This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"کیانو ریوز" بازیگر معروف آمریکایی مثل یک شهروند ساده از مترو استفاده میکنه!
ثروت و شهرتشم باعث نمیشه بلند نشه اون خانم رو صندلی بشینه ...!
📚 @Academic_Library
ثروت و شهرتشم باعث نمیشه بلند نشه اون خانم رو صندلی بشینه ...!
📚 @Academic_Library
یک عکاس سعی کرده نشون بده که اگه فقط یک هفته زباله خودمونو بیرون نریزیم چه اتفاقی میوفته ؛
فقط توجه کنید که یک انسان تا آخر عمر چقدر زباله تولید میکنه و چقدر به زمین آسیب میرسونه !!
📚 @Academic_Library
فقط توجه کنید که یک انسان تا آخر عمر چقدر زباله تولید میکنه و چقدر به زمین آسیب میرسونه !!
📚 @Academic_Library
#تا_انتها_بخوانید 📚
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
عفونت از این جا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم...
گندم و جو می فروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
✍🏻 دکتر مرتضی عبدالوهابی
👤 استاد آناتومی دانشگاه تهران
📚 @Academic_Library
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
عفونت از این جا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم...
گندم و جو می فروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
✍🏻 دکتر مرتضی عبدالوهابی
👤 استاد آناتومی دانشگاه تهران
📚 @Academic_Library
#تا_انتها_بخوانید 📚
در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.
به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
✅ بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی ...
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است.
انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.
📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.
به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
✅ بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی ...
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است.
انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .
نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.
📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
❤1
کسی که می خواهد در آسایش و آرامش زندگی کند نباید در مورد هر چیزی که میداند صحبت کرده یا در مورد هر چیزی که می بیند قضاوت کند.
#بنجامین_فرانکلین
📚 @Academic_Library
#بنجامین_فرانکلین
📚 @Academic_Library
بزرگترین سوالی که هرگز پاسخ داده نشده و من هم هرگز پاسخ آنرا نیافتم این است که :
یک زن چه می خواهد!؟
👤 #زیگموند_فروید
✍🏻 پدر علم روانشناسی
📚 @Academic_Library
یک زن چه می خواهد!؟
👤 #زیگموند_فروید
✍🏻 پدر علم روانشناسی
📚 @Academic_Library
🔥1
شهروند هلندی: خیلیها به اشتباه فکر میکنند که ما همیشه دوچرخهسوار بودهایم. خیر!
ما هم یک زمانی در همان شرایطی بودیم که شما هستید؛ ترافیک، آلودگیهوا، آلودگی صوتی، تصادفات و ...
اما تصمیم به تغییر گرفتیم ...
📚 @Academic_Library
ما هم یک زمانی در همان شرایطی بودیم که شما هستید؛ ترافیک، آلودگیهوا، آلودگی صوتی، تصادفات و ...
اما تصمیم به تغییر گرفتیم ...
📚 @Academic_Library
اگر شهروند نروژ باشید و کتابی بنویسید در مرحله اول دولت هزار جلد از آن کتاب را از شما میخرد و به کتابخانه عمومی میدهد تا از نویسنده حمایت شود.
📸 یکی از کتابخانه های عمومی نروژ
📚 @Academic_Library
📸 یکی از کتابخانه های عمومی نروژ
📚 @Academic_Library
پشت هر آدم موفق،
کوهستانی سرد و تاریک
از اهمیت ندادن به دیگران و
نظراتشان است.
#وین_دایر
📚 @Academic_Library
کوهستانی سرد و تاریک
از اهمیت ندادن به دیگران و
نظراتشان است.
#وین_دایر
📚 @Academic_Library
👍1
خیال میکنی آسان است آدم با همت خودش به جایی برسد؟
نمیدانی چه سختیها باید کشید!
به چه کارهایی تن داد و چه خفتهایی را تحمل کرد ...
به خصوص اگر یک زن بخواهد در جامعه به پُست و مقامی برسد ...
📕 تصاویر زیبا
✍🏻 #سیمون_دوبووار
📚 @Academic_Library
نمیدانی چه سختیها باید کشید!
به چه کارهایی تن داد و چه خفتهایی را تحمل کرد ...
به خصوص اگر یک زن بخواهد در جامعه به پُست و مقامی برسد ...
📕 تصاویر زیبا
✍🏻 #سیمون_دوبووار
📚 @Academic_Library
شايد بتوان پاسخ معروفترین
مقايسه و موضوع انشاى جهان، كه "علم بهتر است يا ثروت" را در اين بيت يافت :
مرا به تجربه معلوم شد در آخر کار ،
كه قدر مرد به علم است و قدر علم به مال ...!
📚 @Academic_Library
مقايسه و موضوع انشاى جهان، كه "علم بهتر است يا ثروت" را در اين بيت يافت :
مرا به تجربه معلوم شد در آخر کار ،
كه قدر مرد به علم است و قدر علم به مال ...!
📚 @Academic_Library
❤1
اگر در جايى از كره زمين ديدى زنى از فرط جنگجويى و كار و زحمت ، فرسوده شده يا مثل مردها شده ، بگرد و ببين كه در آن شهر يا "مرد" كمه يا "نامرد" زياده ...
#علیرضا_شیری
📚 @Academic_Library
#علیرضا_شیری
📚 @Academic_Library
👍1
اگر واقعا فکر میکنید اهمیت محیط زیست کمتر از اقتصاد است، سعی کنید نفستان را حبس کنید و پول هایتان را بشمارید!
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
❤1
توی جشن عروسی مارک زاکربرگ و پریسیلا چان فقط 100مهمان دعوت شده بود
مهمونا اول فکر کردن جشن فارغ التحصیلیه چون خیلی ساده بود و در حیاط پشتی خونه این مراسمو برگزار کردند
ساده باشید👌
📚 @Academic_Library
مهمونا اول فکر کردن جشن فارغ التحصیلیه چون خیلی ساده بود و در حیاط پشتی خونه این مراسمو برگزار کردند
ساده باشید👌
📚 @Academic_Library
زمانی تلفن کم بود، اما آدمهای زیادی بودند که بهشان زنگ بزنیم و یک دل سیرحرف بزنیم؛
حالا تلفن ها زیاده، اما آدمهای کمی هستند که دلمان حرفهایشان را میخواهد ...
📚 @Academic_Library
حالا تلفن ها زیاده، اما آدمهای کمی هستند که دلمان حرفهایشان را میخواهد ...
📚 @Academic_Library
👍1
ساعتِ یازدهِ یازدهمین روزِ یازدهمین ماهِ سال، _ چون امروزی _ جنگ جهانی اول، که ۱۵۶۵ روز طول کشید، پایان یافت.
جنگ را گاوریلو پرنسیپ با ترور آرشیدوک اتریش کلید زد!
📚 @Academic_Library
جنگ را گاوریلو پرنسیپ با ترور آرشیدوک اتریش کلید زد!
📚 @Academic_Library
برخی از ویژگی های دانشگاه های کانادا 🇨🇦
🔹در دانشگاه های کانادا، اساتید حق ندارند دانشجو را در شرایط از پیش تعیین نشده بگذارند. ابتدای هر ترم استاد کل ماجرایی که قرار است در کلاس رخ بدهد را با ریز جزییات به پرتال همه دانشجویان ایمیل میکند. اگر در این برنامه گفته شده باشد که امتحانهای غیر منتظره هم داریم، استاد میتواند چنین امتحانهایی را را برگزار کند در غیر اینصورت گرفتن چنین امتحانی خلاف قانون است.
🔸همچنین باید دقیقا تعیین شود ارزیابی به چه نحوی است؛ درصد نمره متعلق به امتحانهای منتظره و غیر منتظره نیز باید دقیق تعیین شده باشد. اساتید حل تمرین نیز باید این قاعده پیروی کنند.
🔹نه استاد کلاس و نه استاد حل تمرین اجازه اینکه اسم دانشجوی خاصی را ببرند تا از او سوال بپرسند و یا او را پای تخته ببرند را ندارند! فقط میتوانند سوال را کلی مطرح کنند و بگویند کسی جواب این سوال را میداند؟
🔸دانشجوها سر کلاس آزادی زیادی دارند. مثلا اگر دانشجو سر کلاس بخوابد، پیتزا بیاورد و نهارش را بخورد و یا به هر سبک نامناسبی بنشیند، کسی نباید به او چیزی بگوید.
📚 @Academic_Library
🔹در دانشگاه های کانادا، اساتید حق ندارند دانشجو را در شرایط از پیش تعیین نشده بگذارند. ابتدای هر ترم استاد کل ماجرایی که قرار است در کلاس رخ بدهد را با ریز جزییات به پرتال همه دانشجویان ایمیل میکند. اگر در این برنامه گفته شده باشد که امتحانهای غیر منتظره هم داریم، استاد میتواند چنین امتحانهایی را را برگزار کند در غیر اینصورت گرفتن چنین امتحانی خلاف قانون است.
🔸همچنین باید دقیقا تعیین شود ارزیابی به چه نحوی است؛ درصد نمره متعلق به امتحانهای منتظره و غیر منتظره نیز باید دقیق تعیین شده باشد. اساتید حل تمرین نیز باید این قاعده پیروی کنند.
🔹نه استاد کلاس و نه استاد حل تمرین اجازه اینکه اسم دانشجوی خاصی را ببرند تا از او سوال بپرسند و یا او را پای تخته ببرند را ندارند! فقط میتوانند سوال را کلی مطرح کنند و بگویند کسی جواب این سوال را میداند؟
🔸دانشجوها سر کلاس آزادی زیادی دارند. مثلا اگر دانشجو سر کلاس بخوابد، پیتزا بیاورد و نهارش را بخورد و یا به هر سبک نامناسبی بنشیند، کسی نباید به او چیزی بگوید.
📚 @Academic_Library
هيچ چيز دوبار اتفاق نمی افتد و اتفاق نخواهد افتاد...
به همين دليل، ناشی به دنيا آمدهايم و خام خواهيم رفت؛
هيچ روزی تكرار نمیشود، دو شب شبيه هم نيست، دو بوسه يكی نيستند، نگاه ِقبلی مثل ِنگاه ِبعد يکی نيست!
📕 آدمها روی پل
✍🏻 #شيمبورسکا
📚 @Academic_Library
به همين دليل، ناشی به دنيا آمدهايم و خام خواهيم رفت؛
هيچ روزی تكرار نمیشود، دو شب شبيه هم نيست، دو بوسه يكی نيستند، نگاه ِقبلی مثل ِنگاه ِبعد يکی نيست!
📕 آدمها روی پل
✍🏻 #شيمبورسکا
📚 @Academic_Library
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پيرمرد كشاورز طبسی و وزير كشاورزی
يک عدد گوجه فرنگی تو مملكتتون شده هفتصد تومن
گوش ميكنی يا نه؟!
روزگار از هر روز بدتر ميبينم
اين جهان را پر از خوف و خطر ميبينم
دختران را همه جنگ است با مادر
پسران را به بدخواه پدر ميبينم
خودتون ميدونيد و مملكتتون
خداحافظ ...
📚 @Academic_Library
يک عدد گوجه فرنگی تو مملكتتون شده هفتصد تومن
گوش ميكنی يا نه؟!
روزگار از هر روز بدتر ميبينم
اين جهان را پر از خوف و خطر ميبينم
دختران را همه جنگ است با مادر
پسران را به بدخواه پدر ميبينم
خودتون ميدونيد و مملكتتون
خداحافظ ...
📚 @Academic_Library
حقیقت این است که بیسوادی از میان نرفته، فقط اینروزها، بیسوادها خواندن و نوشتن فرا گرفتهاند ...
👤 #آلبرتو_موراویا
✍🏻 نويسنده ايتاليايی
📚 @Academic_Library
👤 #آلبرتو_موراویا
✍🏻 نويسنده ايتاليايی
📚 @Academic_Library
👍1