آلترناتیو – Telegram
آلترناتیو
1.21K subscribers
24 photos
1 video
8 files
20 links
یادداشت‌های پراکنده ©

مهرداد رحیمی‌مقدم

@Htpps_M
Download Telegram
Channel created
The abuse of language has spawned innumerable errors,
and the pronouncements of celebrated philosophers are all too often the product of verbal incontinence. Systematic recourse to inflated language is invariably detrimental to the ideas to be conveyed. The speaker or writer who uses the word “sincerity” at the drop of a hat is likely to be suspected of being less than sincere: the indiscriminate use of words dulls their edge. Words are cheapened through overuse; like everything else that is beautiful and rare, they gain value when held in reserve. The wise man hoards his words, rather than spending them lavishly. He knows the value of Horace’s “Favete linguis!”,1 and is mindful of the fact that—as d’Alembert2 recognized long ago— what passes for the communication of ideas is more often than not the expression of emotions. D’Alembert added that passions are expressed through eloquence, which arouses feelings, as opposed to logic, which appeals to the intellect. Eloquence is concerned less with things than with subjectivities. Aware of how people love to be flattered, it
speaks to their weaknesses, which it presents as strengths.3 Ironically, it is in areas where objective knowledge should be the main concern that eloquence prevails. Those whose life’s work it is to advance the sciences do indeed seek the truth; yet they go to great lengths to mask their own shortcomings under a veneer of eloquence—or verbosity. All too often, unfortunately, the university chair becomes the seat of pseudo¬erudition.

@AlternativeTS
دستخط پاموک.
از دفترچه‌های یادداشت‌ «کتاب سیاه».

@AlternativeTS
آدم هرگز نمی‌تواند از همان اول چنین مرگ‌هایی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. تنها راهی که می‌ماند نپذیرفتن و نفیِ واقعیت است، از بس حقیقتی که از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد ناگوار است و غیرانسانی.


[ شاهرخ مسکوب || سوگ مادر | یادداشت‌های چاپ نشده _ ۲۴ بهمن ۱۳۵۸ ]
در حاشیه‌ی #مناقشۀ_زبان_و_فلسفه

حامد صفاریان، که شاید برخی از خوانندگان او را به‌واسطه‌ی نوشته‌هایش در کانال تلگرامی‌اش، ایدئالیسم آلمانی بشناسند؛ چندی است با دست گذاشتن بر مسئله‌ی مهم جایگاه زبان در مطالعات فلسفی و اهمیت تسلط بر زبان مبدأ آثاری که پژوهشگران جدی فلسفه قصد مطالعه‌ی آن‌ها را دارند، خواه‌ناخواه مسائلی را نیز در مورد ترجمه‌ به‌خصوص ترجمه‌ی آثار فلسفی مطرح کرده است. برای خواندن این نوشته‌ها می‌توانید در کانال ایده‌آلیسم آلمانی هشتگ #مناقشۀ_زبان_و_فلسفه را دنبال بکنید (۱). من در اینجا صرفاً به‌عنوان یک دانشجوی ترجمه، قصد دارم نخست چند نکته خلاصه در مورد بحث صفاریان بنویسم و سپس شمه‌ای از پیشینه‌ی مباحث مطرح در مطالعات ترجمه پیرامون ترجمه‌ی متون فلسفی را مطرح کنم و سعی کنم مباحث موردتوجه صفاریان را در پیوند با سنتی که بسیار پیش‌تر و حتی عمیق‌تر با مسئله‌ی ترجمه و فلسفه دست به گریبان‌شده است پیش روی خواننده قرار دهم. به نظرم داشتن تصویری از پیشینه‌ی این بحث در رشته‌ی مطالعات ترجمه، می‌تواند گرهی از بحث صفاریان را با منتقدان خود پیرامون مناقشه زبان و فلسفه بگشاید.


