انگار که این بچهم هم مرده به دنیا اومده باشه و ترس این رو داشته باشم که اینبار چجوری خبرش رو به شوهرم بدم که ازم ناامید نشه؟
از همه چیز اندازه کذبهایی که روزانه برای خودم میبافم، دورم.
تمام تلاشم برای بیان غم و محنتی که دارم بیحاصل مانده؛ دانستم غمی که توانسته به کلمه جاری شود دیگر غم باعزتی نیست، حضیض شده؛ همین غم حضیض شده را هم دیگران متوجه نیستند.
جای غم در دل است نه زبان.
جای غم در دل است نه زبان.
ته تمام های و هویها و یک سر و هزار سوداها، میانهخوری و کنارهگردی سلک و طریقهام شده.
اصلن خوشم نمیآد تو رو جزو اجسام حساب کنم. دلم میخواد فرق کنی توی ذهنم. ولی تو هم دیگه مثل اجسام— مثل باقی اجسامی. دیگه من رو نمیبینیم. دیگه نمیبینیم که مینویسم.
میگم: «کمکم سبک میشه.» مینویسم: «کمکم سبک میشی. میری» و میرم.
میگم: «کمکم سبک میشه.» مینویسم: «کمکم سبک میشی. میری» و میرم.
[قربانت گردم تا کنون دو سه کاغذ فرستادهام که بدون جواب مانده، شاید مُردی و خدا بیامرزدت.]
-صادق هدایت
-صادق هدایت
من نمیتونم حس مالکیت کسی رو ارضا کنم. چرا که تا ابد یه کودک چموش و بازیگوشم. برای همین باید با این واقعیت کنار بیام که آدما میان و میرن و همبازیهای همیشگی کمی خواهم داشت.
«پسری که برای روزی بارانی کنار گذاشته بودم، کجاست؟» نام یک قطعۀ موسیقیست.
حالا بعد از یک سال، بیست و شیش رو آروم میذارم زیر فرش و بیست و هفت رو لبّیک میگم.
تا حالا هیچ سنیم رو زیر فرش نذاشته بودم ولیکن بیست و شش نقطه عطف ماجرائه.
زیر میزهایی زدم که خودم به بهترین شکل چیده بودمشون، از فرط خیلی چیزها یا فقدان خیلی چیزهای دیگه طوریم نشد، بیشتر برای کسایی که دوستشون دارم شعرهای محبوبم رو خوندم، همین که قدم بعد راهم رو بتونم ببینم کفایت میکنه و دیگه فکر فردا و فردای بعدش نیستم، بیشتر دست میندازم دور خودم و بغلم میکنم، هنوز خودم رو دختر بزرگشده نمیبینم، فقدان و سوگ رو از نزدیک دیدم و خوب باهاشون زندگی کردم،
دیگه از جملهی “غزاله خوب، غزالهی مردهست” استفاده نمیکنم و سعی میکنم خوب شدن رو یاد بگیرم، باورم شد که چیزها همینطوری نمیمونن و اوضاع عوض میشه، بیشتر از قبل، کمتر همهچیز رو جدی گرفتم و بیشتر از جملهی “کاریه که شده” استفاده کردم.
بیپروا موندم و ملحد و آزاد ادامه دادم.
هی! تولدت مبارکه غزالهی نارینم.
تا حالا هیچ سنیم رو زیر فرش نذاشته بودم ولیکن بیست و شش نقطه عطف ماجرائه.
زیر میزهایی زدم که خودم به بهترین شکل چیده بودمشون، از فرط خیلی چیزها یا فقدان خیلی چیزهای دیگه طوریم نشد، بیشتر برای کسایی که دوستشون دارم شعرهای محبوبم رو خوندم، همین که قدم بعد راهم رو بتونم ببینم کفایت میکنه و دیگه فکر فردا و فردای بعدش نیستم، بیشتر دست میندازم دور خودم و بغلم میکنم، هنوز خودم رو دختر بزرگشده نمیبینم، فقدان و سوگ رو از نزدیک دیدم و خوب باهاشون زندگی کردم،
دیگه از جملهی “غزاله خوب، غزالهی مردهست” استفاده نمیکنم و سعی میکنم خوب شدن رو یاد بگیرم، باورم شد که چیزها همینطوری نمیمونن و اوضاع عوض میشه، بیشتر از قبل، کمتر همهچیز رو جدی گرفتم و بیشتر از جملهی “کاریه که شده” استفاده کردم.
بیپروا موندم و ملحد و آزاد ادامه دادم.
هی! تولدت مبارکه غزالهی نارینم.
California Dreamin' (Single)
The Mamas & The Papas
بیاین بعد عمری یه چیز خوب گوش کنیم باهم.
یادتان نرود که هیچ چیز مفصلی خوب نیست، الا سبیل مفصل.
برخلاف علم روانشناسی، فکر میکنم بحرانهای وجودی و هویتی هیچگاه حل نمیشن، فقط تو برهههای مختلف با اتفاقات دیگه همایند میشن و خیلی به چشم نمیان! همینکه اون اتفاقات کمی کمرنگ شن، این بحرانها از پشت میزنن رو شونهتون و میگن کجا به این زودی جگر؟ برنج خیس کردیم. :))))))