ㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑒𝑑𝑎𝑡𝑒𝑑
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑒𝑑𝑎𝑡𝑒𝑑
اُلی بنِت معمولاً با یه شوخی کوچیک جمع رو میخندوند؛ حتی وقتی خودش ته دلش پر از غصهای بود که کسی خبر نداشت.
توی جیب کتش یه اسباببازی قدیمی کوکی داشت؛ هروقت صداشو میشنید، لبخند محوی روی لبش مینشست، انگار برای چند لحظه دوباره بچه شده باشه.
آدمایی که دور و برش بودن، فکر میکردن فقط یه مرد خوشمشربه که بلدِ جمع رو گرم کنه؛ ولی اونا نمیدیدن که شبها با خودش آروم حرف میزنه، تا یادش نره هنوز زندهست.
داستانهایی که میگفت، اولش خندهدار بودن؛ ولی همیشه یه گوشهش، رازی از امید و مهربونی قایم کرده بود.
و وقتایی که همه خسته بودن و فکر میکردن دیگه راهی نیست، با صدای آروم و خستهش میگفت:
«شاید نتونیم همهچیو درست کنیم… ولی میتونیم برای یه لحظه، دنیای همو روشن کنیم.»
🍾3
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑞𝑦𝑚𝑖𝑢
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑞𝑦𝑚𝑖𝑢
متئو وارگاس شبها کنار آتیش کوچیکی که خودش روشن میکرد، مینشست و به شعلهها خیره میشد؛ انگار میخواست چیزی رو توی گذشته پیدا کنه که هیچوقت برنمیگرده.
کیف پول کهنهای که گوشهاش پاره شده بود همیشه همراهش بود؛ توش یه عکس قدیمی از خانوادهای که حالا فقط تو خاطرههاش زنده بودن.
آدمای دور و بر فکر میکردن یه مرد خونسرده که با صدای گرفتهش فقط چند کلمه میگه؛ ولی کسی نمیفهمید چقدر اون سکوت پر از حرفای نگفتهست.
متئو از دعوا بیزار بود، اما اگه مجبور میشد، تا تهش میرفت؛ چون یاد گرفته بود گاهی مجبوری واسه چیزی که برات مهمه، بجنگی.
و هر بار که آفتاب از پشت ویرونهها طلوع میکرد، دستای خاکیشو روی زانوهاش میذاشت و با یه نفس عمیق میگفت:
«شاید امروز، هنوز بتونم جبران کنم… حتی یه ذره.»
🍾2⚡1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑡𝑒𝑠𝑡𝑎𝑚𝑒𝑛𝑡𝑒𝑠𝑡
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑡𝑒𝑠𝑡𝑎𝑚𝑒𝑛𝑡𝑒𝑠𝑡
دین هارلو بیشتر وقتا با موتور خاکگرفتهاش از جادههای ترکخورده و متروک میگذشت؛ جادههایی که مثل خودش خسته و زخمی بودن.
آدمای کمی بودن که بتونن پشت اون نگاه خونسرد و تهریش تلخش، رد یه قلب خسته رو ببینن؛ قلبی که یهعمر بیشتر از چیزی که باید، جنگیده بود.
شبها کنار آتیش کوچیکش مینشست، سیگار دستسازش رو آتیش میزد و به جادهی سیاهی که جلوش بود خیره میشد؛ جادهای که همیشه ادامه داشت… حتی وقتی هیچ امیدی توش نبود.
برای بقیه فقط یه مرد ساکت بود که رد زخم و دود با خودش داشت؛ ولی خودش خوب میدونست همهی این راهها، یه روزی به چیزی میرسه که ارزشش رو داشته باشه.
و با همون صدای گرفته و آرومش، زیر لب میگفت:
«شاید من قهرمان نباشم… ولی هنوز زندهم، و این خودش یه جور پیروزیه.»
🍾3⚡1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐼𝑚𝑎𝑔𝑜𝑑𝑒𝑖
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐼𝑚𝑎𝑔𝑜𝑑𝑒𝑖
گابریل تورن بیشتر شبها تنهایی با موتورش توی خیابونای بارونخوردهی شهر میچرخید؛ نور چراغا رو تماشا میکرد که روی آسفالت خیس میرقصیدن.
آدمایی که میشناختنش فکر میکردن فقط یه مرد ساکته با نگاه خسته و موهای نمزده؛ ولی هیچکس نمیدونست اون نگاه، پر از خاطراتی بود که هیچوقت نتونست بذاره پشت سر.
