#یک_دقیقه_مطالعه 📚
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﺭﻗﻢ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻌﻠﺖ ﺧﺎﻣﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻓﻘﻂ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺑﺎﻓﻀﯿﻠﺖ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻡ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻗﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﯿﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﯿﻌﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻁ ﺍﺻﻠﯽ می داﻧﺴﺘﻢ، ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻋﺮﺑﯽ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﻓﺮﻗﻪ های ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻫﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﯾﺎﻓﺖ می شود.
ﭘﺲ ﺍﺯﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﻭﺍﻗﻒ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺩﯾﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻫﺴﺖ، ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮊﺍﭘﻦ، ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﻧﮋﺍﺩ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺷﻠﻮﻍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﯼ ﺯﺩﻡ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ.
ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﻢ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ. ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﻧﺪﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺟﺮ ﺑﺪﻫﺪ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ که ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ،
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ ...
📕 گردش ایام
✍🏻 #خلیل_رفاهی
🛑 کتابهایی که نمیخواهند شما بخوانید 👇
https://telegram.me/Academic_Library/20380
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﺭﻗﻢ ﻃﻠﺒﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﻌﻠﺖ ﺧﺎﻣﯽ ﻭ ﺑﯽ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻡ که ﻓﻘﻂ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻢ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺑﺎﻓﻀﯿﻠﺖ ﺍﺳﺖ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻡ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﻗﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﯿﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ، ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﯿﻌﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﻁ ﺍﺻﻠﯽ می داﻧﺴﺘﻢ، ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﻋﺮﺑﯽ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﻓﺮﻗﻪ های ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻫﻢ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﯾﺎﻓﺖ می شود.
ﭘﺲ ﺍﺯﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺍﺭﻭﭘﺎ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﻭﺍﻗﻒ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﯿﻦ ﺳﺎﯾﺮ ﺍﺩﯾﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪ ﻫﺴﺖ، ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮊﺍﭘﻦ، ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﺥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻓﻀﯿﻠﺖ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﻧﮋﺍﺩ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺭﻧﮓ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺷﻠﻮﻍ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﺮﯼ ﺯﺩﻡ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ.
ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﻢ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ. ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﻧﺪﺍﻧﭙﺰﺷﮑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻣﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ. ﺍﺯ ﺍﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﺟﺮ ﺑﺪﻫﺪ، ﻭﻟﯽ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ که ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ،
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ ...
📕 گردش ایام
✍🏻 #خلیل_رفاهی
🛑 کتابهایی که نمیخواهند شما بخوانید 👇
https://telegram.me/Academic_Library/20380
🔺نه ژاپنی ها نابغه اند
و نه ما کند ذهنیم !!
تنها تفاوت ما و آنها در این است که؛
آنها فرد شکست خورده را تشویق میکنند تا موفق شود، ولی ما با فرد موفق میجنگیم تا شکست بخورد ...!
📚 @Academic_Library
و نه ما کند ذهنیم !!
تنها تفاوت ما و آنها در این است که؛
آنها فرد شکست خورده را تشویق میکنند تا موفق شود، ولی ما با فرد موفق میجنگیم تا شکست بخورد ...!
📚 @Academic_Library
👍1
نوشته توی اين دو عكس من افسرده ام ، افسردگی چهره ندارد ، افسردگی هميشه به معنی گوش دادن به موزيک غمگين و گريه كردن نيست! مثل سرماخوردگي يا استخوان شكسته، مشخص نيست ...
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
هیچ وقت باورمان نمی شود که
شاید آنقدر که بقیه به چشم ما مهم اند،
ما برایشان مهم نباشیم!
#گراهام_گرین
📚 @Academic_Library
شاید آنقدر که بقیه به چشم ما مهم اند،
ما برایشان مهم نباشیم!
#گراهام_گرین
📚 @Academic_Library
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
چرا اينقدر سخت " كَنده " ميشيم؟
در خانه ای که پنج سال پیش زندگی می کردم یک اشکال کوچک برقی وجود داشت که وقتی برق آشپزخانه خاموش می شد، ماشین لباسشویی هم خاموش میشد...
در خانه دیگری که یک سال پیش زندگی می کردم ، پشت در ورودی یک جاکلیدی چوبی آویزان بود که وقتی می آمدم داخل کلیدم را داخلش می گذاشتم....
حدود یک سال در این خانه ی فعلی کیسه فریزر را می گذاشتم داخل سومین کشو از کابینت... اینبار حین خرید از فروشگاه کیسه فریزری خریدم که پشتش چسب دوطرفه داشت و چسباندمش یک گوشه به دیوار... برای راحتی استفاده... که راحت کنده شود .... لازم نباشد فکر کنی که کجاست... دنبالش نگردی و هروقت خواستی از پرفراژش به سادگی جدا کنی...
تمام این چند روز را قبل از اینکه سراغش بروم اول کشوی سوم را باز کردم... هی تکرار شد و این تکرار عصبی ام می کرد.
خواستم دوباره از دیوار جدا کنم اش و بگذارم توی کشوی سوم که یادم افتاد هنوز وقتی ماشین لباسشویی روشن است برق آشپزخانه را خاموش نمی کنم...
ناخوداگاه اکثر دفعاتی که وارد خانه می شوم دست می برم به سمت جاکلیدی ای که وجود ندارد... و چندین و چند مورد مشابه که ماندن ذهنم در گذشته و تکرار یک عادت را مدام یادم می اندازد...
می دانم نصب دوباره جاکلیدی همانجا پشت در راهش نیست... بی فایده است... یا برگرداندن تمام کیسه فریزرها توی کشو، راهکاری برای من و آدم هایی شبیه من نیست...
چون ما به راحتی از گذشته جدا نمی شویم... ساده نمی شود کندمان... بی پرفراژیم... می چسبیم به گذشته و اتفاق های زشت و زیبای تمام شده اش... به آدم های رفته اش... به افکار کهنه شده اش و به اشتباه شبیه آن روزها رفتارمان را تکرار می کنیم... تکرار می کنیم... اشتباه می کنیم... می فهمیم اشتباه کرده ایم...عصبی می شویم... بغض می کنیم... بعد دوباره اشتباه می کنیم... فقط دلیلش همین است... ساده کنده نمی شویم!
#فاطمه_شاهبگلو
📚 @Academic_Library
چرا اينقدر سخت " كَنده " ميشيم؟
در خانه ای که پنج سال پیش زندگی می کردم یک اشکال کوچک برقی وجود داشت که وقتی برق آشپزخانه خاموش می شد، ماشین لباسشویی هم خاموش میشد...
در خانه دیگری که یک سال پیش زندگی می کردم ، پشت در ورودی یک جاکلیدی چوبی آویزان بود که وقتی می آمدم داخل کلیدم را داخلش می گذاشتم....
حدود یک سال در این خانه ی فعلی کیسه فریزر را می گذاشتم داخل سومین کشو از کابینت... اینبار حین خرید از فروشگاه کیسه فریزری خریدم که پشتش چسب دوطرفه داشت و چسباندمش یک گوشه به دیوار... برای راحتی استفاده... که راحت کنده شود .... لازم نباشد فکر کنی که کجاست... دنبالش نگردی و هروقت خواستی از پرفراژش به سادگی جدا کنی...
تمام این چند روز را قبل از اینکه سراغش بروم اول کشوی سوم را باز کردم... هی تکرار شد و این تکرار عصبی ام می کرد.
خواستم دوباره از دیوار جدا کنم اش و بگذارم توی کشوی سوم که یادم افتاد هنوز وقتی ماشین لباسشویی روشن است برق آشپزخانه را خاموش نمی کنم...
ناخوداگاه اکثر دفعاتی که وارد خانه می شوم دست می برم به سمت جاکلیدی ای که وجود ندارد... و چندین و چند مورد مشابه که ماندن ذهنم در گذشته و تکرار یک عادت را مدام یادم می اندازد...
می دانم نصب دوباره جاکلیدی همانجا پشت در راهش نیست... بی فایده است... یا برگرداندن تمام کیسه فریزرها توی کشو، راهکاری برای من و آدم هایی شبیه من نیست...
چون ما به راحتی از گذشته جدا نمی شویم... ساده نمی شود کندمان... بی پرفراژیم... می چسبیم به گذشته و اتفاق های زشت و زیبای تمام شده اش... به آدم های رفته اش... به افکار کهنه شده اش و به اشتباه شبیه آن روزها رفتارمان را تکرار می کنیم... تکرار می کنیم... اشتباه می کنیم... می فهمیم اشتباه کرده ایم...عصبی می شویم... بغض می کنیم... بعد دوباره اشتباه می کنیم... فقط دلیلش همین است... ساده کنده نمی شویم!
#فاطمه_شاهبگلو
📚 @Academic_Library
نگذارید گوشهایتان
گواه چیزی باشد
که چشمهایتان ندیده،
نگذارید زبانتان چیزی
را بگوید که
قلبتان باور نکرده،
صادقانه زندگی کنید.
#الهی_قمشه_ای
📚 @Academic_Library
گواه چیزی باشد
که چشمهایتان ندیده،
نگذارید زبانتان چیزی
را بگوید که
قلبتان باور نکرده،
صادقانه زندگی کنید.
#الهی_قمشه_ای
📚 @Academic_Library
خوزه موخیکا رئيس جمهور سابق اروگوئه به فقیرترین رئیس جمهور دنیا مشهور است!
او نود درصد حقوق خود را به خيريه ها اهدا می كند، این تصویر او در صف انتظار یک بيمارستان عمومى است!
📚 @Academic_Library
او نود درصد حقوق خود را به خيريه ها اهدا می كند، این تصویر او در صف انتظار یک بيمارستان عمومى است!
📚 @Academic_Library
جامعه ای که ،
مردانگی را در خشونت
شادی را هرزگی
دزدی را زرنگی!
و دروغ و ریا را پیشه زندگی خویش قرار داده تا آزادی و تمدن راه درازی در پیش دارد ....
📚 @Academic_Library
مردانگی را در خشونت
شادی را هرزگی
دزدی را زرنگی!
و دروغ و ریا را پیشه زندگی خویش قرار داده تا آزادی و تمدن راه درازی در پیش دارد ....
📚 @Academic_Library
#تا_انتها_بخوانید 📚
«وقتی که الاغ شدم»
تابستان سال ۱۳۸۹ بود. در حال رانندگی بودم حواسم نبود، یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست.
همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد.
چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشههای هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنارچشماش به من نگاه میکرد.
منم مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم :
آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند. تو باید به من میگفتی خر.
دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم.
سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم. یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام.
منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. با اشاره اون ، هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد.
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش. و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت.
اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف cc یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت. یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی.
هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود.
رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم. میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن.
۱- آخر هر جنگی صلحه
۲- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم
۳- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست
۴- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه!
📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
«وقتی که الاغ شدم»
تابستان سال ۱۳۸۹ بود. در حال رانندگی بودم حواسم نبود، یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست.
همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد.
چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشههای هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنارچشماش به من نگاه میکرد.
منم مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم :
آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند. تو باید به من میگفتی خر.
دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم.
سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم. یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام.
منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. با اشاره اون ، هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد.
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش. و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت.
اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف cc یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت. یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی.
هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود.
رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم. میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن.
۱- آخر هر جنگی صلحه
۲- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم
۳- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست
۴- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه!
📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
👍1
تنهایی چیز خوبیست ، اما شما نیاز به کسی دارید که این راز را با او در میان بگذارید!
📕 تابستان غم انگیز ساموئل
✍🏻 #جی_پی_دانلیوی
📚 @Academic_Library
📕 تابستان غم انگیز ساموئل
✍🏻 #جی_پی_دانلیوی
📚 @Academic_Library
آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد ...
#بنیامین_فرانکلین
📚 @Academic_Library
#بنیامین_فرانکلین
📚 @Academic_Library
تصویر بالا شرکت سامسونگ در سال 1938 که داره ماهی وسبزی میفروشه
تصویر دوم شرکت ارج که آنموقع لوازم خانگی تولید میکرد و صادر میکرد!
و اما امروز حال و روز این دو شرکت ...
🆑 @Academic_Library
تصویر دوم شرکت ارج که آنموقع لوازم خانگی تولید میکرد و صادر میکرد!
و اما امروز حال و روز این دو شرکت ...
