" روبی؟ داری ازم انتقام میگیری؟
باور کن میدونستم؛ حواسم بود امروز تولدته
حواسم بود چطور هردفعه از جلوی جواهر فروشی رد میشدیم، چشمات با دیدن گردنبند پروانه ای پشت ویترین می درخشیدن و زمزمه میکردی:'چه قشنگه'
پروانه یاقوتی سرخی که هیچوقت نگفته بودی میخوای مثل اون پرواز کنی "
نگاهش برای لحظه ای به صفحه مانیتور بالای سر روبی افتاد که خطی ممتد رو نشون میداد، ولی سریع اون رو سمت چهره دوست دخترش که حالا همرنگ ملحفه های اطرافش شده بود، برگردوند
"تمام هفته با اینکه تظاهر میکردم یادم نیست، داشتم برای امروز اماده میشدم؛ میخواستم قافلگیرت کنم
قرار بود صبح وقتی درو باز کردی کیک رو جلوت بگیرم و بگم:'ارزو کن'
قرار بود قلبت هم با پوشیدن همون گردنبند به شوق زندگی بتپه، نه برای وداع"
...
"نکنه به خاطر همین روزی که از پیش دکتر قلبت برگشتی، برای اولین بار تیکه اخر پیزا رو به من دادی؟ "
🍓1