شکی نیست که تسلط بر زبان آثاری که می‌خواهیم آن‌ها را مطالعه کنیم از اهمیت حیاتی در درک ما از آن متون برخوردار است اما این‌که با تکیه‌بر همین یک فقره ادعا کنیم « - فلسفه از حیث درگیری با حیثیت وجودی انسان، با زبان بیان خود بسیار آمیخته است.» افتادن در دام تله‌ای خواهد بود که تفکر را با زبان همسان می‌انگارد و متعاقباً تا جایی پیش می‌رود که زبان را شکل‌دهنده‌ی تفکر تلقی می‌کند. به بیان دقیق‌تر به نظر می‌رسد صفاریان در دام شکلی از دترمینیسم زبانی ساپیر-هورفی (۲) افتاده است که بنا به ادعای آن افرادی به زبان‌های گوناگون تکلم می‌کنند به اشکال متفاوتی نسبت به یکدیگر تفکر می‌کنند. به‌خصوص آنجایی که صفاریان می‌نویسد « بدیهی است که این همه [ترجمه] هیچ‌گاه جای آن درگیری تمام‌عیار آن سخن با همۀ ابعاد وجودی و حضوری مخاطب را نخواهد گرفت» گویی نگارنده خواسته یا ناخواسته عمق باور خود به دترمینیسم زبانی و نقش آن در افکار ما را نمایان می‌کند. امروز در زبان‌شناسی اعتباری برای فرضیه‌ی نسبیت زبانی و شکل افراطی آن یعنی دترمینیسم زبانی قائل نیستند و خوانندگان علاقه‌مند به نقد مبسوط این فرضیه می‌توانند به آثار استیون پینکر زبان‌شناس و عصب‌شناس مشهور مراجعه کنند.

صفاریان در بندی دیگر و در ادامه‌ی استدلالات خود می‌نویسد: « حقیقت مانند آبی است که از سرچشمه سرازیر می‌شود اما نه در هر مسیری، بلکه مسیرهایی را برمی‌گزیند که بستری مناسب‌تر برای جریان یافتن بدو دهند». این جمله پی آمد طبیعی باور نگارنده‌ی آن به دترمینیسم زبانی است که در گامی فراتر ادعا می‌کند حقیقت در برخی زبان‌ها بستر مناسبی برای ظهور و تجلی دارد تا دیگر زبان‌ها. صفاریان با به‌کارگیری استعاره‌ی عمارت فلسفی این‌گونه استدلال می‌کند: « پژوهندگان راستین فلسفه بدین نکته واقفند که اگر فیلسوفی در زبانی خاص جهدی طاقت‌فرسا کرده و بازسازیِ آجربه‌آجرِ معماریِ چند غرفه از حقیقت را در این زبان تدارک دیده است، باید بکوشند پیاده در راه صعب جهان آن متن قدم گذارند و وارد آن جهان بیگانه شوند، آنگاه هنگامی که به آستانۀ آن عمارت رسیدند آن را در همان جایی که بناشده است و در نسبت با زمینه و زمانۀ خودش نظاره کنند، و پس از نظارۀ اکناف آن با دقت و احتیاط و قدم‌به‌قدم وارد عمارت شوند و به بررسی گوشه و کنارهای آن بپردازند؛ نه این‌که بولدوزرِ ترجمه را زیر آن بنا بیاندازند و آن را به خیال خود به هرجا که دلخواه و میسورشان باشد منتقل کنند، یا بدتر از آن، ماکتی از آن عمارت را در جایی بازسازی کنند و سپس گرد آن سفرۀ پیک‌نیک خود را پهن کنند و بعد هم سری به داخل بنا بزنند و با زغال بر دیوار آن نام خود را بنویسند که «من هم اینجا بودم!»». با ارجاع مستقیم به این بند از نوشته‌ی صفاریان قصدم این است که نشان دهم استدلالات او نه گزاره‌هایی نامنسجم که برعکس کاملاً نظام‌مند و در راستای همان باور به دترمینیسم زبانی هستند. او نخست می‌نویسد فلسفه از زبانی که در آن بیان می‌شود غیرقابل منفک است، سپس در گامی دیگر می‌گوید برای درگیری با متون در دقیق‌ترین و وسیع‌ترین معنای کلمه باید به یادگیری زبان‌ مبدأ آثار بپردازیم و درنهایت در آخرین ضربه‌ی خود حقیقت را به زبان گره می‌زند و ترجمه را بولدوزری می‌خواند که خود اساسی‌ترین مانع در دستیابی به همین حقیقتی است که زبانی خاص را برای تجلی خود برگزیده است.

در نوشته‌ی بعدی سعی می‌کنم برخی از این نوشته‌های بنیادی در مورد فلسفه و ترجمه را ذکر کرده و درنهایت با معرفی چند کتاب مرجع در همین زمینه سخن را تمام کنم.

مهرداد رحیمی مقدم
@AlternativeTS
———————-
1. https://news.1rj.ru/str/DeutscherIdealismus
2. Sapir–Whorf hypothesis
در حاشیه‌ی #مناقشۀ_زبان_و_فلسفه ۲

«برترین مترجم خود باید برترین منتقد باشد، ای‌کاش می‌شد به گذشته بازگشت و این دو را با یکدیگر پیوند زد. کجاست آن مترجمی که هم فیلسوف است، هم فیلولوگ و هم شاعر؟ او ستاره‌ی صبح دورانی نو در ادبیات ما خواهد بود». یوهان گوتفرید فون هردر (۱)

برای نشان دادن قدمت بحثی که صفاریان مطرح کرده است شاید بهتر باشد در یک عزیمت به حدود ۵ دهه پیش از میلاد به بخشی از کتاب سیسرو مراجعه بکنیم. جایی که سیسرو در اقدامی پیش‌دستانه بحث خود را با پیش کشیدن نقدهایی که دیگران به او وارد خواهند کرد شروع می‌کند و در یک طبقه‌بندی موجز از منتقدان خود، مخالفان قسم‌خورده‌ی فلسفه را در رده‌ای همسان با آشنایان به زبان و ادبیات یونانی قرار می‌دهد یعنی همان‌هایی که مخالف ترجمه‌ی آثار فلسفی از زبان یونانی به لاتین هستند (۲). بنابراین سخن گفتن از #مناقشۀ_زبان_و_فلسفه و البته دقیق‌تر از نسبت میان فلسفه و ترجمه بسیار قدیمی‌تر از آن چیزی است که شاید برخی خوانندگان تصور بکنند و می‌توان با اندکی تسامح گفت در طول تاریخ اندیشه‌ی غرب، مبحث ترجمه‌ی آثار فلسفی همواره در کانون جدل‌های قلمی فیلسوفان و مترجمان بوده ‌است. در قرن پانزدهم لئونارد برونی در یادداشتی به دفاع از ترجمه‌های شیوا و فصیح از افلاطون مبادرت ورزید و وارد بحثی جدلی با کشیشی اسپانیایی شد که به ترجمه‌ی لغت به لغت باور داشت.

در طی تاریخ فلسفه برخی از ترجمه‌ها نقشی بی‌بدیل در تفسیر‌های سایرین از آثار فلسفی داشته‌اند. از میان این‌ها می‌توان به ترجمه‌ی شلایرماخر از مكالمات افلاطون اشاره کرد که حتی تا به امروز هم مورداستفاده‌ی پژوهشگران است. از درون همین فعالیت‌های ترجمه و تفسیر بود که شلایرماخر نظام و پروژه‌ی هرمنوتیکی خود را صورت‌بندی کرد. Pharmakon دریدا را در داروخانه‌ی افلاطون به یاد داریم، و البته بسیاری نمونه‌های دیگر که فلسفه با توسل به استعاره‌ی ترجمه در سطحی فراتر از سطح زبان مباحث خود را طرح و صورت‌بندی کرد‌ه‌ است. با توجه به همین پیشینه‌ی دوهزارساله‌ی پیوند میان فلسفه و ترجمه است که می‌توان بر متد بحث صفاریان خرده گرفت به‌خصوص آنجا که می‌گوید روشش در پیشبرد بحث خود «استدلال از طریق ارجاع مستقیم به تاریخ فلسفه و فیلسوفان نیست». باوجود فقراتی از شلایرماخر، نیچه، بنیامین، هایدگر، گادامر، ریکور و دریدا در مورد ترجمه و همچنین در درون سنت تحلیلی با آثاری از کوئاین و داویدسون در خصوص پروبلماتیک ترجمه، چگونه می‌توان به‌سادگی از سنتی چنین غنی که فلسفه و ترجمه را در پیوند با یکدیگر تحلیل کرده است چشم‌پوشی کرد و صرفاً به طرح آراء خود بدون هیچ زمینه‌ای پرداخت؟


مهم‌ترین خلأ بحث صفاریان در نوشته‌هایش عدم وجود کوچک‌ترین اشاره‌ای به مبحث نظریه‌ی ترجمه است. این خلأ به حدی ژرف است که می‌توان ادعا کرد شاید صفاریان تاکنون هیچ‌ مواجهه‌ای را با حوزه‌ی نظریه‌ی ترجمه نداشته ‌است. پرسش از رابطه‌ی میان ترجمه و فلسفه بدون در نظر داشتن آثار و آراء نظریه‌پردازان ترجمه در کنار تسلط بر مبانی فلسفه‌ی معنا، زبان و درنهایت خود ترجمه ممکن نخواهد بود. صفاریان آنجایی که می‌نویسد ترجمه چون بولدوزری از کاخ بلند آثار فلسفی ویرانه‌ای بیش بر جای نمی‌گذارد، باید دقیقاً روشن کند شالوده‌های بحث خود را وامدار کدام سنت و نظریه‌ی زبان است؟ خلاصه بکنم، صحبت از مناقشه زبان و فلسفه اگر یک پای در آموزه‌های فلسفه دارد باری، باید جای پای محکمی نیز در فلسفه‌ی زبان و ترجمه برای خود دست‌وپا بکند تا بتواند ادعاهای خود را منطقی‌تر پیش روی علاقه‌مندان به فلسفه قرار بدهد.


به‌رغم مسائلی که مطرح شد صفاریان در باور خود به دشواری یا غیرممکن بودن ترجمه‌ی آثار فلسفی تنها نیست. از مهم‌ترین و جدید‌ترین آثار منتشر‌شده متعلق به نحله‌ای که ترجمه‌ی آثار و ترمینولوژی فلسفی را امری نه‌چندان سهل تلقی می‌کند، می‌توان به ترجمه‌ی انگلیسی (۳) کتاب باربارا کاسن (۴) توسط امیلی اپتر، مایکل وود و ژاک لزرا اشاره کرد. این کتاب شاید یکی از قوی‌ترین ادله در تائید ادعاهای صفاریان مبنی بر عدم امکان ترجمه‌ی متون مهم و اساسی فلسفی در سایر زبان‌ها باشد.

مهرداد رحیمی مقدم
@AlternativeTS
یادداشت‌‌ها:

1.The Ideal Translator as Morning Star From ‘On the More Recent German Literature: Fragments’ (Über die neuere Deutschen Litteratur: Fragmente, 1766-1767) Translated by Douglas Robinson

2.Translating Greek Philosophy into Latin From “De finibus bonorum et malorum” (45-44 B.C.E.) Translated by Harris Rackham

3.Barbara Cassin, Emily Apter, Jacques Lezra, Michael Wood - Dictionary of Untranslatables_ A Philosophical Lexicon

4.Cassin, B. (Ed.). (2004). Vocabulaire européen des philosophies: dictionnaire des intraduisibles.
ازجمله نخستین بارقه‌های دترمینیسم زبانی را می‌توان در ‌نوشته‌های هومبولت و هردر مشاهده کرد. گسست هومبولت از سنت ارسطویی که لغات را صرفاً نام‌هایی برای اشیاء در جهان واقعی می‌داند، در ایده‌ی او از فرم زبان مشهود است. هومبولت زبان را به دو فرم بیرونی یا همان صدا و فرم درونی یا فکری تقسیم می‌کند. (۱) از منظر هومبولت «زبان عنصر برسازنده‌ی تفکر است» (۲) و ازاین‌رو «زبان از لوازم بایسته‌ی تفکر بشری است» (۲-B). از دیگر کلمات کلیدی هومبولت در صورت‌بندی نظریه‌ی خود از زبان مفهوم فعالیت است، فعالیتی که از رهگذر آن ذهن خود را به آگاهی می‌ر‌ساند. همین جاست که او می‌نویسد «زبان یک محصول (ergon) نیست، بلکه یک فعالیت (energeia) است». (۳) باری، اگر بعدی از زبان درونی است پس باید گفت این وجه باید منجر به شباهت زبان‌های جهان بشود اما این‌گونه نیست و ملت‌ها در طول تاریخ درجات متفاوتی از «فعالیت» فکری را به نسبت یکدیگر داشته‌اند که این خود راه را برای مسیرهای متفاوتی که هرکدام از زبان‌ها طی کرده است هموار می‌کند. نقطه‌ی اوج دترمینیسم هومبولت آنجایی است که می‌نویسد صداهای مختلفی که هر زبان با بهره‌گیری از آن‌ها خود را تحقق می‌بخشد نیز در حوزه‌ی اندیشه از اهمیت بسیاری برخوردار است. چراکه خود همین صداها «افق و سازوکار معناهای درونی زبان» را دگرگون می‌کنند. (۴) از دید هومبولت در تاریخ بشری زبان و تفکر همپای یکدیگر شکل‌گرفته‌اند. (۵) مجموع این دیدگاه‌ها که در اینجا بسیار اجمالی از کنار آن‌ها رد می‌شویم درنهایت هومبولت را به نقطه‌ای رهنمون می‌شوند که او زبان را معادل جهان‌بینی می‌داند و می‌نویسد «در هر زبانی یک جهان‌بینی (Weltansicht) متمایز وجود دارد». (۶)

