی پیدا میکنیم که از همدیگه متنفر بشیم.
بی خیال بشیم پس.
#ای_لیا
@boiereihan
بی خیال بشیم پس.
#ای_لیا
@boiereihan
زنها همیشه دنبال بهترینها هستن، دنبال قویترین ها. پس قوی بمون اونوقت میبینی که میتونی همیشه داشته باشیشون!
+ نقل به مضمون از فلیم پسرانگی یا پسرخواندگی یا هرچی اصلن!
Boyhood
directed by Richard Linklater
@boiereihan
+ نقل به مضمون از فلیم پسرانگی یا پسرخواندگی یا هرچی اصلن!
Boyhood
directed by Richard Linklater
@boiereihan
زن بدنه ماتیک را میچرخاند، نزدیک لبهایش نگاه میدارد، میبرد به سمت بینی، بو میکشد، خاطره ای از توی آینه بیرون میپرد و خودش را پهن میکند روی گونه های زن ...
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
+ داستانک
#ای_لیا
@boiereihan
اعتقادات مجموعه ای از رفتارها و گفتارهاست و تا زمانی که توی چش و چال کسی فرو نکرده ایم محترم است.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکم - توی خیابان طالقانی ما دو آقا عقب نشسته ایم، توی یک پراید که تقریبن هر کداممان یک طرف ماشین را گرفته ایم، روی صندلی جلوئی هم یک آقا نشسته است. سر ویلا یک خانم دست بلند میکند و میگوید مستقیم، بعد که تاکسی نگه میدارد و زن توی ماشین را نگاه میکند و میبیند باید آن عقب کنار ما بشیند و عملن تنه به تنه مرد کناری من شود بی خیال میشود، راننده تاکسی میخواهد بدوبیراهی بگوید که چرا علافش کرده است که مرد جلوئی پیاده میشود و به زن میگوید بنشیند جای او.
دوم - چند شب قبل بود از جائی می آمدم، رسیدم سر بهبودی، از آنجا میخواستم بیایم خیابان ستارخان، ساعت دوازده شب بود، چند دقیقه بعد خانمی هم آمد. ساعت پرسید، جواب دادم. او هم منتظر ماشین ماند. این موقع شب نه تاکسی خطی در کار است و نه گذری های زیادی هستند که بخواهند مسافر بزنند، ده دقیقه ای گذشت گمانم یک تاکسی از توی خیابان آذربایجان آمد، نگه داشت، میرفت ستارخان، عقب یک آقائی نشسته بود زن سوار شد خواستم بگویم پیاده شید من اول سوار بشم که گفت : " آقا میخوام دو نفر حساب کنم" هرچند ابتدا درک کردم که آنموقع شب حق دارد ولی نیم ساعت بعد را که ایستادم و ماشینی نیامد نسبت به زن حس خوبی پیدا نکردم. حتی متنفر هم شدم.
سوم - توی اتوبوس ولیعصر آریاشهر نشسته ام روی صندلی که روبرو به قسمت خانم هاست، داستان همشهری شماره اردیبهشت دستم است. یک مانیتور بزرگ و یک سیستم صوتی هم از بازار کامپیوتر خریده ام. میگذارم مقابلم، صندلی ردیف روبروئی را برداشته اند فضای زیادی مقابل صندلی قرار دارد. کتاب را میخوانم، نزدیکی های جمالزاده پیرمردی بالا می آید، کسی بلند نمیشود، در حال رقص بندری ست وعن قریب تمام اجزای بدنش از هم جدا میشود، بلند میشوم و به پیرمرد اشاره میکنم، پسر جوانی که کنار صندلی من ایستاده است به خیال اینکه میخواهم پیاده شوم می آید بنشیند که میگویم :" یعنی واقعن اون پیرمرد رو نمیبینی؟ نامرئیه؟"
پیرمرد عرق کرده و خسته خوشحال می نشیند و کلی هم تشکر میکند، می نشینم همانجا روی جعبه ها و بقیه کتاب را میخوانم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوم - چند شب قبل بود از جائی می آمدم، رسیدم سر بهبودی، از آنجا میخواستم بیایم خیابان ستارخان، ساعت دوازده شب بود، چند دقیقه بعد خانمی هم آمد. ساعت پرسید، جواب دادم. او هم منتظر ماشین ماند. این موقع شب نه تاکسی خطی در کار است و نه گذری های زیادی هستند که بخواهند مسافر بزنند، ده دقیقه ای گذشت گمانم یک تاکسی از توی خیابان آذربایجان آمد، نگه داشت، میرفت ستارخان، عقب یک آقائی نشسته بود زن سوار شد خواستم بگویم پیاده شید من اول سوار بشم که گفت : " آقا میخوام دو نفر حساب کنم" هرچند ابتدا درک کردم که آنموقع شب حق دارد ولی نیم ساعت بعد را که ایستادم و ماشینی نیامد نسبت به زن حس خوبی پیدا نکردم. حتی متنفر هم شدم.
سوم - توی اتوبوس ولیعصر آریاشهر نشسته ام روی صندلی که روبرو به قسمت خانم هاست، داستان همشهری شماره اردیبهشت دستم است. یک مانیتور بزرگ و یک سیستم صوتی هم از بازار کامپیوتر خریده ام. میگذارم مقابلم، صندلی ردیف روبروئی را برداشته اند فضای زیادی مقابل صندلی قرار دارد. کتاب را میخوانم، نزدیکی های جمالزاده پیرمردی بالا می آید، کسی بلند نمیشود، در حال رقص بندری ست وعن قریب تمام اجزای بدنش از هم جدا میشود، بلند میشوم و به پیرمرد اشاره میکنم، پسر جوانی که کنار صندلی من ایستاده است به خیال اینکه میخواهم پیاده شوم می آید بنشیند که میگویم :" یعنی واقعن اون پیرمرد رو نمیبینی؟ نامرئیه؟"
پیرمرد عرق کرده و خسته خوشحال می نشیند و کلی هم تشکر میکند، می نشینم همانجا روی جعبه ها و بقیه کتاب را میخوانم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هُرهُری میدانی یعنی چه؟
یعنی این که دو خط درباره چیزی بخوانی ویا از کسی بشنوی و فکر کنی همه چیز میدانی! بیشترمان همینطوریم، دریایی بیکران به عمق یک سانتی متر! همینقدر بی ارزش، همینقدر به پشیزی نیارزیدن ...
عادت کرده ایم به این تیپِ همه چیز دان بودن.
به قول آن عارف :
"آنکه را اسرار ازل آموختند مهر زدند و دهانش دوختند."
سکوت گاهی خوب است. استفاده کنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یعنی این که دو خط درباره چیزی بخوانی ویا از کسی بشنوی و فکر کنی همه چیز میدانی! بیشترمان همینطوریم، دریایی بیکران به عمق یک سانتی متر! همینقدر بی ارزش، همینقدر به پشیزی نیارزیدن ...
عادت کرده ایم به این تیپِ همه چیز دان بودن.
به قول آن عارف :
"آنکه را اسرار ازل آموختند مهر زدند و دهانش دوختند."
سکوت گاهی خوب است. استفاده کنیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan