اسم شب:
حالا ميروم در چراغخانهی فانوس دريايی پنهان ميشوم.
حالا ميروم در چراغخانهی فانوس دريايی پنهان ميشوم.
اینستاگرام میگه یک سال پیش در همچین روزی من به آسمون نگاه کردم و پس از اندکی تأمل داد زدم:
هواپیما هواپیما.
How young we were man.
هواپیما هواپیما.
How young we were man.
آنتوان فکرش رو بکن، مثلا دوهزار و چهارصد و هفتاد و شیش روز قبل، دو تا پسر و دختر عاشق هم بودن و کلی واسه همدیگه میمردن، فکر کن چه آرزوهایی واسه زندگیشون داشتن، چه برنامههایی، فکرش رو کن اولین باری که همدیگه رو بوسیدن چه حسی داشتن! اصلا تونستن همدیگه رو ببوسن یا نه! حالا ازشون چی مونده؟ دیگه واسه کی مهمه که اونا بهم رسیدن یا نه! من نمیترسم از اینکه دوهزار و چهارصد و هفتاد و شیش روز دیگه واسه هیچکس مهم نباشه که من و تو چیکار کردیم و چه آرزوهایی داشتیم؛ من از این میترسم خودمون خیلی زود یادمون بره چه آرزوهایی داشتیم و چیکار کردیم.
میبینی آنتوان! زمان خیلی بیرحمه.
میبینی آنتوان! زمان خیلی بیرحمه.
صدای قطار میاد؛ بابا میگه این موقع قطار باری هستش که میره. قلبم سنگین شده کأنهو سیمان خشکشده. صدای قطار باری میاد و من خیلی پنجسالهمه و بهونهگیر. صدای قطار باری میاد و اصلا بایستن یا نبایستن برای بودن؟ صدای قطار باری میاد و قلبم هنوز هم سنگینه، سنگینتر از سیمان خشکشده. صدای قطار باری میاد و فکر میکنم نجاتدهنده و مَرمّتکننده کیه؟صدای قطار باری میاد و من امشب بجای شیهه زوزه میکشم. زوزههای گنگ و عصم. صدای قطار باری دیگه نیست و من از شما میپرسم سراغی از من دارید؟
اسم شب:
امشب هم مثل دیشب و شبهای دگر هلیکون نیامد و من ماه رو به دست نیاوردم.
امشب هم مثل دیشب و شبهای دگر هلیکون نیامد و من ماه رو به دست نیاوردم.
مدام اتفاقاتی رخ میده تا بفهمم چیزی از حافظهام باقی نمانده؛ بجز آنها که نباید. جزئیات خیلی آزاردهنده و خبیثاند ناتانائیل.
از شما هیچ به خاطر نمیآورم و نخواهم آورد. تنها میدانم باید میبودید تا این صورت ناخوانا در من ایجاد شود و مدام به صورتی دیگر بدل شود.
شما را با تنفس شومتان راحت میگذارم.با متنی که هرروز بر پیشانیتان مینویسید تا نقشتان را فراموش نکنید .
شما را با تنفس شومتان راحت میگذارم.با متنی که هرروز بر پیشانیتان مینویسید تا نقشتان را فراموش نکنید .
اگر ما خودمان را دست میاندازیم، از این جهت است که شما بزرگواران حساب کار دستتان بیاید و آگاه باشید که احتراممان به شما هم ممکن است من باب لودگی باشد. لذا بالاجبار بیشتر در نیات ما تدبر کنید.
معشوقْ طرف رو طرد کرده و حالا اون شبها بیخواب شده. میتونه داروی مورفیندار بخوره و بخوابه، ولی میگه این مثل همخوابگی با مورفئوس [ایزدِ خواب] میمونه و من به معشوقم خیانت نمیکنم.
—از شگفتیهای نویسندگیِ برام استوکر.
—از شگفتیهای نویسندگیِ برام استوکر.
گفتید اسم شب:
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
باباجان تمام شب خندیدیم اما بغض آواره خنده خانهمان شد
کمر خمیده چشمان به خون نشسته
و جهان از هر سلامی خالیست
شرک ببین و لذت ببر
سرمستیم و به خواب زبان درازی میکنیم
تمام اسم شب ها تكرار نام تو برايم هستند. غزاله ...
ششصد و شش
.
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
باباجان تمام شب خندیدیم اما بغض آواره خنده خانهمان شد
کمر خمیده چشمان به خون نشسته
و جهان از هر سلامی خالیست
شرک ببین و لذت ببر
سرمستیم و به خواب زبان درازی میکنیم
تمام اسم شب ها تكرار نام تو برايم هستند. غزاله ...
ششصد و شش
.
ميگه براي حفظ سلامت روانی آدم بايد دو كار بكنه
كتاب نخونه و فكر نكنه!
كه البته تو از پسِ اينا بر نميای
خوشم مياد ميشناسين منو:)
كتاب نخونه و فكر نكنه!
كه البته تو از پسِ اينا بر نميای
خوشم مياد ميشناسين منو:)
گفته بودم: سرجوخه جمعهها عمر آدمی را تباه میکنند. تو تایید کرده بودی. گفتم جمعهها من سگ هستم. سگ هار، یک سگ هارِ بد. گفتی: سگ بودنت را هم خواهانم. گفتم: این روز کثافت رو نازارم نازار. گفتی: نازار چیزیه که تو فقط میگی که معنی خوش نداره.
خب! هرکس اسم خود را دوستدار است؛ من بیشتر. “غزاله”...
صدا کردن اسم بلد بودن میخواهد. سه تن تا حد تنیدن به نامم، بلدند خوش صدا کردنم رو. پدرم- پدرم-تو.
هنوز هم زیبا و بلد صدایم میکنی. امشب صدایم کردی، زیبا صدایم کردی. اما عزیزم مهم به جان نشستن است. صدا کردن “غزالین نازنینم” از زبان تو به جانم نمینشیند. گفتی: «گیانکم! تو از اول داشتی نمیموندی.» و من زیاد زیاد زیاد به این جملهت خنده کردم. گفتی:« آدم بیتعلق هیچ ندارد. میخوای هیچینادار باشی؟! [سکوت] تو هیچجا ماندنی نیستی عنکبوت خوش خط و خال.» گفتم: «به من میگه عنکبوت خوش خط و خال! بیبی من عنکبوت خوش خط و خالم؟!» خنده میکنی و من بیشتر از تو نازار میشوم همانند این جمعه و جمعههای پس و پیش. گفتم: «سرجوخه! همه چیز برای من خستهکنندهس؛ تو بیشتر. »
چهاردهم آذر هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی.
بیست و یک : سیزده
.
خب! هرکس اسم خود را دوستدار است؛ من بیشتر. “غزاله”...
صدا کردن اسم بلد بودن میخواهد. سه تن تا حد تنیدن به نامم، بلدند خوش صدا کردنم رو. پدرم- پدرم-تو.
هنوز هم زیبا و بلد صدایم میکنی. امشب صدایم کردی، زیبا صدایم کردی. اما عزیزم مهم به جان نشستن است. صدا کردن “غزالین نازنینم” از زبان تو به جانم نمینشیند. گفتی: «گیانکم! تو از اول داشتی نمیموندی.» و من زیاد زیاد زیاد به این جملهت خنده کردم. گفتی:« آدم بیتعلق هیچ ندارد. میخوای هیچینادار باشی؟! [سکوت] تو هیچجا ماندنی نیستی عنکبوت خوش خط و خال.» گفتم: «به من میگه عنکبوت خوش خط و خال! بیبی من عنکبوت خوش خط و خالم؟!» خنده میکنی و من بیشتر از تو نازار میشوم همانند این جمعه و جمعههای پس و پیش. گفتم: «سرجوخه! همه چیز برای من خستهکنندهس؛ تو بیشتر. »
چهاردهم آذر هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی.
بیست و یک : سیزده
.
میدانم آقا، میدانم. من به طرز غریبی نومیدکنندهام و شما برای سر کردنِ با من، باید رفتار با خاکستر را بیاموزید.
این روزها با هر دوست و آشنایی کمی دمخور میشم؛ بلااستثنا معتقدند گاو بودی گاوتر و حتی بیشعورتر شدی. همگی یکجوری فهماندند همان غزاله سابق نیستی و چت است؟ نکنه چت است.
یکیشان هم که گفت:«تو خود حماقتی؛ یعنی تجلی انسانی حماقت و دیوانگی تویی.»
ولی من چیزی نمیگم مگه اصلا باید همیشه چیزی گفت؟ اینجور مواقع باید لبخندید و به مبهم بودن ادامه داد. آدمها اگر زیاد ازت بدونند دیگه امنیت نداری. و اون موقعست که پوزههای وراجشون باز میشه و هی اظهار نظراتی شوهر عمهای تحویلت میدن. اینجور آدمها استهلاک هم رو در نظر ندارند متاسفانه و تو باید بیشتر از پیش ناشعوریت رو ثابت کنی و با بهانه یا بیبهانه تماس رو قطع کنی و برای اطمینان بیشتر تلفنت رو خاموش کنی. بعدش هم بری زیر پتو و چراغقوهی کوچیکت رو هی روشن و خاموش کنی و شکلاتت رو بخوری و دلت بخواد کاش تا ابد اونجا میموندی و هیچکس هیچکس پیدات نمیکرد.
یکیشان هم که گفت:«تو خود حماقتی؛ یعنی تجلی انسانی حماقت و دیوانگی تویی.»
ولی من چیزی نمیگم مگه اصلا باید همیشه چیزی گفت؟ اینجور مواقع باید لبخندید و به مبهم بودن ادامه داد. آدمها اگر زیاد ازت بدونند دیگه امنیت نداری. و اون موقعست که پوزههای وراجشون باز میشه و هی اظهار نظراتی شوهر عمهای تحویلت میدن. اینجور آدمها استهلاک هم رو در نظر ندارند متاسفانه و تو باید بیشتر از پیش ناشعوریت رو ثابت کنی و با بهانه یا بیبهانه تماس رو قطع کنی و برای اطمینان بیشتر تلفنت رو خاموش کنی. بعدش هم بری زیر پتو و چراغقوهی کوچیکت رو هی روشن و خاموش کنی و شکلاتت رو بخوری و دلت بخواد کاش تا ابد اونجا میموندی و هیچکس هیچکس پیدات نمیکرد.