بحث این نیست که انسان کمه
بحث سر اینه که چقدر مهیار خره
چون با هرکی نشسته یه ماه بعدش
طوری ازش خورده که چشماشتره
بحث سر اینه که چقدر مهیار خره
چون با هرکی نشسته یه ماه بعدش
طوری ازش خورده که چشماشتره
همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیاست كه از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانههای ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانهمان كاشتهای
و به آواز قناریها
كه به اندازه یك پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من,
آسمانیست كه آویختن پردهای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من میگوید:
«دستهایت را
دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میكارم
سبز خواهم شد میدانم, میدانم, میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل كوكب میچسبانم
كوچهای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهای درهم وگردنهای باریك وپاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی میاندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچهای هست كه قلب من آن را
ازمحلههای كودكیم دزدیدهست
سفرحجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه برمیگردد
و بدینسانست
كه كسی میمیرد
و كسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
میشناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نیلبك چوبین
مینوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه میمیرد و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد.
~فروغ فرخزاد
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیاست كه از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید: صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانههای ساده خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانهمان كاشتهای
و به آواز قناریها
كه به اندازه یك پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من,
آسمانیست كه آویختن پردهای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من میگوید:
«دستهایت را
دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میكارم
سبز خواهم شد میدانم, میدانم, میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل كوكب میچسبانم
كوچهای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند, هنوز
با همان موهای درهم وگردنهای باریك وپاهای لاغر
به تبسم معصوم دختركی میاندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچهای هست كه قلب من آن را
ازمحلههای كودكیم دزدیدهست
سفرحجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه برمیگردد
و بدینسانست
كه كسی میمیرد
و كسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
میشناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نیلبك چوبین
مینوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه میمیرد و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد.
~فروغ فرخزاد
Forwarded from Same old maarniar 🐁 (maarniar)
من پامو از حموم میذارم بیرون موهام چرب میشه.
Forwarded from عین الدوله
شاید براتون سوال باشه امروز انقدر فعالیت کردی چرا خفه خون مرگ نمیگیری که بری بخوابی و جواب اینکه یه مرحله هست انقدر خوابت میاد و خستهی که دیگه نمیتونی بخوابی.