🆑 @Academic_Library
قیمت یک شام خوب و یک آموزش خوب یکی است. تنها فرق آنها در مدت زمانی است که می تواند ما را خوشحال کند!
اولی یک ربع و دومی یک عمر!
و حیرت آورست که برای اغلب ما آن یک ربع مهمتر است!
📚 @Academic_Library
اولی یک ربع و دومی یک عمر!
و حیرت آورست که برای اغلب ما آن یک ربع مهمتر است!
📚 @Academic_Library
خبرى تاسف برانگيز ؛
"ورشکستگیِ یک کتابفروشی در شهری با ساعتهای یک میلیارد تومانی"
فروشگاه «کتاب ویستا» (در سعادتآبادِ تهران) متعلق به «نصرالله کسرائیان» به علت ورشکستگی مالی، تعطیل شد. آن هم در شهری که در یکی از خیابانهایش (جُردن) یک ساعت مُچی مردانه، «یک میلیارد و دویست میلیون تومان» به فروش میرسد.
چگونه یک ملت میتواند، این چنین اندوهبار، علیه خودش انقلاب کند؟
تعطیلی «کتاب ویستا» را «نصرالله کسرائیان» چنین اعلام کرده است:
بدین وسیله به اطلاع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزرات دارایی، سازمان تأمین اجتماعی، شهرداری، ادارات برق، گاز، تلفن، اتحادیه ناشران و کتابفروشان، هممحلهایها، و رسانههای مجازی میرساند که «کتاب ویستا» واقع در سعادتآباد، تعطیل شد.
نه از آنها که نیامدند گله داریم، نه از آنها که کتاب نمیخوانند، از آنها هم که آمدند یا به اشکال مختلف کمکمان کردند، سپاسگزاریم.
چند سال سوبسید دادیم و تلاش کردیم سرپا نگاهش داریم، نشد.
تصمیم برای تعطیل کردنش، تصمیمی دشوار بود، به ویژه برای همسرم که تا آخرین لحظه برای بازنگاهداشتناش اصرار داشت.
دیری نخواهد گذشت که همه کتابفروشی ها بجز آنهایی که کتاب , کاغذ و محصولات فرهنگی از ارگان ها , ادارات و دولت دریافت میکنند به همین روز خواهند افتاد و مجبور به ترک کار و کسب شان خواهند شد .من نمی گویم به خاطر کتاب فروش بلکه به خاطر آینده فرزندانتان کتاب بخرید تا در آینده فرزندان بی سواد و دولتمردان نادان نداشته باشیم.
ملتی که پرتیراژترین کتابهایش آشپزی و تعبیر خواب باشد تنها در اندیشه خوردن و خوابیدن است و دریغ از ذره ای تعقل
به یزدان اگر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
فرهنگ کتابخوانی را به هر شکل ممکن توسعه دهیم تا فرزندان سرزمین مان در امنیت و آرامش و آزادگی زندگی کنند.
🛑 کتابهایی که نمیخواهند شما بخوانید 👇
https://telegram.me/Academic_Library/20380
📚 @Academic_Library
"ورشکستگیِ یک کتابفروشی در شهری با ساعتهای یک میلیارد تومانی"
فروشگاه «کتاب ویستا» (در سعادتآبادِ تهران) متعلق به «نصرالله کسرائیان» به علت ورشکستگی مالی، تعطیل شد. آن هم در شهری که در یکی از خیابانهایش (جُردن) یک ساعت مُچی مردانه، «یک میلیارد و دویست میلیون تومان» به فروش میرسد.
چگونه یک ملت میتواند، این چنین اندوهبار، علیه خودش انقلاب کند؟
تعطیلی «کتاب ویستا» را «نصرالله کسرائیان» چنین اعلام کرده است:
بدین وسیله به اطلاع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزرات دارایی، سازمان تأمین اجتماعی، شهرداری، ادارات برق، گاز، تلفن، اتحادیه ناشران و کتابفروشان، هممحلهایها، و رسانههای مجازی میرساند که «کتاب ویستا» واقع در سعادتآباد، تعطیل شد.
نه از آنها که نیامدند گله داریم، نه از آنها که کتاب نمیخوانند، از آنها هم که آمدند یا به اشکال مختلف کمکمان کردند، سپاسگزاریم.