مهرداد رحیمی مقدم
@AlternativeTS
ارجاعات:

1, 2, 2-B, 3, 4, Humboldt, W. (1988). On language: The diversity of human language-structure and its influence on the mental development of mankind. Cambridge University Press (1988)

5. “ihre Sprache ist ihr Geist und ihr Geist ihre Sprache” – in, Gundersen O. (2002) Humboldt: Grammatical Form and “Weltansicht”. In: Gustafsson M., Hertzberg L. (eds) The Practice of Language. Springer, Dordrecht

6. On language: The diversity of human language-structure and its influence on the mental development of mankind. P. XVI.
Legenda_Main_Clive_Scott_Translating.pdf
8 MB
در باب ترجمه‌ی ادبی و پدیدارشناسی

Translating the Perception of Text: Literary Translation and Phenomenology

@AlternativeTS
#مناقشۀ_زبان_و_فلسفه

بسیاری از مخاطبان محترم کانال در عین ابراز علاقه به اصل بحث #مناقشۀ_زبان_و_فلسفه از فشرده بودن بیش از اندازۀ برخی یادداشت‌های مکتوب گله‌مند بودند و خواستار ارائۀ نسبتاً «آزاد»تر مباحث همراه با مثال‌ها و توضیحات بیش‌تر، به‌خصوص به شیوۀ فایل صوتی، چنان‌که رسم تلگرام در این روزهاست، شدند. من مدت‌‌ها بود که به دلایلی در برابر خواستۀ (از منظری به حق) این مخاطبان مقاومت می‌کردم و بدان تن درنمی‌دادم. بااین‌حال این‌بار استثنائاً و موقتاً راضی شدم و قرار شد که پیش از ارائۀ ادامۀ تحریری از محل نزاع بصورت کتبی به شیوۀ مألوف، جوانبی از همان بحث را همراه با پاسخ به برخی پرسش‌ها به‌صورت صوتی هم عرضه کنم. در فایل صوتی زیر که قسمت نخست از این ارائۀ «آزاد» است، برخی نکات را با ذکر مثال‌هایی ارائه کرده‌ام.
👇👇👇
سه نکته در مورد فایل صوتی بالا حائز اهمیت است:

۱. ازآنجایی‌که صفاریان پیوند میان صورت و محتوا را در سخن فلسفی پیش می‌کشد، به‌طور واضح پیداست که از زبان‌شناسی سوسوری فاصله می‌گیرد و اختیاری بودن نسبت میان دال و مدلول را رد می‌کند. این دیدگاه ریشه در رویکردی دارد که معمولاً از آن به Iconicity تعبیر می‌شود و در ایران آن چنان که باید شناخته نشده است. ساده‌ترین مثال برای Iconicity همان نام‌آواها هستند که در آن‌ها میان فرم و محتوا پیوند ذاتی برقرار است، و فرم در اعلی درجه در راستای انتقال معنا عمل می‌کند. اما پژوهش‌های جدید‌ به‌خوبی نشان داده‌اند که Iconicity در تمامی سطوح زبان از فونتیک و Prosody و واژگان گرفته تا مورفولوژی و نحو وجود دارد و بنابراین معنا در این سطوح نمی‌تواند مستقل از ظرف زبانی خاص، در کلیت خود مطرح بشود. چنانچه پیوند میان فرم و محتوا را در زبان بپذیریم، بدیهی‌ترین ساحت برای جستجوی شواهدی برای این دیدگاه، ادبیات خواهد بود. کما اینکه، در مطالعات ادبی مقالات بسیاری در مورد ماهیت تصویرگونه‌ی شعر به طبع رسیده است. بکت درجایی در مورد نثر جویس می‌نویسد: «[در آثار جویس] فرم همان محتوا، و محتوا همان فرم است.» پس جدای از شعر، نثر هم می‌تواند عرصه‌ی پیوند ذاتی فرم و محتوا باشد؛ طوری که ترجمه‌ی آن به هر زبان دیگری، تمامی زوایای معنایی آن را تاریک بکند. اما این‌که، در متون فلسفی تا چه میزان پدیده‌ی Iconicity خود را نشان می‌دهد، پرسشی است که شاید تأمل در آن برای هرگونه ادامه‌ی بحث در باب زبان و فلسفه ضروری باشد.

