ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑚𝑜𝑟𝑒𝑖𝑠𝑟𝑒𝑦ℎ𝑎𝑛𝑒ℎ
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑚𝑜𝑟𝑒𝑖𝑠𝑟𝑒𝑦ℎ𝑎𝑛𝑒ℎ
در طبقهی بالای خانهی قدیمیاش، جایی که سقف کوتاه و پنجرهها غبارگرفته بود، تورن اشکرافت شبها ساعتها وقت میگذراند؛ در میان ابزارهای زنگزده، صفحات فرسوده و ایدههایی که شبیه جادو به نظر میرسیدند.
همسایهها او را دیوانهای دوستداشتنی میدانستند که همیشه با جورابهای ناجور و چشمهایی درخشان از کنارشان رد میشد؛ کسی که میتوانست از یک قفل شکسته یک راز بسازد.
میگفتند وقتی طوفان میآمد، لبخندش بزرگتر میشد؛ انگار صدای رعد چیزی را در ذهنش بیدار میکرد.
دوستانش میگفتند تورن میتواند از هر سوال سادهای، یک معمای پیچیده بسازد؛ و از هر پاسخ، راهی تازه برای فرار از یکنواختی.
و وقتی شبهنگام، در کارگاه کوچک زیر شیروانی، صدای قلقلکآور چرخدندهها بلند میشد…
همه میدانستند او باز هم مشغول ساختن چیزی است که شاید هیچکس درک نکند — ولی در نگاه خودش، همان چیزی بود که دنیا را کمی جالبتر میکرد.
🍾2⚡1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑇ℎ𝑒𝑏𝑢𝑡𝑡𝑒𝑟𝑓𝑙𝑦𝑢
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑇ℎ𝑒𝑏𝑢𝑡𝑡𝑒𝑟𝑓𝑙𝑦𝑢
روان الیس هر غروب، دفتر چرمی کوچکش را برمیداشت و در کوچههای خیس از باران شهر کوچکش قدم میزد؛ همان کوچههایی که دیوارهای سنگیاش پر از پیچک بود.
او شعرهای ناتمامش را برای گربههای محله میخواند و گاهی با لبخند، به پرندههایی که روی لبهی بامها مینشستند، سلام میکرد.
روان باور داشت که حتی ابرهای خاکستری هم گوش میدهند؛ و شاید جایی در دل همان ابرها، دوستی پنهان برایش دست تکان میدهد.
در مسیر همیشگیاش، همیشه دستی پر از خردهنان برای کبوترها داشت؛ و هر غروب، وقتی نور نارنجی آفتاب بر سنگفرشها میافتاد، نگاهش پر از امید میشد.
شاید هیچکس نفهمید پسر ساکت و خیالپردازی مثل او چطور میتواند اینقدر قلب بزرگی داشته باشد…
اما روان خودش خوب میدانست: کافیست کمی مهربان باشی، دنیا خودش آرام آرام پاسخت را میدهد.
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐵𝑥ℎ𝑎𝑟
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐵𝑥ℎ𝑎𝑟
میگفتند سایلس رو همیشه در گوشهای از کتابخانههای متروکه میدیدند؛ با دفترچهای پر از خطوط عجیب که انگار هیچکس جز خودش نمیفهمیدشان.
ساعت جیبی شکستهای را همهجا همراه داشت، اما هرگز سعی نکرد تعمیرش کند؛ گویی همان خرابی، یادآور چیزی پنهان بود.
شبها، وقتی باران روی بامهای سنگی میکوبید، سایلس روی پشتبام مینشست و به افق مهگرفته نگاه میکرد؛ غرق در افکاری که از مرزهای عقل عبور میکردند.
میگفتند باور داشت جهان فقط یک لایه از واقعیت است؛ و اگر خوب گوش بدهی، میتوانی صدای لایههای دیگر را هم بشنوی.
و درست در همان لحظههایی که همه خواب بودند، نگاه او به جایی دوخته میشد که هیچکس جرئت نگاه کردنش را نداشت…
جایی که شاید رازِ خودش، و شاید رازِ همهی دنیا، آنجا پنهان شده بود.
🍾2⚡1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @lalalioio0
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @lalalioio0
میگفتند آدریَن ووس مردی بود که نگاهش میتوانست جمعیتی را خاموش کند؛ رهبر فرقهای مخفی که پیروانش با جان و دل از او فرمان میبردند.
شبها در تالار مرمری اقامتگاهش، میان شعلههای لرزان مشعلها قدم میزد و نقشههایی را نگاه میکرد که خطوطشان شبیه جادو بود.
حلقهای از سنگ سیاه در دستش داشت؛ گفته میشد قدمتش فراتر از هر سلسلهای است و قدرتی تاریک را بیدار نگه میدارد.
باور داشت سرنوشت چیزی نیست که آدمها پیدا کنند؛ سرنوشت را باید با ارادهی آهنین ساخت و با خون مهر کرد.
گاهی نیمهشب، در سکوت تالار، با نگاهی خیره به افق مینگریست؛ گویی با چیزی در تاریکیِ جهان سخن میگفت.
و پیروانش زمزمه میکردند که هرچه پشت نگاه آدریَن ووس بود… فقط خودش حقیقتش را میدانست — و شاید هیچکس آمادهی شنیدنش نبود.
🍾2
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ThreeTimesFiveEqualsSpanta
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ThreeTimesFiveEqualsSpanta
میگفتند لوسین هیل مردی بود که همیشه چیزی در گوشهی ذهنش زمزمه میکرد؛ صدایی که فقط خودش میشنید.
