مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
Photo
—یادنویس زیر عصم و ناگویاست—
پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، در مسیر دانشکده تا انقلاب این برگ را از زمین برداشتم و تمام مسیر در دست برایش آواز خواندم. این برگ هیچ خصیصهی خاصی نداشت تا مجاب شوم از بین چندین برگ همانندهی خودش انتخاب کنم. همیشه همینم. دنبالهی چیزهای ساده و معمول بوده و هستم. خودم هم ساده و معمول هستم. ساده بمانند پارچهی مخمل یشمی. چرا پارچهی مخمل یشمی؟ پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، ازبرای زن بودنم گفت:« تو بمانند پارچهی مخمل یشمی مقدس، ساکت، فریبنده و زیبایی. پارچهی مخمل یشمی هم بمانند تو پر رمز است.» دیدمش و برگ ساده را دادم دستش و گفتم: کل مسیر تو گوشش آواز خوندم.
بعدترها هم دیدمش، برگِ پیشترِ سال قبل را. مهر و موم شده. فکر نمیکردم چیز معمولی بمانند همین برگ بماند، یعنی نگه داشتهشود. همین جمله را هم عینا گفتم. گفت:«چیزهای معمول بیشتر ارزش نگهداری و دوستداشتن دارند. مثل تو.»
مثل من... اما من... من همان مورچهی داخل انبار نیستم؟ سوسک حمام؟ عنکبوت آویز شده از تارش؟ یا مقراض بزاز؟ قلاب ماهیگیر؟ قلمدانی که تا عید قرار است ساخته شود؟ یا سیگار در دست شاهبیبی؟ دیگ آش رشته؟ یا گردوهای گمشده؟ یا یک ملاقات انجام ناشده؟ من تمام اینها هستم. تمام اینها نمیتواند ثابت بماند، حتی با دیدار دوباره این برگ ساده هم.
چه کسی متوجه است؟ نمیدانم. بله من گنگم، گیجم،گاوم، عصمم،یا حتی دنبالهی فیبوناتچی. اما من سبک و خوشم. کأنّهو باد. بله تایید میکنم، مثل باد توان بردن هرآنچه خواهم را دارم. بله دارم.
خوشم.
پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، در مسیر دانشکده تا انقلاب این برگ را از زمین برداشتم و تمام مسیر در دست برایش آواز خواندم. این برگ هیچ خصیصهی خاصی نداشت تا مجاب شوم از بین چندین برگ همانندهی خودش انتخاب کنم. همیشه همینم. دنبالهی چیزهای ساده و معمول بوده و هستم. خودم هم ساده و معمول هستم. ساده بمانند پارچهی مخمل یشمی. چرا پارچهی مخمل یشمی؟ پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، ازبرای زن بودنم گفت:« تو بمانند پارچهی مخمل یشمی مقدس، ساکت، فریبنده و زیبایی. پارچهی مخمل یشمی هم بمانند تو پر رمز است.» دیدمش و برگ ساده را دادم دستش و گفتم: کل مسیر تو گوشش آواز خوندم.
بعدترها هم دیدمش، برگِ پیشترِ سال قبل را. مهر و موم شده. فکر نمیکردم چیز معمولی بمانند همین برگ بماند، یعنی نگه داشتهشود. همین جمله را هم عینا گفتم. گفت:«چیزهای معمول بیشتر ارزش نگهداری و دوستداشتن دارند. مثل تو.»
مثل من... اما من... من همان مورچهی داخل انبار نیستم؟ سوسک حمام؟ عنکبوت آویز شده از تارش؟ یا مقراض بزاز؟ قلاب ماهیگیر؟ قلمدانی که تا عید قرار است ساخته شود؟ یا سیگار در دست شاهبیبی؟ دیگ آش رشته؟ یا گردوهای گمشده؟ یا یک ملاقات انجام ناشده؟ من تمام اینها هستم. تمام اینها نمیتواند ثابت بماند، حتی با دیدار دوباره این برگ ساده هم.
چه کسی متوجه است؟ نمیدانم. بله من گنگم، گیجم،گاوم، عصمم،یا حتی دنبالهی فیبوناتچی. اما من سبک و خوشم. کأنّهو باد. بله تایید میکنم، مثل باد توان بردن هرآنچه خواهم را دارم. بله دارم.
خوشم.
اسم شب:
من عاشق ورژنِ ساعتِ سه صبح آدمها هستم، آسیبپذیر، واقعی و راستگو.
من عاشق ورژنِ ساعتِ سه صبح آدمها هستم، آسیبپذیر، واقعی و راستگو.
اسم شب:
او که بود و هست و میآید.
مکاشفه ۳:۱
.
او که بود و هست و میآید.
مکاشفه ۳:۱
.
توجه کن که نمیشه روی گه، خامهی توتفرنگی مالید. یعنی شدنش میشه ها. بوش درمیاد ولی. درضمن، تو از اُس و اساس میدونی که زیر خامهی توتفرنگیت، تَلّی از گه انباشته شده. حالا این رو تعمیم بده به هرچی تو زندگیت.
گفتید اسم شب:
-تضادها در هم آمیختند و قورباغه صورتی از دهانم بیرون پرید.
-خاطرات تاریک دربین انگشتان باریک.
-کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی. غزاله خانم. خانم زیبا.
-صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.
-بیا باز با شورت وکاپشن بریم پشت بوم سیگار بکشیم غزال. (جواب من: خواهم آمد.)
-ببخشید ولی کافی نیست.
-بغلها دو دستهاند: بغل خوب و بغل بد.
-برای قلبِ قشنگِ هیاهوگرت چه بفرستم؟ +صدایت را.
گفتم اسم شب:
مسئله آن است که در مستی، از چهکس یاد میکنید.
-تضادها در هم آمیختند و قورباغه صورتی از دهانم بیرون پرید.
-خاطرات تاریک دربین انگشتان باریک.
-کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی. غزاله خانم. خانم زیبا.
-صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.
-بیا باز با شورت وکاپشن بریم پشت بوم سیگار بکشیم غزال. (جواب من: خواهم آمد.)
-ببخشید ولی کافی نیست.
-بغلها دو دستهاند: بغل خوب و بغل بد.
-برای قلبِ قشنگِ هیاهوگرت چه بفرستم؟ +صدایت را.
گفتم اسم شب:
مسئله آن است که در مستی، از چهکس یاد میکنید.
تایید میکنم من ۹۹٪ آدم مزخرف و نامربوطیام؛ اما فقط ۹۹٪ آدم مزخرف و نامربوطیام.
—دهِ یازدهِ نود و گه.
روزی که ثابت کردیم “اصل لانهی کبوتری”، مهملی بیش نیست و از اُس و اساس باطل است.
روزی که تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.
روزی که یک کیسه شکلات سوغات گرفتم.
روزی که راه میرفتم گوشهایم صدای دریا میداد یا خودم جیلینگ جیلینگ صدا میدادم. جیلیلنگ جیلینگ صدا میدهم. چرا؟ چون من خنزر پنزر دلم میخواست و او از برایم گوشوارهی صدفی و جیلینگی خرید.
عزیز دور و آنور دنیا ماندهام آمد. از کجا؟ فنلاند. رفیق بزرگ من؛ محمد.
همیشه در برابر این مرد، کوچک و کوچولو هستم. تنها کسی که ماهلیلی خطاب میکندم.
اما محمد! تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.همین. و من هنوز هم در این نیمهی شب حتی، صدای جیلینگ جیلینگ میدهم.
روزی که ثابت کردیم “اصل لانهی کبوتری”، مهملی بیش نیست و از اُس و اساس باطل است.
روزی که تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.
روزی که یک کیسه شکلات سوغات گرفتم.
روزی که راه میرفتم گوشهایم صدای دریا میداد یا خودم جیلینگ جیلینگ صدا میدادم. جیلیلنگ جیلینگ صدا میدهم. چرا؟ چون من خنزر پنزر دلم میخواست و او از برایم گوشوارهی صدفی و جیلینگی خرید.
عزیز دور و آنور دنیا ماندهام آمد. از کجا؟ فنلاند. رفیق بزرگ من؛ محمد.
همیشه در برابر این مرد، کوچک و کوچولو هستم. تنها کسی که ماهلیلی خطاب میکندم.
اما محمد! تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.همین. و من هنوز هم در این نیمهی شب حتی، صدای جیلینگ جیلینگ میدهم.
اسم شب:
آره خب من گاهی یک لیدی مکبث از خواب بیدار میشم و یا به خواب میرم.
آره خب من گاهی یک لیدی مکبث از خواب بیدار میشم و یا به خواب میرم.
من که گفته بودم هیچگاه عاقلهزن نیستم. عقلمندی صفت مناسب پس و پیش نامم نیست. من که میدانستم نامربوط و پراکندهام و سکوتم از بهر وقار و تناسبم نیست. معلوم که بود تنرنجور و ناسورم. به عینه که دیدید رشتهی مسائل را وا نهادهام. گفتید که شوریده سرم و بله .
در نزنید من به خوابم. خواب سنگین.
در نزنید من به خوابم. خواب سنگین.
دهانتان را که باز میکنید به ساعت نگاه میکنم ببینم چقدر مانده ببندیدش. من جزئیات رفتار شما را حفظ هستم. حرکت دادن هیستیریک دست و چانهی بالا گرفته و چشمهای پایین گرفتهتان وقت صحبت. من در جزئیات از شما منزجرم. خواهش میکنم، شما هم تعارف نکنید. این حرفها باید گفته شود. صدای بم و خستهتان را گفتم؟ واقعا حال بههمزن است.
چقدر بیان احساسات آدم را سبک میکند.
چقدر بیان احساسات آدم را سبک میکند.
اسم شب:
«مگر از نرفتنیها نرفته بودم به اقصای خویش؟ که میمانی و از تیغِ بیتفاوتیم زخمهای سطحی برمیداری.»
«مگر از نرفتنیها نرفته بودم به اقصای خویش؟ که میمانی و از تیغِ بیتفاوتیم زخمهای سطحی برمیداری.»
دوری از خانهم، بابایم، و آغوش بابایم، و مسائل کلان چند وقته، از من انسان متزلزلی ساخته. پس از هیچ کردهی من تعجب نکنید.
اسم شب:
«پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردنهای باریک به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد.»
«پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردنهای باریک به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد.»
حقیقت این که، من حال و حوصله تبعات برخی صحبتها رو ندارم، پس سکوت میکنم. یادت نره که از سر بیحوصلگیه، نه عدم تجاسر درونیم.
#زوال
#زوال