𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @itismosttafa

در پشت پنجره‌های شیشه‌ای دفتر شیکش، آلاریک وین آرام و دقیق حرکات آدم‌ها را زیر نظر داشت؛ هر لبخند، هر پلک زدن و هر تردید کوچک در نگاهشان را در ذهنش ثبت می‌کرد.
شب‌ها، وقتی چراغ‌های شهر خاموش می‌شد و سایه‌ها خیابان‌ها را می‌بلعیدند، در آپارتمان بی‌نقص و خالی‌اش دفتر چرمی‌اش را باز می‌کرد و با خطی خوش، رازهای کسانی را می‌نوشت که فکر می‌کردند او را می‌شناسند.
هیچ‌کس نفهمید پشت نگاه آرام و صدای شمرده‌اش، وسواسی تاریک می‌تپد؛ وسواسی برای دانستن، برای کنترل کردن، برای شکستن نقاب آدم‌ها.
گاهی در دل شب، کنار پنجره می‌ایستاد، به تصویر محو خودش در شیشه خیره می‌شد و زیر لب می‌پرسید: «کدومش واقعیه؟»
و همان‌جا، جایی میان نور کم‌رنگ چراغ‌ها و سکوت سنگین آپارتمان…
آلاریک می‌دانست پاسخ این سوال از همه چیز ترسناک‌تر است.
3🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝟢𝑤𝑎𝑟𝑎

می‌گفتند سئو جون‌هیوک می‌تواند آینده را در بازتاب‌ها ببیند؛ در سطح آرام برکه‌ها، در شیشه‌ی پنجره‌های شب‌هنگام، یا حتی در چشمان دیگران.
اما هر بار که چیزی می‌دید، نگاهش کمی خسته‌تر می‌شد؛ انگار هر تصویر، باری بود که روی شانه‌های جوانش سنگینی می‌کرد.
شب‌ها در معبدی متروک نزدیک شهر می‌نشست، دفترچه‌ی مشکی‌اش را باز می‌کرد و بی‌صدا طرح‌هایی می‌کشید که شبیه خواب‌ و بیداری بودند.
کسی نمی‌دانست چرا همیشه زنجیر نقره‌ای را دور گردنش می‌انداخت؛ ولی خودش می‌گفت این تنها چیزی است که می‌تواند زمزمه‌های آینده را کمی آرام‌تر کند.
و وقتی در تاریکی، نگاهش به آب راکد می‌افتاد و سایه‌ای لرزید…
جون‌هیوک خوب می‌دانست گاهی دانستن آنچه پیش‌روست، ترسناک‌تر از ندانستن است.
1🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑚𝑜𝑟𝑒𝑖𝑠𝑟𝑒𝑦ℎ𝑎𝑛𝑒ℎ

در طبقه‌ی بالای خانه‌ی قدیمی‌اش، جایی که سقف کوتاه و پنجره‌ها غبارگرفته بود، تورن اشکرافت شب‌ها ساعت‌ها وقت می‌گذراند؛ در میان ابزارهای زنگ‌زده، صفحات فرسوده و ایده‌هایی که شبیه جادو به نظر می‌رسیدند.
همسایه‌ها او را دیوانه‌ای دوست‌داشتنی می‌دانستند که همیشه با جوراب‌های ناجور و چشم‌هایی درخشان از کنارشان رد می‌شد؛ کسی که می‌توانست از یک قفل شکسته یک راز بسازد.
می‌گفتند وقتی طوفان می‌آمد، لبخندش بزرگ‌تر می‌شد؛ انگار صدای رعد چیزی را در ذهنش بیدار می‌کرد.
دوستانش می‌گفتند تورن می‌تواند از هر سوال ساده‌ای، یک معمای پیچیده بسازد؛ و از هر پاسخ، راهی تازه برای فرار از یکنواختی.
و وقتی شب‌هنگام، در کارگاه کوچک زیر شیروانی، صدای قلقلک‌آور چرخ‌دنده‌ها بلند می‌شد…
همه می‌دانستند او باز هم مشغول ساختن چیزی است که شاید هیچ‌کس درک نکند — ولی در نگاه خودش، همان چیزی بود که دنیا را کمی جالب‌تر می‌کرد.
🍾21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑇ℎ𝑒𝑏𝑢𝑡𝑡𝑒𝑟𝑓𝑙𝑦𝑢

روان الیس هر غروب، دفتر چرمی کوچکش را برمی‌داشت و در کوچه‌های خیس از باران شهر کوچکش قدم می‌زد؛ همان کوچه‌هایی که دیوارهای سنگی‌اش پر از پیچک بود.
او شعرهای ناتمامش را برای گربه‌های محله می‌خواند و گاهی با لبخند، به پرنده‌هایی که روی لبه‌ی بام‌ها می‌نشستند، سلام می‌کرد.
روان باور داشت که حتی ابرهای خاکستری هم گوش می‌دهند؛ و شاید جایی در دل همان ابرها، دوستی پنهان برایش دست تکان می‌دهد.
در مسیر همیشگی‌اش، همیشه دستی پر از خرده‌نان برای کبوترها داشت؛ و هر غروب، وقتی نور نارنجی آفتاب بر سنگ‌فرش‌ها می‌افتاد، نگاهش پر از امید می‌شد.
شاید هیچ‌کس نفهمید پسر ساکت و خیال‌پردازی مثل او چطور می‌تواند این‌قدر قلب بزرگی داشته باشد…
اما روان خودش خوب می‌دانست: کافی‌ست کمی مهربان باشی، دنیا خودش آرام آرام پاسخت را می‌دهد.
1🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐵𝑥ℎ𝑎𝑟

می‌گفتند سایلس رو همیشه در گوشه‌ای از کتابخانه‌های متروکه می‌دیدند؛ با دفترچه‌ای پر از خطوط عجیب که انگار هیچ‌کس جز خودش نمی‌فهمیدشان.
ساعت جیبی شکسته‌ای را همه‌جا همراه داشت، اما هرگز سعی نکرد تعمیرش کند؛ گویی همان خرابی، یادآور چیزی پنهان بود.
شب‌ها، وقتی باران روی بام‌های سنگی می‌کوبید، سایلس روی پشت‌بام می‌نشست و به افق مه‌گرفته نگاه می‌کرد؛ غرق در افکاری که از مرزهای عقل عبور می‌کردند.
می‌گفتند باور داشت جهان فقط یک لایه از واقعیت است؛ و اگر خوب گوش بدهی، می‌توانی صدای لایه‌های دیگر را هم بشنوی.
و درست در همان لحظه‌هایی که همه خواب بودند، نگاه او به جایی دوخته می‌شد که هیچ‌کس جرئت نگاه کردنش را نداشت…
جایی که شاید رازِ خودش، و شاید رازِ همه‌ی دنیا، آنجا پنهان شده بود.
🍾21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @lalalioio0

می‌گفتند آدریَن ووس مردی بود که نگاهش می‌توانست جمعیتی را خاموش کند؛ رهبر فرقه‌ای مخفی که پیروانش با جان و دل از او فرمان می‌بردند.
شب‌ها در تالار مرمری اقامتگاهش، میان شعله‌های لرزان مشعل‌ها قدم می‌زد و نقشه‌هایی را نگاه می‌کرد که خطوطشان شبیه جادو بود.
حلقه‌ای از سنگ سیاه در دستش داشت؛ گفته می‌شد قدمتش فراتر از هر سلسله‌ای است و قدرتی تاریک را بیدار نگه می‌دارد.
باور داشت سرنوشت چیزی نیست که آدم‌ها پیدا کنند؛ سرنوشت را باید با اراده‌ی آهنین ساخت و با خون مهر کرد.
گاهی نیمه‌شب، در سکوت تالار، با نگاهی خیره به افق می‌نگریست؛ گویی با چیزی در تاریکیِ جهان سخن می‌گفت.
و پیروانش زمزمه می‌کردند که هرچه پشت نگاه آدریَن ووس بود… فقط خودش حقیقتش را می‌دانست — و شاید هیچ‌کس آماده‌ی شنیدنش نبود.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ThreeTimesFiveEqualsSpanta

می‌گفتند لوسین هیل مردی بود که همیشه چیزی در گوشه‌ی ذهنش زمزمه می‌کرد؛ صدایی که فقط خودش می‌شنید.
شب‌ها، در اتاق زیرشیروانی خانه‌ی قدیمی‌اش، شمع روشن می‌کرد و با خطی شبیه طلسم، یادداشت‌هایی می‌نوشت که هیچ‌کس معنی‌شان را نمی‌دانست.
یک جعبه‌ی موسیقی قفل‌شده داشت که هرگز بازش نمی‌کرد، اما گاهی نیمه‌شب کنارش می‌نشست و بی‌صدا با آن صحبت می‌کرد.
می‌گفتند باور داشت آهنگ‌های خاصی می‌توانند درهای میان جهان‌ها را باز کنند؛ درهایی که پشتشان چیزی جز تاریکی و راز نبود.
و در دل طوفان‌های شبانه، وقتی رعد می‌غرید و باد پرده‌ها را می‌لرزاند، لوسین هیل نگاهش را به سقف می‌دوخت…
چون مطمئن بود پشت دیوارهای ترک‌خورده‌ی این خانه، زمان خودش را پنهان کرده؛ زنده و بیدار… و منتظر او.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM