مگه قرار نبود هر چی تکنولوژی پیشرفت کرد محصولات کوچکتر بشه؟ پس چرا این قرصای سگمصب انقد بزرگن
کاکتوس کاااکتوس منو ببوس
کاکتوسِ بینام....و نشون
کاکتوسِ پف....ک نخورده
کاکتوس منو نبوس درد میگیره
کاکتوسِ بینام....و نشون
کاکتوسِ پف....ک نخورده
کاکتوس منو نبوس درد میگیره
Forwarded from برنامه ناشناس
بحث این نیست که انسان کمه
بحث سر اینه که چقدر مهیار خره
چون با هرکی نشسته یه ماه بعدش
طوری ازش خورده که چشماشتره
بحث سر اینه که چقدر مهیار خره
چون با هرکی نشسته یه ماه بعدش
طوری ازش خورده که چشماشتره
همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیاست كه از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانههای ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانهمان كاشتهای
و به آواز قناریها
كه به اندازه یك پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من,
آسمانیست كه آویختن پردهای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من میگوید:
«دستهایت را
دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میكارم
سبز خواهم شد میدانم, میدانم, میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل كوكب میچسبانم
كوچهای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهای درهم وگردنهای باریك وپاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی میاندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچهای هست كه قلب من آن را
ازمحلههای كودكیم دزدیدهست
سفرحجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه برمیگردد
و بدینسانست
كه كسی میمیرد
و كسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
میشناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نیلبك چوبین
مینوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه میمیرد و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد.
~فروغ فرخزاد
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیاست كه از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانههای ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانهمان كاشتهای
و به آواز قناریها
كه به اندازه یك پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من,
آسمانیست كه آویختن پردهای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من میگوید:
«دستهایت را
دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میكارم
سبز خواهم شد میدانم, میدانم, میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل كوكب میچسبانم
كوچهای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهای درهم وگردنهای باریك وپاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی میاندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچهای هست كه قلب من آن را
ازمحلههای كودكیم دزدیدهست
سفرحجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه برمیگردد
و بدینسانست
كه كسی میمیرد
و كسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
میشناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نیلبك چوبین
مینوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه میمیرد و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد.
~فروغ فرخزاد