عموم نحلههای فکری فارغ از تفاوت و شباهتهای میانشان، بر سر این نکته اتفاق نظر دارند که بعد از نسترن، هیچی دیگه نمونده باقی.
از اینکه هر سال با کراهت و مجبورن تحویل سال رو جشن میگیریم دمار از خودم و روزگارم درآمده.
حالا کمی تا تحویل مانده، تاریکی اتاق رو بغل کردم و دراز به دراز رو تخت، تخ شدهام.
نه دستآوردی داشتهم نه آمدن فصل جدید حالم رو خوش میکند نه هیچ فلان دیگر.
فقط پیغمبری هستم که امید به صحابهی
دور و نزدیکم بستهام.
سردردتان ندهم گرانقدران!
دل و دماغ نوروز ندارم به کنار، ولیکن سال سبز و آزاد را برایمان خواهانم.
در آخر! تحویل سال زنگم بزنید، پیغامم دهید، دست کم دل پیرم را شاد میکنید.
امضا
قازلّه.
حالا کمی تا تحویل مانده، تاریکی اتاق رو بغل کردم و دراز به دراز رو تخت، تخ شدهام.
نه دستآوردی داشتهم نه آمدن فصل جدید حالم رو خوش میکند نه هیچ فلان دیگر.
فقط پیغمبری هستم که امید به صحابهی
دور و نزدیکم بستهام.
سردردتان ندهم گرانقدران!
دل و دماغ نوروز ندارم به کنار، ولیکن سال سبز و آزاد را برایمان خواهانم.
در آخر! تحویل سال زنگم بزنید، پیغامم دهید، دست کم دل پیرم را شاد میکنید.
امضا
قازلّه.
Audio
مرادی امروز رو برای من خوش کرد، شمام گوش بدین تا دچار شبگی خوب بشین.
(ثانیه پنجاه و دو)
(ثانیه پنجاه و دو)
پایان هرچیزی اونقدر ترسناکه که من هنوز اخرین فیلم کارگردان مورد علاقهمو ندیدم به امید اینکه یه فیلم دیگه بسازه تا وقتی این رو میبینم آخرین نباشه.
غالباً حضورهام بیتمایله. بوضوح میشه اکراه رو تو وجناتم دید.
انقدر تو روز از خودم میپرسم کی قراره بمیرم که جنبۀ غمانگیزش رو از دست داده. یه سوال تکراری و معمولی شده مثل «کیف پولم کجاست؟ تاکسی کی میرسه؟ داره بارون میاد؟ کی قراره بمیرم؟»
مدام مجسمهی موقت میشم؛ یه مجسمهی سی ثانیهای، دو دقیقهای، پنج دقیقهای. نمیفهمم چرا یهو بیدلیل خشکام میزنه.
آدمیزاد نیستم. نمیتونم مشکلم رو با صحبت حلّ کنم. گویی که فارسی نامفهومی دارم صحبت میکنم. اصلاً دارم نمیتونم صحبت کنم.
معمولا اینطورم که «سیگار بکشم برم».
کِی کدوم رفتن آقاجون؟ از اینجا تا مغازه، از مغازه تا سیگار؟ کدوم رفتن آقاجون؟ بازی بازی بازی بازی. سخت میگیرم.
کِی کدوم رفتن آقاجون؟ از اینجا تا مغازه، از مغازه تا سیگار؟ کدوم رفتن آقاجون؟ بازی بازی بازی بازی. سخت میگیرم.
Mordab
Googoosh
من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم.
انگار یک چیزی رو گم کردم. یا نمیدونم مثلا من گم شدم. مامانم من رو توی فروشگاه گم کرده اصلا.
طوری شده که اگه به قلبم شلیک بشه و آخرین نفسهام باشه و کسی برسه و بپرسه چی شده هم جوابم هنوز همینه: نمیدونم.
فقط میتونم به چرخش دایرهی لباسشویی نگاه کنم.
فقط میتونم به چرخش دایرهی لباسشویی نگاه کنم.
کاش اون پرندهای بودم که میشینه رو کرگدن که تا یه جایی برسونتش.
این که سکوت میکنم، این که میبینی کلمهای ندارم تا با آن خودم را به تو وصل کنم، دلیلی به بیاحساس بودن من نیست، من آدم بدی نیستم، من فقط کمی نسبت به کلمات بی اعتماد شدهام.
فکر میکردم هیچکس جایی منتظرم نیست که یادم افتاد قیمهبادمجون تو یخچاله. متوجهین از چی حرف میزنم؟ از امید که بذر هویت من و قیمهس.
