Forwarded from ژان ژاک روسو. (Mahsa)
نمیدونم من خیلی به اطرافیانم اهمیت میدم یا توقعام زیاده ازشون
ولی به هرحال کاری که باهام میکنن فقط ناامید کردنمه.
ولی به هرحال کاری که باهام میکنن فقط ناامید کردنمه.
Forwarded from برنامه ناشناس
همه چیز داره خورد میشه، میپاشه بیرون
کسی هم نیست بهم بگه گریه، نکن بکش بیرون
هر شب دارم تو این منجلاب بی کسی بیشتر فرو میرم
تو اصلا..
تو چی از من دیدی مگه، جز روزام و نقاب همیشگی رو چهرهٔ منحوسم
تو نمیدونی چطوری میشه شبا تو خودت بشکنی، من میدونم، من دیدم، هر شب وضعم همینه، تو خودم جمع میشم بلکه یکم نفس بکشم، ضربان قلمبه که شبا بالا میره، هی بالا میره، تا حس کنم دارم سکته میکنم و با ده تا نفس عمیق برطرف میشه
یعنی یه جوری دارم روز به روز داغون تر میشم که هرکسی ببینه میگه این دیگه کیه؟
چه عجق وجقیه؟
چرا زیر چشماش اینطوری سیاهه؟
نمیدونه چه موجود بیچاره ای شبا خودشو با گریه هاش خفه میکنه
نمیدونه چه چیز وحشتناکِ بدبختی پشت این صورتِ روزانه نشسته و داره بال بال میزنه
تنهام، تقریبا همیشه
و وقتی تنهام یه بی دست و پای قابل ترحمم که عزرائیل هم قبولش نمیکنه، حتی خدا هم نمیخوادش
یه غمگین افسرده که علیرغم همهٔ اینا دلش میخواد تنها باشه
دوست دارم یه ورژن عین خودم داشته باشم، عین خودم کم حرف یا بهتره بگم بی حرف
بیاد بغلم کنه، بیاد
الان باشه که از شدت افکار درهم برهم دارم پرت و پلا روی کاغذ میارم، الان که خواب ازم قریبه
یکم محبت کن، واقعا بهش نیاز دارم، ابراز علاقه ای چیزی، می تونی؟
حداقل یه هدیه ای، گلی
فقط یه امید، یکمم انگیزه قاطیش، یادت هست؟ تو یه دلخوشی بهم بدهکاری
مثلا میتونی بیای از پنجرهٔ اتاقم هر شب دعوت به آغوشت کنی منو
زیر بالشتم شکلات بزاری که من فکر کنم بابانوئل اورده شب عید، که حداقل اون به فکرمه
حالم خیلی بده و دیر شده واسه این چیزا، میدونم، دیگه خیلی پیر شدم، خیلی فرسوده
یه روحِ مردنی به درد هیچکس نمیخوره، میفهمی که؟ از لحاظ روانی خسته ام
ولی بازم، از این تصویر که میای و بغلم می کنی و اینا، یه لبخندی روی این نشسته بود، که اگر کسی اون لبخند رو میدید تابلوش میزد روبروی تختش
ولی بعدش، بعدش ترکید، اون لبخند ترکید، اون حباب، مثل یه تلنگر به یه خوشحال، مثل یه مستِ پاتیل که یه دفعه روی سرش یه پارچ پر از یخ های مکعبی ریخته میشه
از خیالت اومدم بیرون الان
و از فردا باز هم به زندگی نکبت بارم ادامه میدم، انقدر ادامه میدم که یه روز بالاخره تموم شه
ثلی این حقم نیست، باید میبودی میدیدی که به یک لحظه یه لبخند چطوری میتونه مثل دریاچهٔ ارومیه خشک شه...
۰۰:۵۹
۱۸شهریور۹۹
مهدیه
پ ن: نمیدونستم برای کی بفرستم
خب...
ببخشید اگر ناراحت شدی
همه چیز داره خورد میشه، میپاشه بیرون
کسی هم نیست بهم بگه گریه، نکن بکش بیرون
هر شب دارم تو این منجلاب بی کسی بیشتر فرو میرم
تو اصلا..
تو چی از من دیدی مگه، جز روزام و نقاب همیشگی رو چهرهٔ منحوسم
تو نمیدونی چطوری میشه شبا تو خودت بشکنی، من میدونم، من دیدم، هر شب وضعم همینه، تو خودم جمع میشم بلکه یکم نفس بکشم، ضربان قلمبه که شبا بالا میره، هی بالا میره، تا حس کنم دارم سکته میکنم و با ده تا نفس عمیق برطرف میشه
یعنی یه جوری دارم روز به روز داغون تر میشم که هرکسی ببینه میگه این دیگه کیه؟
چه عجق وجقیه؟
چرا زیر چشماش اینطوری سیاهه؟
نمیدونه چه موجود بیچاره ای شبا خودشو با گریه هاش خفه میکنه
نمیدونه چه چیز وحشتناکِ بدبختی پشت این صورتِ روزانه نشسته و داره بال بال میزنه
تنهام، تقریبا همیشه
و وقتی تنهام یه بی دست و پای قابل ترحمم که عزرائیل هم قبولش نمیکنه، حتی خدا هم نمیخوادش
یه غمگین افسرده که علیرغم همهٔ اینا دلش میخواد تنها باشه
دوست دارم یه ورژن عین خودم داشته باشم، عین خودم کم حرف یا بهتره بگم بی حرف
بیاد بغلم کنه، بیاد
الان باشه که از شدت افکار درهم برهم دارم پرت و پلا روی کاغذ میارم، الان که خواب ازم قریبه
یکم محبت کن، واقعا بهش نیاز دارم، ابراز علاقه ای چیزی، می تونی؟
حداقل یه هدیه ای، گلی
فقط یه امید، یکمم انگیزه قاطیش، یادت هست؟ تو یه دلخوشی بهم بدهکاری
مثلا میتونی بیای از پنجرهٔ اتاقم هر شب دعوت به آغوشت کنی منو
زیر بالشتم شکلات بزاری که من فکر کنم بابانوئل اورده شب عید، که حداقل اون به فکرمه
حالم خیلی بده و دیر شده واسه این چیزا، میدونم، دیگه خیلی پیر شدم، خیلی فرسوده
یه روحِ مردنی به درد هیچکس نمیخوره، میفهمی که؟ از لحاظ روانی خسته ام
ولی بازم، از این تصویر که میای و بغلم می کنی و اینا، یه لبخندی روی این نشسته بود، که اگر کسی اون لبخند رو میدید تابلوش میزد روبروی تختش
ولی بعدش، بعدش ترکید، اون لبخند ترکید، اون حباب، مثل یه تلنگر به یه خوشحال، مثل یه مستِ پاتیل که یه دفعه روی سرش یه پارچ پر از یخ های مکعبی ریخته میشه
از خیالت اومدم بیرون الان
و از فردا باز هم به زندگی نکبت بارم ادامه میدم، انقدر ادامه میدم که یه روز بالاخره تموم شه
ثلی این حقم نیست، باید میبودی میدیدی که به یک لحظه یه لبخند چطوری میتونه مثل دریاچهٔ ارومیه خشک شه...
۰۰:۵۹
۱۸شهریور۹۹
مهدیه
پ ن: نمیدونستم برای کی بفرستم
خب...
ببخشید اگر ناراحت شدی
یعنی مثلاً رو اسمم چیزی ثبت شده که این هر چی گفت بپرین بهش یا قضیه چیه؟
Forwarded from برنامه ناشناس
حس میکنم از اون دسته آدمایی هستی که میشه کلی بغلشون کرد (":
حس میکنم از اون دسته آدمایی هستی که میشه کلی بغلشون کرد (":
Forwarded from برنامه ناشناس
هیچ فراری بدون نقشه نمیشه، اگه بخوای فرار کنی باید مدت ها روی فرارت فکر کنی، این که چطور بری و چه وقت بری، مخصوصا اینکه بخوای از یه رابطه فرار کنی.
گاهی وقت ها پیدا کردن راه فرار آسون نیست، راه فرار مثل یه دریچه پنهان می مونه وسط یه جنگل تاریک.
وقتی که دیدم داره میره فهمیدم واسه پیدا کردن راه فرارش خیلی تلاش کرده، نمی تونستم از رفتن منصرفش کنم، چون اون راه رو پیدا کرده بود و بالاخره یه روز می رفت.
- پس چی کار کردی؟
- نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم.
- بعدش رفتی خونه؟
- نه، یه پاکت سیگار کشیدم، گفتم شاید برگرده.
- بعدش چی؟ رفتی خونه؟
- آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم.
- سوزوندی؟
- نه، گذاشتم تو انبار.
- چرا نسوزوندی؟
- دیوونه شدی؟ شاید برگرده!
روزبه معین
+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 9:19
هیچ فراری بدون نقشه نمیشه، اگه بخوای فرار کنی باید مدت ها روی فرارت فکر کنی، این که چطور بری و چه وقت بری، مخصوصا اینکه بخوای از یه رابطه فرار کنی.
گاهی وقت ها پیدا کردن راه فرار آسون نیست، راه فرار مثل یه دریچه پنهان می مونه وسط یه جنگل تاریک.
وقتی که دیدم داره میره فهمیدم واسه پیدا کردن راه فرارش خیلی تلاش کرده، نمی تونستم از رفتن منصرفش کنم، چون اون راه رو پیدا کرده بود و بالاخره یه روز می رفت.
- پس چی کار کردی؟
- نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم.
- بعدش رفتی خونه؟
- نه، یه پاکت سیگار کشیدم، گفتم شاید برگرده.
- بعدش چی؟ رفتی خونه؟
- آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم.
- سوزوندی؟
- نه، گذاشتم تو انبار.
- چرا نسوزوندی؟
- دیوونه شدی؟ شاید برگرده!
روزبه معین
+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 9:19