توی جیب کتش یه حلقهی نقرهای داشت با حروفی که برای خیلیا معنی نداشت؛ ولی برای خودش یادآور کسی بود که دیگه نبود.
با اینکه بلد بود بجنگه، هر بار قبل از ضربهی آخر مکث میکرد؛ انگار نمیخواست شبیه همون دنیایی بشه که ازش زخم خورده بود.
و شبا، وقتی صدای بارون با صدای موتورش قاطی میشد، زیر لب زمزمه میکرد:
«بعضی زخمها خوب نمیشن… ولی شاید بتونم نذارم یکی دیگه مثل من شه.»
⚡1🌚1🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Soo4181
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Soo4181
رونان بلکول شبها کنار آتیشی که با تکهچوبای شکسته روشن میکرد، مینشست؛ همونجا که سایهی صورت خستهش روی دیوارهای سیمانی میرقصید.
ساعت جیبی قدیمیش سالها پیش از کار افتاده بود، ولی هنوز هر صبح نگاهش میکرد؛ شاید واسه یادآوریِ چیزی که از دست داده بود.
آدمای دیگه فکر میکردن فقط یه مرد ساکته با زخمهایی که گذشته رو داد میزنن؛ ولی خودش میدونست هنوز ته دلش یه نقطهی نرم مونده… جایی که برای غریبهها هم پناه میساخت.
با اینکه دنیا زیر خاک و دود دفن شده بود، رونان باور داشت گاهی کمک کردن به یه نفر، حتی با کمترین چیز… میتونه سنگینیِ گناه رو کمی سبکتر کنه.
و وقتی بادِ سرد تونلهای خالی رو پر میکرد، اون فقط به آتیش خیره میموند و زیر لب میگفت:
«همهمون چیزی برای سوختن داریم… مهم اینه واسه کی میسوزه.»
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐿𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒𝑎𝑏𝑟
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐿𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒𝑎𝑏𝑟
جیس مارلو معمولاً بین خرابههای شهر متروک پرسه میزد؛ جایی که فقط صدای نفس کشیدنش و صدای نرم هارمونیکاش سکوت رو میشکست.
هر جا که رد میشد، روی تکهکاغذای کهنه چند خط شعر مینوشت و لای آجرها یا دیوارهای ترکخورده قایم میکرد؛ شاید یه روز کسی پیدا کنه و بفهمه اینجا کسی بود که هنوز میتونست رویا ببینه.
با دستای خاکی و دستکشای ناجور، سعی میکرد چهرهی خودشو تو شیشهی شکسته ماشینا ببینه؛ میترسید یه روز یادش بره کی بوده.
حتی وقتی قلبش پر از ترس میشد، بازم نگاشو از آفتاب صبحگاهی نمیگرفت؛ چون میگفت: «یه گوشهای از این دنیا هنوز میتونه زیبا باشه.»
و شبا، وقتی باد از لای ساختمونا زوزه میکشید، زیر لب به خودش قول میداد که فردا دوباره بلند شه و راه بره…
چون امید، هرچقدر هم کوچیک، هنوز تنها چیزی بود که داشت.
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑖𝑟𝑝ℎ𝑜𝑒𝑏𝑒
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑖𝑟𝑝ℎ𝑜𝑒𝑏𝑒
کایا ری همیشه با یه نگاه سریع گوشههای خرابهها رو چک میکرد؛ مثل گربهای که یاد گرفته بود هر سایه میتونه مرگ باشه.
شبا کنار آتیشای کوچیک، وقتی همه خواب بودن، دست توی جیب ژاکتش میبرد و به عکس قدیمی خواهرش نگاه میکرد؛ عکسی که گوشهش سوخته بود ولی براش از هر اسلحهای باارزشتر بود.
برای بقیه شاید فقط یه دختر ساکت بود با چشمای خسته، ولی خودش میدونست هر روز زنده موندن یعنی بردن یه جنگ کوچیک.
از رویاهاش چیزی نمونده بود؛ فقط یه دفترچهی کهنه که اسمای آدمایی رو مینوشت که نتونسته بود نجاتشون بده.
و با اینکه خیلی وقتا فکر میکرد امید مسخرهست…
بازم هر صبح پا میشد، نفس میکشید و میگفت: «شاید امروز فرق داشته باشه.»
⚡1🍾1