𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 ℎ𝑎𝑣𝑎𝑑ℎ𝑗

از همان کودکی می‌دانست که مسیر زندگی‌اش قرار نیست آسان باشد.
با تکیه بر اراده و تلاش بی‌وقفه، کسب‌وکار کوچکی را آغاز کرد که حالا به یکی از موفق‌ترین برندهای ایرانی بدل شده است.
شب‌های طولانی و روزهای پرچالش، او را نه تنها خسته نکرد بلکه قوی‌تر ساخت.
با هر تصمیم و مذاکره‌ای، نشان داد که زنان می‌توانند در دنیای تجارت هم بدرخشند.
دریا زندگی خصوصی‌اش را پشت درهای بسته نگه می‌دارد اما برای دوستان و خانواده‌اش همیشه پشتیبان و مهربان است.
او معتقد است قدرت واقعی زمانی به دست می‌آید که به دیگران کمک کنیم تا خودشان بهترین نسخه‌ی خود باشند.
و این باور، چراغ راهی است که هر روز او را به جلو می‌راند.
🍾3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑒𝑑𝑖𝑡𝑒𝑙𝑖𝑘𝟣𝟪

نگین آدینه‌روزی در خیابان‌های قدیمی تهران قدم می‌زد، جایی که دیوارهای رنگ‌ورو رفته قصه‌های بی‌شماری را در دل خود پنهان داشتند.
با دفترچه شعرش در دست، به هر قدمش معنا می‌بخشید؛ به دنبال نوری که حتی در دل تاریکی‌ها پیدا می‌شد.
عشق به فرهنگ و هنر، همان نیرویی بود که او را از دل محدودیت‌ها عبور داد و به سوی دنیایی بزرگ‌تر هدایت کرد.
نگین نه تنها خود را نماینده نسل جدیدی می‌دانست، بلکه صدای کسانی بود که نمی‌توانستند حرف بزنند.
با هر لبخند و هر قدم، داستانی از امید و مقاومت را به جهان هدیه می‌کرد؛
داستان دختری که بین سنت و مدرنیته راه خود را جست‌وجو کرد و با شجاعت و مهربانی، آینده‌ای روشن ساخت.
🍾3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 تباک

همیشه می‌دانست که قد کوتاهش برای بسیاری معنای ضعف دارد، اما او به این دنیا نشان داد که قدرت واقعی در دل است، نه اندازه‌ی قد.
در خیابان‌های سنگ‌فرش شهر قدیمی ایرلند قدم می‌زد، جایی که هر گوشه‌اش پر از خاطراتی بود که حتی بزرگ‌ترها فراموششان کرده بودند.
لبخند خشک و کلامی آرام داشت، اما نگاهش پر از داستان‌هایی بود که هرگز نگفت.
دوستان کمی داشت، ولی وفاداری‌اش مثل دیواری بود که هیچ طوفانی نمی‌توانست از آن عبور کند.
در جمع‌های شلوغ گم می‌شد، اما در سکوت کتاب‌فروشی‌های کوچک و زیر صدای پیانوی کلاسیک، خانه‌اش را پیدا می‌کرد.
سام، کوتاه‌قد اما بزرگ‌دل، نشان داد که ارزش انسان‌ها را نباید با متر و سانتی‌متر سنجید؛ بلکه با عمق وجود و اندازه‌ی مهربانی‌شان.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑡𝑎𝑟𝑠ℎ𝑜𝑝𝑝𝑖𝑛𝑔𝑓𝑜𝑟𝑚𝑒

شبها وقتی صدای تشویق ها در گوشش محو می شود، آدرین کلارک به سقف اتاقش زل می زند؛ جایی که آینه ای از ترس و امید روبه رویش است. همه از چهره و بازی اش میگویند جمعیتی که عاشقش هستند، نگاه هایی که با تحسین دنبالشن
اما زیر نور پروژکتورها سایه ای هم هست ترس از روزی که این نور خاموش شود. دستهایی که برایش کف میزنند، شاید روزی پشت به او کنند.
با این حال هنوز میخندد؛ در مصاحبه ها روی
صحنه میان طرفداران چون در دلش کورسویی می گوید: شاید اگر خوب بازی کنم... ستاره ام خاموش نشود.»
و همین امید کوچک او را تا پرده ی بعدی می برد.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑒𝑠𝑡𝑖𝑒𝑙𝑓𝑎𝑛𝑓𝑖𝑐

تمام آن سالها اليوت گریوز با دوربینش به گوشه و کنار دنیا میرفت؛ از کوچه های سنگ فرش گرفته تا کوه های خاموش.
مردم از کنارش رد میشدند بی آنکه حتی به کارش نگاه کنند، اما او با لبخندی آرام فیلم می گرفت؛ چون برای خودش می ساخت نه برای دیده شدن.
سالها گذشت موهایش سفید شد، پاهایش خسته ولی دلش هنوز به همان اندازه ی اولین روز روشن بود. وقتی مُرد فکر میکرد مستندهایش برای همیشه در جعبه های خاک خورده بماند.
اما روزی یک جوان آن جعبه ها را باز کرد و حقیقت را دید تصاویری که ساده بودند، اما پر از زندگی، پر از روح.
مردم تازه فهمیدند که چه گوهر پنهانی را از دست داده اند.
اما براى اليوت مهم نبود؛ چون او پیش از همه خوشحال زندگی کرد و خوشحال مرد؛ چون همان کاری را کرد که عاشقش بود.
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑒𝑙𝐿𝑢𝑛𝑎𝑡𝑖𝑚𝑒

شب ناپدید شدن بچه هایش آرتور پمبرک ساعت ها کنار پنجره ایستاد در حالی که باران شیشه را خط می انداخت و بوی نم خانه ی خالی را پر کرده بود. تصویر کفش های کوچک کنار در صدای خنده های
کوتاه حالا تنها خاطره هایی بودند که در سکوت راهروها می چرخیدند.
او که برای بزرگ کردنشان از همه چیز گذشته بود؛ از شغل های بهتر آرزوهای خودش و حتی بخشی از وجودش.
اما در دل همان تاریکی چیزی در نگاهش شکست نخورد صدای آرامی که در ذهنش می گفت: هنوز تموم نشده... هنوز اون بیرونن. تکه تکه ی سرنخ ها را جمع کرد؛ یادداشتهای نصفه لباس های کوچک خاطرات محوی که از لبخندشان مانده بود.
با طلوع صبح دیگر فقط یک پدر یا یک معلم نبود؛ مردی بود که امید را با دستان خودش زنده نگه می داشت.
اگر هیچ کس برای پیدا کردنشان ادامه ندهد... او ادامه می دهد؛ تا وقتی که حقیقت بالاخره رو در رو بایستد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑗𝑒𝑛𝑠𝑒𝑛𝑎𝑐𝑘𝑙𝑒𝑠𝑝𝑛

در اتاقی پر از نور کم مردی نشسته است که نامش در گوش شهر مثل قصه ی شومی میپیچد اما هیچ کس حقیقتش را نمی داند او که کارهای همه را بی صدا ردیف میکند؛ زنی را که دوست دارد از تاریکی نجات میدهد بی آنکه حتی نگاهش را ببیند.
بچه هایی که به نامش نیستند، اما برایش مثل نفس اند.
و شبها وقتی در راهروهای بلند عمارت قدم میزند سنگینی تنهایی روی شانه اش می نشیند؛ مردی که همه از او میترسند... حتی زنی که برایش معنی زندگی ست و این شاید تلخ ترین حقیقت باشد بهترین آدم ها بودن در حالی که هیچ کس جرئت نزدیک شدن ندارد.
🍾1