تا اطلاع ثانوی بدون اسم – Telegram
تا اطلاع ثانوی بدون اسم
3.45K subscribers
1.35K photos
230 videos
3 files
252 links
Hey there, telegram is using me.

اینجا بعضی از چیزها جدی و بعضی شوخی‌ست‌؛ اما عموم چیزها یک سری شوخی جدی‌ست؛ مثل زندگیت؛ تو ایران.

خط نوشتم که خر کند خنده

http://t.me/BluChtBot?start=61a2aa07bedea2808c
Download Telegram
از الان واسه اینکه صبح قراره خیس عرق بیدار شم با اینکه پنجره بازه و چیزی روم ننداختم غمگینم
حوصله‌ام که سر میره میرم سایت مرجع تقلیدا پرسش و پاسخ‌ها رو می‌خونم. خیلی بامزه‌ن
با این تفاسیر اومده پیش من زمزمه کرده بیا جلو بعد آروغ زده تو دهنم
می‌خوام یه بند بذارم اگه مهاجرت کردم و یروزی شروع کردم فینگیلیش نوشتن دیپورتم کنن
مگه قرار نبود هر چی تکنولوژی‌ پیشرفت کرد محصولات کوچک‌تر بشه؟ پس چرا این قرصای سگ‌مصب انقد بزرگن
کاش برگردیم به زمانی که عزیز محمدی واقعا بامزه بود
کاکتوس کاااکتوس منو ببوس
کاکتوسِ بی‌نام....و نشون
کاکتوسِ پف....ک نخورده
کاکتوس منو نبوس درد می‌گیره
تخم گذاشتن حامد آهنگی بهترین قسمت روزم بود
وای🥰🥰🥰😭😭😭😘😘😘💓💓💓
تا اطلاع ثانوی بدون اسم
Photo
دیگه این قوزک پاااا یاری رفتن نداره
بحث این نیست که انسان کمه
بحث سر اینه که چقدر مهیار خره
چون با هرکی نشسته یه ماه بعدش
طوری ازش خورده که چشماش‌تره
پروفایل اینجا تنها جائیه که من قوز کرده نیستم
همه هستی من آیه تاریكی‌‏ست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن‌‏ها و رستن‌‏های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌‏گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می‌‏آویزد
زندگی شاید طفلی‌‏است كه از مدرسه برمی‌‏گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر می‌‏دارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می‌‏گوید: صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می‌‏سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانه‌‏های ساده خوشبختی خود می‌‏نگرد
به زوال زیبای گل‌‏ها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانه‌‏مان كاشته‌‏ای
و به آواز قناری‌ها
كه به اندازه یك پنجره می‌‏خوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من,
آسمانیست كه آویختن پرده‌‏ای آن‌‏را از من می‌‏گیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره‌‏هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می‌‏گوید:
«دستهایت را
دوست می‌‏دارم»
دستهایم را در باغچه می‌‏كارم
سبز خواهم شد می‌‏دانم, می‌‏دانم, می‌‏دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می‌‏آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌‏هایم برگ گل كوكب می‌‏چسبانم
كوچه‌‏ای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهای درهم وگردن‌‏های باریك وپاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی می‌‏اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچه‌‏ای هست كه قلب من آن را
ازمحله‌‏های كودكیم دزدیده‌‏ست
سفرحجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه برمی‌‏گردد
و بدینسانست
كه كسی می‌‏میرد
و كسی می‌‏ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می‌‏ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
می‌‏شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی‌‏لبك چوبین
می‌‏نوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می‌‏میرد و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد.

~فروغ فرخزاد
پنج بار پشت هم بگو فریدون فروغی فروغ فرخزاد رو فروخت