شبها، در اتاق زیرشیروانی خانهی قدیمیاش، شمع روشن میکرد و با خطی شبیه طلسم، یادداشتهایی مینوشت که هیچکس معنیشان را نمیدانست.
یک جعبهی موسیقی قفلشده داشت که هرگز بازش نمیکرد، اما گاهی نیمهشب کنارش مینشست و بیصدا با آن صحبت میکرد.
میگفتند باور داشت آهنگهای خاصی میتوانند درهای میان جهانها را باز کنند؛ درهایی که پشتشان چیزی جز تاریکی و راز نبود.
و در دل طوفانهای شبانه، وقتی رعد میغرید و باد پردهها را میلرزاند، لوسین هیل نگاهش را به سقف میدوخت…
چون مطمئن بود پشت دیوارهای ترکخوردهی این خانه، زمان خودش را پنهان کرده؛ زنده و بیدار… و منتظر او.
🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑖𝑣𝑖𝑛𝑒𝑡ℎ𝑟𝑒𝑎𝑑𝑤
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑖𝑣𝑖𝑛𝑒𝑡ℎ𝑟𝑒𝑎𝑑𝑤
میگفتند کاسیان ورن از همان کودکی، چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند؛ سایههایی که در گوشهی چشم محو میشدند، یا زمزمههایی در خواب که به او وعدهی «دنیایی دیگر» را میدادند.
در اتاق پشتی خانهی سنگیاش، دستگاهی عتیقه نگه میداشت که گویی میتوانست شکافهای میان جهانها را نشان دهد؛ عقربههایی که در دل شب میچرخیدند و رازهایی مینوشتند که فقط خودش میفهمید.
کسی نمیدانست چرا کاسیان ساعتها به نقشهای هندسی پیچیده خیره میماند، یا چرا هر چند وقت یکبار بیخبر ناپدید میشد و با چشمانی خسته و دستهای لرزان بازمیگشت.
او مطمئن بود پشت این واقعیت، جهانی تاریکتر و بزرگتر پنهان شده؛ جهانی که گاهی نگاهش میکند و گاهی با صدایی آرام، او را به سوی خودش میکشد.
و در دل شب، وقتی صدای عقربههای دستگاهش در سکوت خانه طنین میانداخت…
کاسیان ورن میدانست دیر یا زود، پردهی نازک واقعیت پاره خواهد شد — و او اولین کسی خواهد بود که قدم به سوی تاریکی میگذارد.
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐿𝑒𝑒𝑦𝑜𝑜𝑗𝑎𝑒
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐿𝑒𝑒𝑦𝑜𝑜𝑗𝑎𝑒
می گفتند مین جه هیون مردی بود که شبها در کوچه پس کوچه های بوسان رد خاطرات را دنبال می کرد؛ میان کتاب فروشی های تاریک و عتیقه فروشی های پرغبار در دفترچه های چرمی اش رمزهایی را می نوشت که حتی نزدیک ترین دوستانش هم جرئت خواندنش را میگفتند روزی عشق بزرگی را از دست داده؛ زنی که تصویر محوش هنوز در نگاهش می درخشید. اما جه هیون هیچ وقت حرفی از آن روز نزد؛ فقط با نگاهی خسته و لبخندی محو از کنار سؤال ها رد میشد.
شبها روی ایوان چوبی خانه اش به صدای موجها گوش میداد؛ با پیپی نیمه سوخته در دست و نگاهی که انگار دنبال چیزی می گشت که سال ها پیش گم کرده.
و شاید هیچ کس نفهمید پشت آن سکوت و پیراهن های قدیمی چه طوفانی از خاطره و حسرت پنهان شده بود.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑍𝐴𝑅𝟤𝟫𝑀𝑊𝐼𝑁𝐶𝐻𝐸𝑆𝑇𝐸𝑅𝑆𝑆𝐴𝑅𝑌𝐸𝐻
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑍𝐴𝑅𝟤𝟫𝑀𝑊𝐼𝑁𝐶𝐻𝐸𝑆𝑇𝐸𝑅𝑆𝑆𝐴𝑅𝑌𝐸𝐻
می گفتند الخاندرو د کستیا شاهزاده ای بود که نگاهش همیشه به دوردست ها دوخته میشد؛ انگار پشت همه ی طلا و مخمل های قصر دنبال چیزی می گشت
شبها، وقتی کاخ در سکوت فرو میرفت با گیتارش به بالکن پشتی میرفت و آهنگهایی را می نواخت که
تنها یک نفر میدانست برای اوست پسری از خانواده ای عادی که یک شب اتفاقی در مهمانی سلطنتی دیده بود.
بین نگاه های دزدیده شده و لبخندهای کوتاه عشقی شکل گرفت که هرگز نباید فاش میشد؛ عشقی که در آلخاندرو برای اولین بار در زندگی اش حس میکرد کسی او را به خاطر خودش میخواهد نه به خاطر تاج روی سرش
اما هر شب وقتی به پنجره ی اتاق معشوقش در شهر نگاه میکرد میدانست این عشق شاید هرگز جایی در دنیای او نداشته باشد.
با این حال در دل تاریک مادرید برای چند لحظه وقتی صدای گیتارش در باد گم می شد... او فقط الخاندرو بود. نه وارثی که همه می شناختند. نه شاهزاده ای که آینده ای از پیش نوشته داشت؛ فقط پسری که عاشق شده بود.
🍾1