مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ – Telegram
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
1.21K subscribers
550 photos
42 videos
1 file
6 links
Download Telegram
‏پروست در "جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته"، جایی می‌گه: "یکی از بهترین راه‌حل‌های مشکلات زندگی این است که آن‌قدر به چیزها و آدم‌هایی که از دور زیبا و اسرارآمیز به نظر می‌رسند، نزدیک شویم که بفهمیم نه اسرارآمیزند، نه زیبا"
‏من می‌تانَم ده صفحه پشت و رو مطلب بنویسم درباره‌ی “فواید فرار از مسئولیت‌های بنا شده بر توهمات جمعی.”
اما تهش بهم می‌گویند فراخ. می‌دانم.
Forget Her
Jeff Buckley
ای بابا آقای باکلی :)

@BeeBooBeeBooBe
اسم شب: بیا کم‌کم خودت می‌فهمی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بامداد هفتِ نهِ نود و نهِ خورشیدی
#شب‌های‌روشن
دارم شِیهه می‌کشم.
اسم شب: ‏
شب برای حرف‌های علی‌حده است.
رمان بوچانی یه کاراکتر داره به اسم «گاو». می‌گه تو زندان،‌ این گاو با هیچی رسماً کار نداشت. از هیچی ناراحت نمی‌شد؛ از صبح تا شب تو صف غذای زندان بود و همین مسخرگی تبدیل شده بود به یه چرخش دائم براش. واسه همین گاو صداش می‌کردیم. احتمالاً باید گاو بود که کم‌تر رنج کشید.
کی گفته سر نداشتن بده؟
تن بی‌سر فکری نداره
تن‌ بی‌سر ناراحتی نداره
تن بی‌سر دیده نمیشه
تن بی‌سر نمی‌بینه
تن بی‌سر آسوده‌تره
لالالالا تن بی‌سرم لا.
بالا سر شیر اِستاده‌ام که حواس‌م باشه سرریز نشه؛ ولی میشه.
جلو چشمم شیر سرریز شد.
اسم شب:
“تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا؟”
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
Thom Yorke – Impossible Knots
داشتیم تام یورک گوش میدادیم و
کل منهای دو معتقد بودن که«خب مرض! کم‌ش کن»
#بعضی‌خاطرات
‏اون روز برای خودم لقمه درست کرده بودم و گذاشته بودم تو کیفم. ساعت ۷ صبح توی برف رفتیم به سمت مدرسه اما تعطیل بود.برگشتم خونه لقمه رو خوردم و خوابیدم.امشب مزه‌ی اون لقمه رو یادم اومد.
‏حس‌های آدمی عجیبه سرجوخه.!
اسم‌ شب:
حالا ميروم در چراغ‌خانه‌ی فانوس دريايی پنهان ميشوم.
شب‌ها زمان مناسبی نیست با من حرف بزنید. روزها هم زمان مناسبی برای حرف زدن با من نیست. زمان مناسب برای حرف زدن با من “هیچ‌وقت” است. با من به سکوت حرف بزنید.
‏اینستاگرام میگه یک‌ سال پیش در همچین روزی من به آسمون نگاه کردم و پس از اندکی تأمل داد زدم:
هواپیما هواپیما.
‏How young we were man.
آنتوان فکرش رو بکن، مثلا دوهزار و چهارصد و هفتاد و شیش روز‌ قبل، دو تا پسر و دختر عاشق هم بودن و کلی واسه همدیگه می‌مردن، فکر کن چه آرزوهایی واسه زندگی‌شون داشتن، چه برنامه‌هایی، فکرش رو کن اولین باری که همدیگه رو بوسیدن چه حسی داشتن! اصلا تونستن همدیگه رو ببوسن یا نه! حالا ازشون چی مونده؟ دیگه واسه کی مهمه که اونا بهم رسیدن یا نه! من نمی‌ترسم از اینکه دوهزار و چهارصد و هفتاد و شیش روز دیگه واسه هیچکس مهم نباشه که من و تو چیکار کردیم و چه آرزوهایی داشتیم؛ من از این می‌ترسم خودمون خیلی زود یادمون بره چه آرزوهایی داشتیم و چیکار کردیم.
می‌بینی آنتوان! زمان خیلی بی‌رحمه.
شیهه کشیدم.
#شب‌های‌روشن
‏برای پاسخ‌گویی به شما زیادی پیر و دیر شده‌ام.