ᚔ 🫐 ᚔ
✧ .. 𝐹𝑜𝑟 𝑫𝒆𝒂𝒓 @Shay6na
✧ .. 𝐹𝑜𝑟 𝑫𝒆𝒂𝒓 @Shay6na
𓊆𝂸 "My children are my whole world... I have no pride except for my child." 𝂸𓊇
- 𝖥𝖱𝖠𝖭𝖢𝖤𝖲𝖢𝖠 | 𝖳𝖧𝖤 𝖱𝖠𝖥𝖥𝖫𝖤 ⊹ ִֶָ ੭
🐳4🆒1
ᚔ 🫐 ᚔ
✧ .. 𝐹𝑜𝑟 𝑫𝒆𝒂𝒓 𝒙𝒃𝒍𝒂𝒘𝒃𝒍𝒂𝒘𝒃𝒍𝒂𝒘𝒙
✧ .. 𝐹𝑜𝑟 𝑫𝒆𝒂𝒓 𝒙𝒃𝒍𝒂𝒘𝒃𝒍𝒂𝒘𝒃𝒍𝒂𝒘𝒙
𓊆𝂸 THE ONLY RULES THAT REALLY MATTER ARE THESE: WHAT A MAN CAN DO, AND WHAT A MAN CAN'T DO 𝂸𓊇
- 𝖩𝖠𝖢𝖪 𝖲𝖯𝖠𝖱𝖱𝖮𝖶 | 𝖯𝖨𝖱𝖠𝖳𝖤𝖲 𝖮𝖥 𝖳𝖧𝖤 𝖢𝖠𝖱𝖨𝖡𝖡𝖤𝖠𝖭 ⊹ ִֶָ ੭
🆒4
خانوما و آقایون جواب چالشها رو اینجا میزارم و نیازی نیست جوین بشید.
فقط لطفا چک کنید و حتما ریکت بدید. 🖤
فقط لطفا چک کنید و حتما ریکت بدید. 🖤
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑖𝑢
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑖𝑢
مالک کارتر همیشه همون مردی بود که وسط جمع، با خندهی بلند و شوخیهاش سنگینی فضا رو میبرد؛ کسی که حتی غریبهها رو هم به خندیدن وامیداشت.
ولی وقتی شب میشد و خیابونها خالی میموند، یه گوشه مینشست، دفترچهی کوچیکشو درمیاورد و چیزایی مینوشت که هیچکس قرار نبود بخونه؛ حرفایی که پشت اون لبخند پنهون مونده بودن.
ساعت قدیمی باباش هنوز رو دستش بود؛ هروقت بهش نگاه میکرد، یادش میاومد که چرا نباید تسلیم شه.
آدمای دور و برش فکر میکردن مالک همیشه قویه؛ ولی خودش خوب میدونست که درد و خستگی هیچوقت واقعاً محو نمیشن.
با اینحال، وقتی یکی از دوستاش میخواست جا بزنه، با همون لبخند خستهش دستشو روی شونش میذاشت و میگفت:
«بعضی وقتا قوی بودن یعنی فقط یه روز دیگه رو دووم بیاری… و من کنارت هستم.»
🍾1
ㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑒𝑑𝑎𝑡𝑒𝑑
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑒𝑑𝑎𝑡𝑒𝑑
اُلی بنِت معمولاً با یه شوخی کوچیک جمع رو میخندوند؛ حتی وقتی خودش ته دلش پر از غصهای بود که کسی خبر نداشت.
توی جیب کتش یه اسباببازی قدیمی کوکی داشت؛ هروقت صداشو میشنید، لبخند محوی روی لبش مینشست، انگار برای چند لحظه دوباره بچه شده باشه.
آدمایی که دور و برش بودن، فکر میکردن فقط یه مرد خوشمشربه که بلدِ جمع رو گرم کنه؛ ولی اونا نمیدیدن که شبها با خودش آروم حرف میزنه، تا یادش نره هنوز زندهست.
داستانهایی که میگفت، اولش خندهدار بودن؛ ولی همیشه یه گوشهش، رازی از امید و مهربونی قایم کرده بود.
و وقتایی که همه خسته بودن و فکر میکردن دیگه راهی نیست، با صدای آروم و خستهش میگفت:
«شاید نتونیم همهچیو درست کنیم… ولی میتونیم برای یه لحظه، دنیای همو روشن کنیم.»
🍾3
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑞𝑦𝑚𝑖𝑢
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑞𝑦𝑚𝑖𝑢
متئو وارگاس شبها کنار آتیش کوچیکی که خودش روشن میکرد، مینشست و به شعلهها خیره میشد؛ انگار میخواست چیزی رو توی گذشته پیدا کنه که هیچوقت برنمیگرده.
کیف پول کهنهای که گوشهاش پاره شده بود همیشه همراهش بود؛ توش یه عکس قدیمی از خانوادهای که حالا فقط تو خاطرههاش زنده بودن.
آدمای دور و بر فکر میکردن یه مرد خونسرده که با صدای گرفتهش فقط چند کلمه میگه؛ ولی کسی نمیفهمید چقدر اون سکوت پر از حرفای نگفتهست.
متئو از دعوا بیزار بود، اما اگه مجبور میشد، تا تهش میرفت؛ چون یاد گرفته بود گاهی مجبوری واسه چیزی که برات مهمه، بجنگی.
و هر بار که آفتاب از پشت ویرونهها طلوع میکرد، دستای خاکیشو روی زانوهاش میذاشت و با یه نفس عمیق میگفت:
«شاید امروز، هنوز بتونم جبران کنم… حتی یه ذره.»
🍾2⚡1