چند سال سوبسید دادیم و تلاش کردیم سرپا نگاهش داریم، نشد.
تصمیم برای تعطیل کردنش، تصمیمی دشوار بود، به ویژه برای همسرم که تا آخرین لحظه برای بازنگاهداشتناش اصرار داشت.
دیری نخواهد گذشت که همه کتابفروشی ها بجز آنهایی که کتاب , کاغذ و محصولات فرهنگی از ارگان ها , ادارات و دولت دریافت میکنند به همین روز خواهند افتاد و مجبور به ترک کار و کسب شان خواهند شد .من نمی گویم به خاطر کتاب فروش بلکه به خاطر آینده فرزندانتان کتاب بخرید تا در آینده فرزندان بی سواد و دولتمردان نادان نداشته باشیم.
ملتی که پرتیراژترین کتابهایش آشپزی و تعبیر خواب باشد تنها در اندیشه خوردن و خوابیدن است و دریغ از ذره ای تعقل
به یزدان اگر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
فرهنگ کتابخوانی را به هر شکل ممکن توسعه دهیم تا فرزندان سرزمین مان در امنیت و آرامش و آزادگی زندگی کنند.
🛑 کتابهایی که نمیخواهند شما بخوانید 👇
https://telegram.me/Academic_Library/20380
📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚
اگه ١٠ سال بعد همديگرو ببينيم و ازت بپرسم تو اين ١٠ سال چيكار كردی؟
آيا دوست داري بگی: "راستش يه خروار سريال هاي ماهواره رو تماشا كردم، كلي بازی رو تا آخر رفتم و پيگير همه استوری ها و لايو ملت بودم... و ديگه ... كار خاصی نكردم"
يا اينكه ترجيح ميدی بگی: "حسابی برای رسيدن به آرزوهام كار كردم، زندگيم رو سر و سامون دادم، دور دنيا مسافرت كردم و با كلی آدم عالی آشنا شدم و الانم دارم راحت پول درميارم!"
فكر نكنم حوصله داشته باشی ١٠ سال بگذره تا به چنين زندگی برسی!
دوست داری همين الان تجربه ش كنی!؟
پس همين الان تصميمي رو بگير كه يك آدم معمولي جراتش رو نداره...!
و به سمت آرزوهات حركت كن.
#آذر_خرم
📚 @Academic_Library
اگه ١٠ سال بعد همديگرو ببينيم و ازت بپرسم تو اين ١٠ سال چيكار كردی؟
آيا دوست داري بگی: "راستش يه خروار سريال هاي ماهواره رو تماشا كردم، كلي بازی رو تا آخر رفتم و پيگير همه استوری ها و لايو ملت بودم... و ديگه ... كار خاصی نكردم"
يا اينكه ترجيح ميدی بگی: "حسابی برای رسيدن به آرزوهام كار كردم، زندگيم رو سر و سامون دادم، دور دنيا مسافرت كردم و با كلی آدم عالی آشنا شدم و الانم دارم راحت پول درميارم!"
فكر نكنم حوصله داشته باشی ١٠ سال بگذره تا به چنين زندگی برسی!
دوست داری همين الان تجربه ش كنی!؟
پس همين الان تصميمي رو بگير كه يك آدم معمولي جراتش رو نداره...!
و به سمت آرزوهات حركت كن.
#آذر_خرم
📚 @Academic_Library
تجربه به من آموخت؛
وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!!
📓 امثال و حکم
✍🏻 #دهخدا
🆑 @Academic_Library
وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود، بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!!
📓 امثال و حکم
✍🏻 #دهخدا
🆑 @Academic_Library
درویشی در آن میان پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی!
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است.
📕 تذكرة الاولياء
✍🏻 #عطار
📚 @Academic_Library
آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است.
📕 تذكرة الاولياء
✍🏻 #عطار
📚 @Academic_Library
#حکایت 📖
ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود. شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند. یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده.
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده. ولی انگار نه انگار.
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر.
مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر. ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند. مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی نداده اند ...
📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
ملايى در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود. شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند. یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده.
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت اى شيخ دستت را بده. ولی انگار نه انگار.
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر.
مرد دوباره گفت شيخ دستمو بگیر. ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند. مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی نداده اند ...
📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
👍1