توجه کن که نمیشه روی گه، خامهی توتفرنگی مالید. یعنی شدنش میشه ها. بوش درمیاد ولی. درضمن، تو از اُس و اساس میدونی که زیر خامهی توتفرنگیت، تَلّی از گه انباشته شده. حالا این رو تعمیم بده به هرچی تو زندگیت.
گفتید اسم شب:
-تضادها در هم آمیختند و قورباغه صورتی از دهانم بیرون پرید.
-خاطرات تاریک دربین انگشتان باریک.
-کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی. غزاله خانم. خانم زیبا.
-صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.
-بیا باز با شورت وکاپشن بریم پشت بوم سیگار بکشیم غزال. (جواب من: خواهم آمد.)
-ببخشید ولی کافی نیست.
-بغلها دو دستهاند: بغل خوب و بغل بد.
-برای قلبِ قشنگِ هیاهوگرت چه بفرستم؟ +صدایت را.
گفتم اسم شب:
مسئله آن است که در مستی، از چهکس یاد میکنید.
-تضادها در هم آمیختند و قورباغه صورتی از دهانم بیرون پرید.
-خاطرات تاریک دربین انگشتان باریک.
-کبوتر بچه کرده کاش بودی و میدیدی. غزاله خانم. خانم زیبا.
-صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.
-بیا باز با شورت وکاپشن بریم پشت بوم سیگار بکشیم غزال. (جواب من: خواهم آمد.)
-ببخشید ولی کافی نیست.
-بغلها دو دستهاند: بغل خوب و بغل بد.
-برای قلبِ قشنگِ هیاهوگرت چه بفرستم؟ +صدایت را.
گفتم اسم شب:
مسئله آن است که در مستی، از چهکس یاد میکنید.
تایید میکنم من ۹۹٪ آدم مزخرف و نامربوطیام؛ اما فقط ۹۹٪ آدم مزخرف و نامربوطیام.
—دهِ یازدهِ نود و گه.
روزی که ثابت کردیم “اصل لانهی کبوتری”، مهملی بیش نیست و از اُس و اساس باطل است.
روزی که تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.
روزی که یک کیسه شکلات سوغات گرفتم.
روزی که راه میرفتم گوشهایم صدای دریا میداد یا خودم جیلینگ جیلینگ صدا میدادم. جیلیلنگ جیلینگ صدا میدهم. چرا؟ چون من خنزر پنزر دلم میخواست و او از برایم گوشوارهی صدفی و جیلینگی خرید.
عزیز دور و آنور دنیا ماندهام آمد. از کجا؟ فنلاند. رفیق بزرگ من؛ محمد.
همیشه در برابر این مرد، کوچک و کوچولو هستم. تنها کسی که ماهلیلی خطاب میکندم.
اما محمد! تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.همین. و من هنوز هم در این نیمهی شب حتی، صدای جیلینگ جیلینگ میدهم.
روزی که ثابت کردیم “اصل لانهی کبوتری”، مهملی بیش نیست و از اُس و اساس باطل است.
روزی که تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.
روزی که یک کیسه شکلات سوغات گرفتم.
روزی که راه میرفتم گوشهایم صدای دریا میداد یا خودم جیلینگ جیلینگ صدا میدادم. جیلیلنگ جیلینگ صدا میدهم. چرا؟ چون من خنزر پنزر دلم میخواست و او از برایم گوشوارهی صدفی و جیلینگی خرید.
عزیز دور و آنور دنیا ماندهام آمد. از کجا؟ فنلاند. رفیق بزرگ من؛ محمد.
همیشه در برابر این مرد، کوچک و کوچولو هستم. تنها کسی که ماهلیلی خطاب میکندم.
اما محمد! تنها گناه ما، خواستن سُسِ قرمزِ تند بود.همین. و من هنوز هم در این نیمهی شب حتی، صدای جیلینگ جیلینگ میدهم.
اسم شب:
آره خب من گاهی یک لیدی مکبث از خواب بیدار میشم و یا به خواب میرم.
آره خب من گاهی یک لیدی مکبث از خواب بیدار میشم و یا به خواب میرم.
من که گفته بودم هیچگاه عاقلهزن نیستم. عقلمندی صفت مناسب پس و پیش نامم نیست. من که میدانستم نامربوط و پراکندهام و سکوتم از بهر وقار و تناسبم نیست. معلوم که بود تنرنجور و ناسورم. به عینه که دیدید رشتهی مسائل را وا نهادهام. گفتید که شوریده سرم و بله .
در نزنید من به خوابم. خواب سنگین.
در نزنید من به خوابم. خواب سنگین.
دهانتان را که باز میکنید به ساعت نگاه میکنم ببینم چقدر مانده ببندیدش. من جزئیات رفتار شما را حفظ هستم. حرکت دادن هیستیریک دست و چانهی بالا گرفته و چشمهای پایین گرفتهتان وقت صحبت. من در جزئیات از شما منزجرم. خواهش میکنم، شما هم تعارف نکنید. این حرفها باید گفته شود. صدای بم و خستهتان را گفتم؟ واقعا حال بههمزن است.
چقدر بیان احساسات آدم را سبک میکند.
چقدر بیان احساسات آدم را سبک میکند.
اسم شب:
«مگر از نرفتنیها نرفته بودم به اقصای خویش؟ که میمانی و از تیغِ بیتفاوتیم زخمهای سطحی برمیداری.»
«مگر از نرفتنیها نرفته بودم به اقصای خویش؟ که میمانی و از تیغِ بیتفاوتیم زخمهای سطحی برمیداری.»
دوری از خانهم، بابایم، و آغوش بابایم، و مسائل کلان چند وقته، از من انسان متزلزلی ساخته. پس از هیچ کردهی من تعجب نکنید.
اسم شب:
«پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردنهای باریک به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد.»
«پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردنهای باریک به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد.»
حقیقت این که، من حال و حوصله تبعات برخی صحبتها رو ندارم، پس سکوت میکنم. یادت نره که از سر بیحوصلگیه، نه عدم تجاسر درونیم.
#زوال
#زوال
اسم کولی رو به دهن کثیفت نیار لجّاره ادبی.
اسم شب:
تحمل آدمی بهخاطر این است که درد باز هم بیشتر بشود، اما هنگامی که درد آنقدر زیاد بشود که دیگر نتواند بیشتر بشود، بومیانِ جنوب زارشان میگیرد.
تحمل آدمی بهخاطر این است که درد باز هم بیشتر بشود، اما هنگامی که درد آنقدر زیاد بشود که دیگر نتواند بیشتر بشود، بومیانِ جنوب زارشان میگیرد.