از بس که مفلوکم، اندازه یک وجب خاک روم نشسته. از بس که مفلوکم.
اسم شب:
دیدی که دیگر ریشه در خاک ندارم، دانستی که هر آن، نسیمی هم مرا یکدسته میبرد؛ خاک و نگهدارم باش.
دیدی که دیگر ریشه در خاک ندارم، دانستی که هر آن، نسیمی هم مرا یکدسته میبرد؛ خاک و نگهدارم باش.
Forwarded from دلگِران داشته.
دچار شدن غزاله به تغییر ژنتیکی ای که توانایی خواب رو ازش سلب کنه. از جیزغیلهی زهرمار به زقنبوت زهرمار تبدیل میشه.
همه با هم الغوث الغوث.
همه با هم الغوث الغوث.
دلگِران داشته.
دچار شدن غزاله به تغییر ژنتیکی ای که توانایی خواب رو ازش سلب کنه. از جیزغیلهی زهرمار به زقنبوت زهرمار تبدیل میشه. همه با هم الغوث الغوث.
چند سال پیشها که دل و دماغی داشتیم، برادرم، پژمان، جیزغیله صدام میکرد. حالا که مظلوم و بیسر و سودا شدهم، دیگر مثل سابق از سر و کولش بالا نمیروم؛ بالام (بچهم) صدایم میکند.
چه بر سر های و هوار و سر و سودای جوانیم آمده؟ نمیدانم. لالام کرده.
چه بر سر های و هوار و سر و سودای جوانیم آمده؟ نمیدانم. لالام کرده.
شبهایی هست که از خوابیدن میترسی، به خواب رفتن هم برات خوفناک میشه؛ امشب از همون شبهاست برای من بابا.
اسم شب:
«ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند.»
«ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند.»
من هیچگاه بیگناهی را نیازرده و یا نکُشتهام، مگر آنکه: نمیدونستم بیگناهه خب.
اسم شب:
زندگی ما همواره یا «نه هنوز» است یا «نه دیگر».
زندگی ما همواره یا «نه هنوز» است یا «نه دیگر».
منوچ میگه: «حس میکنم آبستن گریهای.» میگم منوچ، من هرروز همینم. هرروز.
نمیدونم قسمت تحتانی شکمم، چه فعل نامشروعی با بدنم داره میکنه؟
مثلا من درب خانه را باز کنم وسط کوچه دریا باشد، برویم زیر آب، همانجا بمانیم.
بله عزیزم راست میگویی! من باید از سنم خجالت بکشم.
شما فکر کن یه نفر در ۲۵ سال خوانندگی یه اثر قابل دفاع ارائه نداده ولی یه آهنگ داره که تمامی خواهرهای درونی من رو گاییده. آفرین همون "قرارمون یادت نره" منصور.
بله استاد پفیوز من، بله من بجای اینکه خودم پروژهت رو انجام بدم، رفتم از یه جا دیگه نه که الهام بگیرم، که کاملا کپی کردم. چون سر کلاست نشونم داده بودی شعورت قدرت تشخیص خیلی مسائل رو نداره، ولی اشتباه کردم، چون تو یه بیشعور پیگیری و سوادت به درد مادرِ خراب همهی مادرْخرابها میخوره.
(گزارهی آخر رو نمیدونم از لحاظ ساختاری درست هست یا نه، سرم درد میکنه.)
(گزارهی آخر رو نمیدونم از لحاظ ساختاری درست هست یا نه، سرم درد میکنه.)
اسم شب:
بله من «کودک پسفردا یا کفتر آن هفته» شمایم.
بله من «کودک پسفردا یا کفتر آن هفته» شمایم.
بیا بشین یه چیزی در مذمت زندگی بگو بعد من سرمو میارم بالا چند ثانیه نگات میکنم میگم: آره به قرآن. همینه.
مامبزرگهم میگفت: دخترم الهی هیچوقت به چه کنم چه کنم نیفتی.
میخوام بت بگم مامبزرگه نیستی ببینی افتادم به چهکنم چهکنم.
میخوام بت بگم مامبزرگه نیستی ببینی افتادم به چهکنم چهکنم.
کأنهو سکانس آخر فیلمها، مفلوک و خسته برم و برم، به قدری دور شم که اندازه یه نقطه سیاه به چشم بیام و آخرش محو شم و هرگز دیده نشم.
دوست دارم به نزدیکان سابقم یا همون تک و توکی که برام موندن زنگ بزنم و صحبت کنیم ولی آخه لالام و نمیدونم بعد از سلام چی باید بگم یا از چی باید بگم، اونقدر که مصائبم زیاده نمیدونم کدوم رو چجوری بیان کنم. کاش میتونستم به یکیشون زنگ بزنم و بدونه لالام و همینجوری فقط سکوت کنیم یا اون برام از خاطرات گذشته بگه.