گفتم: استفاده از فعل "بود" در مورد یه آدم یعنی تا اطلاع ثانوی مُرده و گاهی هیچ اطلاع ثانویای وجود نخواهد داشت. و گفت: غزاله چند وقتیه خیلی از “بود” داری استفاده میکنی. حواست هست؟
گفتم: نمیدونم [مکث] شاید آره شاید هم نه.
گفتم: نمیدونم [مکث] شاید آره شاید هم نه.
با منی که بیستوسه سال نازنین عمرم رو با منطق محض گذروندم؛ با منطق و برهان صحبت نکنید. اگر آدم منطقی هستید که اصلا با من صحبت نکنید. دارم بهتون میگم که “لَذت زندگی تو بیدریغ بودنشه. مدیون دلتون نباشید بابا جان من.” لذا صحبت با منطق با بنده رو موکول کنید به جایی که عرب نی انداخت و زمانی که نی، گل میده.
اسم شب:
میای دورم نخ ببندی، بندازی دور گردنت تا گم نشم؟
میای دورم نخ ببندی، بندازی دور گردنت تا گم نشم؟
من احتمالا جزو اون دستهم که توی کمدی الهی دارن اعتراض میکنن که: بابا ما که هیچ کاری نکردیم! و جواب میگیرن که: اتفاقا گناهتون هم همینه.
هیچ کار نمیکنم. “نشستهم به در نگاه میکنم.”
قبل از هر بحثی وا دادهام. نتیجه همیشه ادامهست، ادامهی محض. اما در اصل میخواستم بگم، دیدن ویرونی لذتبخشه؛ مثل دیدن شیری که اون شب جلوی چشمم سرریز شد و هیچکاری نکردم و تماشا کردم.
هیچ کار نمیکنم. “نشستهم به در نگاه میکنم.”
قبل از هر بحثی وا دادهام. نتیجه همیشه ادامهست، ادامهی محض. اما در اصل میخواستم بگم، دیدن ویرونی لذتبخشه؛ مثل دیدن شیری که اون شب جلوی چشمم سرریز شد و هیچکاری نکردم و تماشا کردم.
اسم شب:
بهش بگین کاکلزری! دیر اومدی... مُرد پری.
بهش بگین کاکلزری! دیر اومدی... مُرد پری.
—این قسمت: جا به جایی مرزهای پارگی، اندازهی میلیانها فرسنگ.
آمدم بگم امروزی که گذشت البته الان که دیگه شب امروزه و داره تامام میشه، جمعه بود. میدانم و میدانید جمعهها من سگ هستم. خیلی سگ، خیلی سگ هار نژاد ارمنی. لکن برای کاهیدن از میزان سگییتم از ظهر امروز که الان شبشه تنهایی زدم بیران، تا همین یک ساعت پیش که الان شبشه. حدود خیلی ساعت خودم و خودم تهنای تهنا رفتم و مثل سگ خرید کردم. هم خودم هم مثل سگم مثل سگ، سگکیف شدیم. شکلات خریدم از اینها که همیشه بابایم میخره و من قیمتش رو نمیدونم و اینبار که خودم خریدم و فهمیدم یک تختهاش پنجاه هزار تومن رایج مملَکته، پشم و پیلهای خود و خود سگم ریز ریز ریزانده شد. القصه الان رسیدم خانه. پاره رسیدم خانه. نه نه من پاره نیستم که رسیدم خانه؛ بلکه پاره من اَستش که رسیده خانه که الان شبشه.
آمدم بگم امروزی که گذشت البته الان که دیگه شب امروزه و داره تامام میشه، جمعه بود. میدانم و میدانید جمعهها من سگ هستم. خیلی سگ، خیلی سگ هار نژاد ارمنی. لکن برای کاهیدن از میزان سگییتم از ظهر امروز که الان شبشه تنهایی زدم بیران، تا همین یک ساعت پیش که الان شبشه. حدود خیلی ساعت خودم و خودم تهنای تهنا رفتم و مثل سگ خرید کردم. هم خودم هم مثل سگم مثل سگ، سگکیف شدیم. شکلات خریدم از اینها که همیشه بابایم میخره و من قیمتش رو نمیدونم و اینبار که خودم خریدم و فهمیدم یک تختهاش پنجاه هزار تومن رایج مملَکته، پشم و پیلهای خود و خود سگم ریز ریز ریزانده شد. القصه الان رسیدم خانه. پاره رسیدم خانه. نه نه من پاره نیستم که رسیدم خانه؛ بلکه پاره من اَستش که رسیده خانه که الان شبشه.
اسم شب:
در بندر آمستردام ملوانانی هستند که مینوشند و مینوشند و باز مینوشند و آنوقت باز هم مینوشند.
میخواهم یک ملوان باشم.
در بندر آمستردام ملوانانی هستند که مینوشند و مینوشند و باز مینوشند و آنوقت باز هم مینوشند.
میخواهم یک ملوان باشم.
“علت نصف سیاهیهام داشتن شامه سگ، تو تشخیص دروغه.”
یعنی یک کسی وقتی داره پشت تلفن دروغ و دغل سرهم میکنه، ریکشن خاص و حتی ماصی از من نمیبینه؛ مثل وقتی که دارم به یه صحبت مفت و خزعبل یا مهم و حیاتی، یا صحبتی که نظری درموردش ندارم، مابیناً آواهایی نظیر: “هوم...آها...هوووم...اوهوم اوهوم” تکرار میکنم ولی یهو تماس رو قطع میکنم و دیگه جواب نمیدم. حتی اگر این صحبت حضوری هم باشه باز هم ریکشن خاصی جز اون آواها که گفتم دیده نمیشه و وقتی دیگه حوصلهم به انتها رسید، بیهیچ حرفی میرم. غالبا نمیدونن چرا یهو تماس قطع میکنم یا راهم رو میکشم و میرم؛ همینه بهم میگن “گاو....” . این اتفاق درمورد کسانی که از من توقع و انتظار زیاده هم دارن میوفته، کسانی که بعضا خواسته و ناخواسته به امنیت نسبی من حمله میکنند.
کاش چوب خط “هوم-اوهوم” گفتنهام درمقابل اراجیف یکسریها پر نشه.
یعنی یک کسی وقتی داره پشت تلفن دروغ و دغل سرهم میکنه، ریکشن خاص و حتی ماصی از من نمیبینه؛ مثل وقتی که دارم به یه صحبت مفت و خزعبل یا مهم و حیاتی، یا صحبتی که نظری درموردش ندارم، مابیناً آواهایی نظیر: “هوم...آها...هوووم...اوهوم اوهوم” تکرار میکنم ولی یهو تماس رو قطع میکنم و دیگه جواب نمیدم. حتی اگر این صحبت حضوری هم باشه باز هم ریکشن خاصی جز اون آواها که گفتم دیده نمیشه و وقتی دیگه حوصلهم به انتها رسید، بیهیچ حرفی میرم. غالبا نمیدونن چرا یهو تماس قطع میکنم یا راهم رو میکشم و میرم؛ همینه بهم میگن “گاو....” . این اتفاق درمورد کسانی که از من توقع و انتظار زیاده هم دارن میوفته، کسانی که بعضا خواسته و ناخواسته به امنیت نسبی من حمله میکنند.
کاش چوب خط “هوم-اوهوم” گفتنهام درمقابل اراجیف یکسریها پر نشه.
عزیزم! خودت همیشه گفتی من سگ و مأیوس کنندهم و من الان خیلی خستهم.سگ، نومید کننده و خسته؛ خیلی خسته... خیلی سگ و خیلی خسته؛ و قدیسهی کوچک تو و هیچکسی نبوده و نیستم. کاش بفهمی.
من اگر مرد بودم اسمم “حَسامْهژیر” بود، تو سیویک سالگی عروسْ میگرفتم برای خودم که نُهسال کوچکتر از من بود. اسم عروسم، “ماهلیلی” بود. یک روز میرفتم جلوی محل کارش و زنگش میزدم و میگفتم: «بیا جلو در، لیلیماه.» و “ماهلیلی”ای که رو ساق دستم تتو زده بودم رو نشونش میدادم، چارقد گلداری که براش خریده بودم مینداختم شونهش و نوک انگشتش رو مثل همیشه فشار میدادم و برمیگشتم.
#اگرحسامهژیربودم
#اگرحسامهژیربودم