𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانوما و آقایون جواب چالش‌ها رو اینجا میزارم و نیازی نیست جوین بشید.
فقط لطفا چک کنید و حتما ریکت بدید. 🖤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑖𝑢

مالک کارتر همیشه همون مردی بود که وسط جمع، با خنده‌ی بلند و شوخی‌هاش سنگینی فضا رو می‌برد؛ کسی که حتی غریبه‌ها رو هم به خندیدن وامی‌داشت.
ولی وقتی شب می‌شد و خیابون‌ها خالی می‌موند، یه گوشه می‌نشست، دفترچه‌ی کوچیکشو درمیاورد و چیزایی می‌نوشت که هیچ‌کس قرار نبود بخونه؛ حرفایی که پشت اون لبخند پنهون مونده بودن.
ساعت قدیمی باباش هنوز رو دستش بود؛ هروقت بهش نگاه می‌کرد، یادش می‌اومد که چرا نباید تسلیم شه.
آدمای دور و برش فکر می‌کردن مالک همیشه قویه؛ ولی خودش خوب می‌دونست که درد و خستگی هیچ‌وقت واقعاً محو نمی‌شن.
با این‌حال، وقتی یکی از دوستاش می‌خواست جا بزنه، با همون لبخند خسته‌ش دستشو روی شونش می‌ذاشت و می‌گفت:
«بعضی وقتا قوی بودن یعنی فقط یه روز دیگه رو دووم بیاری… و من کنارت هستم.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑒𝑑𝑎𝑡𝑒𝑑

اُلی بنِت معمولاً با یه شوخی کوچیک جمع رو می‌خندوند؛ حتی وقتی خودش ته دلش پر از غصه‌ای بود که کسی خبر نداشت.
توی جیب کتش یه اسباب‌بازی قدیمی کوکی داشت؛ هروقت صداشو می‌شنید، لبخند محوی روی لبش می‌نشست، انگار برای چند لحظه دوباره بچه شده باشه.
آدمایی که دور و برش بودن، فکر می‌کردن فقط یه مرد خوش‌مشربه که بلدِ جمع رو گرم کنه؛ ولی اونا نمی‌دیدن که شب‌ها با خودش آروم حرف می‌زنه، تا یادش نره هنوز زنده‌ست.
داستان‌هایی که می‌گفت، اولش خنده‌دار بودن؛ ولی همیشه یه گوشه‌ش، رازی از امید و مهربونی قایم کرده بود.
و وقتایی که همه خسته بودن و فکر می‌کردن دیگه راهی نیست، با صدای آروم و خسته‌ش می‌گفت:
«شاید نتونیم همه‌چیو درست کنیم… ولی می‌تونیم برای یه لحظه، دنیای همو روشن کنیم.»
🍾3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑞𝑦𝑚𝑖𝑢

متئو وارگاس شب‌ها کنار آتیش کوچیکی که خودش روشن می‌کرد، می‌نشست و به شعله‌ها خیره می‌شد؛ انگار می‌خواست چیزی رو توی گذشته پیدا کنه که هیچ‌وقت برنمی‌گرده.
کیف پول کهنه‌ای که گوشه‌اش پاره شده بود همیشه همراهش بود؛ توش یه عکس قدیمی از خانواده‌ای که حالا فقط تو خاطره‌هاش زنده بودن.
آدمای دور و بر فکر می‌کردن یه مرد خونسرده که با صدای گرفته‌ش فقط چند کلمه می‌گه؛ ولی کسی نمی‌فهمید چقدر اون سکوت پر از حرفای نگفته‌ست.
متئو از دعوا بیزار بود، اما اگه مجبور می‌شد، تا تهش می‌رفت؛ چون یاد گرفته بود گاهی مجبوری واسه چیزی که برات مهمه، بجنگی.
و هر بار که آفتاب از پشت ویرونه‌ها طلوع می‌کرد، دستای خاکی‌شو روی زانوهاش می‌ذاشت و با یه نفس عمیق می‌گفت:
«شاید امروز، هنوز بتونم جبران کنم… حتی یه ذره.»
🍾21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑡𝑒𝑠𝑡𝑎𝑚𝑒𝑛𝑡𝑒𝑠𝑡

دین هارلو بیشتر وقتا با موتور خاک‌گرفته‌اش از جاده‌های ترک‌خورده و متروک می‌گذشت؛ جاده‌هایی که مثل خودش خسته و زخمی بودن.
آدمای کمی بودن که بتونن پشت اون نگاه خونسرد و ته‌ریش تلخش، رد یه قلب خسته رو ببینن؛ قلبی که یه‌عمر بیشتر از چیزی که باید، جنگیده بود.
شب‌ها کنار آتیش کوچیکش می‌نشست، سیگار دست‌سازش رو آتیش می‌زد و به جاده‌ی سیاهی که جلوش بود خیره می‌شد؛ جاده‌ای که همیشه ادامه داشت… حتی وقتی هیچ امیدی توش نبود.
برای بقیه فقط یه مرد ساکت بود که رد زخم و دود با خودش داشت؛ ولی خودش خوب می‌دونست همه‌ی این راه‌ها، یه روزی به چیزی می‌رسه که ارزشش رو داشته باشه.
و با همون صدای گرفته و آرومش، زیر لب می‌گفت:
«شاید من قهرمان نباشم… ولی هنوز زنده‌م، و این خودش یه جور پیروزیه.»
🍾31
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐼𝑚𝑎𝑔𝑜𝑑𝑒𝑖

گابریل تورن بیشتر شب‌ها تنهایی با موتورش توی خیابونای بارون‌خورده‌ی شهر می‌چرخید؛ نور چراغا رو تماشا می‌کرد که روی آسفالت خیس می‌رقصیدن.
آدمایی که می‌شناختنش فکر می‌کردن فقط یه مرد ساکته با نگاه خسته و موهای نم‌زده؛ ولی هیچ‌کس نمی‌دونست اون نگاه، پر از خاطراتی بود که هیچ‌وقت نتونست بذاره پشت سر.
توی جیب کتش یه حلقه‌ی نقره‌ای داشت با حروفی که برای خیلیا معنی نداشت؛ ولی برای خودش یادآور کسی بود که دیگه نبود.
با اینکه بلد بود بجنگه، هر بار قبل از ضربه‌ی آخر مکث می‌کرد؛ انگار نمی‌خواست شبیه همون دنیایی بشه که ازش زخم خورده بود.
و شبا، وقتی صدای بارون با صدای موتورش قاطی می‌شد، زیر لب زمزمه می‌کرد:
«بعضی زخم‌ها خوب نمی‌شن… ولی شاید بتونم نذارم یکی دیگه مثل من شه.»
1🌚1🍾1