۲. بحث صفاریان در مورد ۱ قابل‌درک و استوار بر مشاهدات علمی است. اگرچه این گزاره‌ها در بیان او هرگز به شکل تئوریک و با تکیه‌بر نظریه‌های موجود بیان نمی‌شوند. اما آنجا که مثال‌هایی از مفاهیم فرهنگی همچون عاشورا و تعارف به میان می‌آید و متعاقباً ایده‌ی امتناع ترجمه با توجه به این موارد مطرح می‌شود؛ گویی نه‌تنها امکان ترجمه در عرصه‌ی فلسفه، که اساساً امکان ترجمه میان زبان‌های گوناگون و درنتیجه، وجود هرگونه درک مشترکی میان ملت‌ها و فرهنگ‌ها از بن انکار می‌شود. در اینجا هم نخست باید بدانیم در کدام وادی، قدم برمی‌داریم تا مبادا غرابت بحث راه را به پذیرش بی‌چون‌وچرای گزاره‌ها باز کند. «زبان‌شناسی فرهنگی» که ازقضا نامدارترین بانی آن در حلقه‌های آکادمیک امروز جهان یک ایرانی به اسم فرزاد شریفیان است؛ حوزه‌ا‌ی است در زبان‌شناسی مدرن که به بررسی مفاهیم فرهنگی خاص موجود در زبان‌های اقوام و ملل مختلف جهان می‌پردازد. در همین حوزه مقالاتی در مورد مفاهیم فرهنگی غیرت و ناموس (به رغم سکسیسم مستتر در آنها)، آبرو و یا شکسته‌نفسی موجود در زبان فارسی در ژورنال‌های انگلیسی‌زبان چاپ‌شده‌ است. هدف از زبان‌شناسی فرهنگی، در درجه‌ی نخست بررسی پیوستگی میان فرهنگ و زبان و سپس تأثیر این پیوستگی در دریافت یک قوم از جهان پیرامون خود است. با اندکی تسامح می‌توان گفت زبان‌شناسی فرهنگی ادامه‌ی منطقی همان رویکرد نسبیت‌ زبانی‌ای است که در نوشته‌های پیشین از آن صحبت شد. در جهان امروز، پژوهش‌های این حوزه معمولاً با سخنانی همچون «افزایش درک متقابل میان ملت‌ها و اقوام» یا «کمک به تثبیت صلح از رهگذر افزایش درک میان‌فرهنگی» توجیه می‌شود که از منظر مناسبات عینی حاکم بر جهان، نمی‌توان آن‌ها را چندان جدی تلقی کرد. در بحث ما اما، صفاریان به‌گونه‌ای از وجود یک خلأ در درک متقابل میان ملت‌ها و اقوام سخن می‌گوید که گویی امروزه در سایر عرصه‌هایی که زبان در آن‌ها از اهمیت حیاتی برخوردار است؛ ازجمله سیاست، حقوق بین‌الملل و یا حتی در سطح سازمان‌های بین‌المللی گوناگون همچون اتحادیه اروپا که در آن همه‌ی معاهدات و قوانین به زبان تمامی اعضا ترجمه می‌شود؛ هیچ تفاهمی میان ملت‌های مختلف حاصل نمی‌شود. فرهنگ‌های گوناگون، اگر در ادبیات، در سیاست و در حقوق و بسیاری حوزه‌های دیگر توانسته‌اند ولو به‌طور نسبی و نه مطلق، از طریق ترجمه به میراث یکدیگر دسترسی داشته باشند، چرا نباید در فلسفه و به‌طور نسبی، بتوانند از «متون موجود» همدیگر بهره بجویند؟

۳. آنجایی که صفاریان می‌گوید، درک مترجم از متن نسبتی با درک خواننده از متن ندارد، و بنابراین، ممکن است که مترجم متن را درک کرده باشد، و در بهترین وجه نیز آن را ترجمه کند اما خواننده چیزی از آن درنیابد؛ می‌توان با استناد به نظریه‌ی Relevance Theory که بیشتر با حوزه‌ی پراگماتیک زبان سروکار دارد، به اهمیت contextی که مترجم باید برای خواننده فراهم بکند اشاره کرد. در بستر همین کانتسکت است که خواننده خواهد توانست به درکی متناسب با برداشت مترجم از متن اصلی دست یابد. در آخر باز هم می‌گویم، ایده‌ی «امتناع ترجمه» صفاریان، بدون شالوده‌های محکم و استوار در زبان‌شناسی هرگز قابل دفاع نخواهدبود.

مهرداد رحیمی مقدم

@AlternativeTS
همچنین در باب رابطه‌ی میان ترجمه و فلسفه
نگاه کنید به این کتاب:

The Routledge Handbook of Translation and Philosophy

@AlternativeTS
به خصوص این مقاله:


Translating Kant and Hegel
Nicholas Walker

@AlternativeTS
#مناقشۀ_زبان_و_فلسفه

«صورت‌های اندیشه در وهلۀ نخست در "زبان" انسان بروز و تبلور یافته‌اند، در روزگار ما هر اندازه این نکته یادآوری شود باز هم کافی نخواهد بود که: آنچه که انسان را از حیوان متفاوت می‌کند، همان اندیشیدن است. زبان در هر آن چیزی که درونیِ انسان می‌شود، در هر آن چیزی که اساساً تصور می‌شود، در هر آن چیزی که انسان آن را از آن خود می‌کند، نفوذ کرده است، و آنچه انسان به زبان می‌آورد و در زبان بیان می‌کند دربردارندۀ گونه‌ای مقوله است، خواه مستتر، خواه مختلط، خواه به‌نحو معلوم‌شده؛ امر منطقی تا این اندازه برای انسان طبیعی است، یا بیش‌تر: امر منطقیْ خودِ "طبیعت" انسان است. حال اگر طبیعت اساساً چونان امر فیزیکی در تقابل با امر روحانی قرار داده شود، باید گفت که امر منطقی بیشتر امر فراطبیعی است که خود را در همۀ رفتارهای طبیعی انسان، در دریافت حسی، مشاهده، تمایل، نیاز، محرکۀ غریزی، نفوذ می‌دهد و از این طریق خود را اساساً، گیریم به‌نحوی صوری، به یک امر انسانی، به تصورات و غایات، بدل می‌کند. این مزیت یک زبان خواهد بود اگر خود برای تعینات اندیشه دربردارندۀ غنایی از تبیین‌های منطقی، یعنی تبیین‌های اختصاصی و متمایزشده باشد؛ بسیاری از حروف اضافه [و] حروف تعریف در شمار چنین نسبت‌هایی هستند که بنیادشان اندیشه است؛ [مثلاً] گویا کار زبان چینی در فرایند شکل‌گیری‌اش به هیچ عنوان، یا تنها به‌نحو ضعیفی، بدینجا رسیده است. اما این اجزای زبانی کاملاً کارآمدند و در قیاس با اضافه‌ها و علائم صرفیِ اسامی و افعال و مانند آن، تنها کمی مجزاشده‌تر هستند. بسیار مهم‌تر آن است که تعینات اندیشه در یک زبان در اسامی دستوری و افعال تبلور یافته باشند و اینچنین به فُرمِ برابرایستایی ممهور شده باشند؛ زبان آلمانی از این نظر مزایای بسیاری بر سایر زبان‌های مدرن دیگر دارد؛ برخی واژگان این زبان حتی دارای این ویژگی بسیار خاص هستند که نه تنها حاوی معناهای مختلف، بلکه حاوی معناهای متضادند، چنان‌که نمی‌توان در این امر وجود روحِ فراکران‌نگرِ زبان را نادیده گرفت؛ برخورد با چنین واژگانی می‌تواند برای اندیشه طرب‌انگیز باشد آن‌جا که یگانگی امورِ در وضعیت تضاد قرار گرفته را که نتیجۀ اندیشۀ فراکران‌نگر است و در چشم فاهمه مهمل می‌نماید، به بی‌پیرایه‌ترین نحو و از حیث لغوی چونان "یک" واژۀ واحدِ دربردارندۀ معناهای متضاد بیابد. [...]»

- هگل، پیشگفتار چاپ دوم «علم منطق»
ترجمه: حامد صفاریان
Lakbossa
Michael Brook
Michael Brook & Brian Eno - 1992

@AlternativeTS