This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بامداد هفتِ نهِ نود و نهِ خورشیدی
#شبهایروشن
#شبهایروشن
رمان بوچانی یه کاراکتر داره به اسم «گاو». میگه تو زندان، این گاو با هیچی رسماً کار نداشت. از هیچی ناراحت نمیشد؛ از صبح تا شب تو صف غذای زندان بود و همین مسخرگی تبدیل شده بود به یه چرخش دائم براش. واسه همین گاو صداش میکردیم. احتمالاً باید گاو بود که کمتر رنج کشید.
بالا سر شیر اِستادهام که حواسم باشه سرریز نشه؛ ولی میشه.
جلو چشمم شیر سرریز شد.
جلو چشمم شیر سرریز شد.
اسم شب:
“تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا؟”
“تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا؟”
اون روز برای خودم لقمه درست کرده بودم و گذاشته بودم تو کیفم. ساعت ۷ صبح توی برف رفتیم به سمت مدرسه اما تعطیل بود.برگشتم خونه لقمه رو خوردم و خوابیدم.امشب مزهی اون لقمه رو یادم اومد.
حسهای آدمی عجیبه سرجوخه.!
حسهای آدمی عجیبه سرجوخه.!
اسم شب:
حالا ميروم در چراغخانهی فانوس دريايی پنهان ميشوم.
حالا ميروم در چراغخانهی فانوس دريايی پنهان ميشوم.
اینستاگرام میگه یک سال پیش در همچین روزی من به آسمون نگاه کردم و پس از اندکی تأمل داد زدم:
هواپیما هواپیما.
How young we were man.
هواپیما هواپیما.
How young we were man.
آنتوان فکرش رو بکن، مثلا دوهزار و چهارصد و هفتاد و شیش روز قبل، دو تا پسر و دختر عاشق هم بودن و کلی واسه همدیگه میمردن، فکر کن چه آرزوهایی واسه زندگیشون داشتن، چه برنامههایی، فکرش رو کن اولین باری که همدیگه رو بوسیدن چه حسی داشتن! اصلا تونستن همدیگه رو ببوسن یا نه! حالا ازشون چی مونده؟ دیگه واسه کی مهمه که اونا بهم رسیدن یا نه! من نمیترسم از اینکه دوهزار و چهارصد و هفتاد و شیش روز دیگه واسه هیچکس مهم نباشه که من و تو چیکار کردیم و چه آرزوهایی داشتیم؛ من از این میترسم خودمون خیلی زود یادمون بره چه آرزوهایی داشتیم و چیکار کردیم.
میبینی آنتوان! زمان خیلی بیرحمه.
میبینی آنتوان! زمان خیلی بیرحمه.
صدای قطار میاد؛ بابا میگه این موقع قطار باری هستش که میره. قلبم سنگین شده کأنهو سیمان خشکشده. صدای قطار باری میاد و من خیلی پنجسالهمه و بهونهگیر. صدای قطار باری میاد و اصلا بایستن یا نبایستن برای بودن؟ صدای قطار باری میاد و قلبم هنوز هم سنگینه، سنگینتر از سیمان خشکشده. صدای قطار باری میاد و فکر میکنم نجاتدهنده و مَرمّتکننده کیه؟صدای قطار باری میاد و من امشب بجای شیهه زوزه میکشم. زوزههای گنگ و عصم. صدای قطار باری دیگه نیست و من از شما میپرسم سراغی از من دارید؟
اسم شب:
امشب هم مثل دیشب و شبهای دگر هلیکون نیامد و من ماه رو به دست نیاوردم.
امشب هم مثل دیشب و شبهای دگر هلیکون نیامد و من ماه رو به دست نیاوردم.
مدام اتفاقاتی رخ میده تا بفهمم چیزی از حافظهام باقی نمانده؛ بجز آنها که نباید. جزئیات خیلی آزاردهنده و خبیثاند ناتانائیل.
از شما هیچ به خاطر نمیآورم و نخواهم آورد. تنها میدانم باید میبودید تا این صورت ناخوانا در من ایجاد شود و مدام به صورتی دیگر بدل شود.
شما را با تنفس شومتان راحت میگذارم.با متنی که هرروز بر پیشانیتان مینویسید تا نقشتان را فراموش نکنید .
شما را با تنفس شومتان راحت میگذارم.با متنی که هرروز بر پیشانیتان مینویسید تا نقشتان را فراموش نکنید .