ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑐𝑙𝑜𝑢𝑑𝑔𝑖𝑟𝑙𝟩
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑐𝑙𝑜𝑢𝑑𝑔𝑖𝑟𝑙𝟩
لوكاس بنت، دانشجویی بود که حضورش مثل شعری زنده و غمگین در دانشگاه می درخشید. اما وقتی کشورش در خطر افتاد، مجبور شد رویاهایش را کنار بگذارد و به جبهه برود. در دل او جنگی سخت بین آنچه میخواست و آنچه باید باشد در جریان بود. با هر قدم در میدان نبرد قلبی پر از درد و امید را میشکست.
او می دانست زخمی که میبیند فقط جسم را نمی سوزاند بلکه روح را هم به آتش میکشد. با این حال برای دفاع از وطن و بازپس گیری رویاهای نیمه کاره اش جنگید و مبارزه کرد.
🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑛𝑎𝑑𝑖𝑎𝑢𝑠𝑒𝑟𝑟
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑛𝑎𝑑𝑖𝑎𝑢𝑠𝑒𝑟𝑟
به ظاهر مدیر عاملی مقتدر و بی رحم بود اما در باطن مردی بود که با نقشه ها و خیانت هایش راه را برای تسلط بر شرکت هموار کرده بود
با فریبی ماهرانه دل دختر صاحب شرکت را به دست آورد و قدم به دنیای قدرت گذاشت.
وقتی به هدفش رسید پرده از نقاب برداشت و شروع به بالا کشیدن پولهای شرکت کرد. همه کسانی که به او اعتماد کرده بودند حالا در دام بازی او گرفتار شده بودند. پشت چهره مستبد و قدرتمندش یک خلافکار بی رحم و بی وجدان پنهان بود.
و او تنها به یک چیز فکر میکرد حفظ سلطه اش به هر قیمت.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑎𝑏𝑜𝑢𝑡𝑠𝑎ℎ𝑎𝑟𝑖𝑖
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑎𝑏𝑜𝑢𝑡𝑠𝑎ℎ𝑎𝑟𝑖𝑖
بعد از چند شکست پیاپی جیسون ميلر تصمیم گرفت که مسیر حرفه ای خود در مسابقات دو را متوقف کند.
روزهای تاریک پر از تردید و ناامیدی او را به فکر بازنشستگی از ورزش انداخت.
اما در دل این خاموشی انگیزه ای تازه جوانه زد
نوری که او را به تمرینات بازگرداند. هر گام دوباره روی پیست شعله ی امید را در دلش روشن تر می کرد.
با هر نفس عمیق احساس میکرد دوباره به روزهای اوج نزدیک میشود.
جیسون حالا میداند که شکست، فقط یک فصل است نه پایان داستان و این بار او برای بازگشت آمده قوی تر و مصمم تر از همیشه.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 ℎ𝑎𝑣𝑎𝑑ℎ𝑗
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 ℎ𝑎𝑣𝑎𝑑ℎ𝑗
از همان کودکی میدانست که مسیر زندگیاش قرار نیست آسان باشد.
با تکیه بر اراده و تلاش بیوقفه، کسبوکار کوچکی را آغاز کرد که حالا به یکی از موفقترین برندهای ایرانی بدل شده است.
شبهای طولانی و روزهای پرچالش، او را نه تنها خسته نکرد بلکه قویتر ساخت.
با هر تصمیم و مذاکرهای، نشان داد که زنان میتوانند در دنیای تجارت هم بدرخشند.
دریا زندگی خصوصیاش را پشت درهای بسته نگه میدارد اما برای دوستان و خانوادهاش همیشه پشتیبان و مهربان است.
او معتقد است قدرت واقعی زمانی به دست میآید که به دیگران کمک کنیم تا خودشان بهترین نسخهی خود باشند.
و این باور، چراغ راهی است که هر روز او را به جلو میراند.
🍾3
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑒𝑑𝑖𝑡𝑒𝑙𝑖𝑘𝟣𝟪
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑒𝑑𝑖𝑡𝑒𝑙𝑖𝑘𝟣𝟪
نگین آدینهروزی در خیابانهای قدیمی تهران قدم میزد، جایی که دیوارهای رنگورو رفته قصههای بیشماری را در دل خود پنهان داشتند.
با دفترچه شعرش در دست، به هر قدمش معنا میبخشید؛ به دنبال نوری که حتی در دل تاریکیها پیدا میشد.
عشق به فرهنگ و هنر، همان نیرویی بود که او را از دل محدودیتها عبور داد و به سوی دنیایی بزرگتر هدایت کرد.
نگین نه تنها خود را نماینده نسل جدیدی میدانست، بلکه صدای کسانی بود که نمیتوانستند حرف بزنند.
با هر لبخند و هر قدم، داستانی از امید و مقاومت را به جهان هدیه میکرد؛
داستان دختری که بین سنت و مدرنیته راه خود را جستوجو کرد و با شجاعت و مهربانی، آیندهای روشن ساخت.
🍾3
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 تباک
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 تباک
همیشه میدانست که قد کوتاهش برای بسیاری معنای ضعف دارد، اما او به این دنیا نشان داد که قدرت واقعی در دل است، نه اندازهی قد.
در خیابانهای سنگفرش شهر قدیمی ایرلند قدم میزد، جایی که هر گوشهاش پر از خاطراتی بود که حتی بزرگترها فراموششان کرده بودند.
لبخند خشک و کلامی آرام داشت، اما نگاهش پر از داستانهایی بود که هرگز نگفت.
دوستان کمی داشت، ولی وفاداریاش مثل دیواری بود که هیچ طوفانی نمیتوانست از آن عبور کند.
در جمعهای شلوغ گم میشد، اما در سکوت کتابفروشیهای کوچک و زیر صدای پیانوی کلاسیک، خانهاش را پیدا میکرد.
سام، کوتاهقد اما بزرگدل، نشان داد که ارزش انسانها را نباید با متر و سانتیمتر سنجید؛ بلکه با عمق وجود و اندازهی مهربانیشان.
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑡𝑎𝑟𝑠ℎ𝑜𝑝𝑝𝑖𝑛𝑔𝑓𝑜𝑟𝑚𝑒
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑠𝑡𝑎𝑟𝑠ℎ𝑜𝑝𝑝𝑖𝑛𝑔𝑓𝑜𝑟𝑚𝑒
شبها وقتی صدای تشویق ها در گوشش محو می شود، آدرین کلارک به سقف اتاقش زل می زند؛ جایی که آینه ای از ترس و امید روبه رویش است. همه از چهره و بازی اش میگویند جمعیتی که عاشقش هستند، نگاه هایی که با تحسین دنبالشن
اما زیر نور پروژکتورها سایه ای هم هست ترس از روزی که این نور خاموش شود. دستهایی که برایش کف میزنند، شاید روزی پشت به او کنند.
با این حال هنوز میخندد؛ در مصاحبه ها روی
صحنه میان طرفداران چون در دلش کورسویی می گوید: شاید اگر خوب بازی کنم... ستاره ام خاموش نشود.»
و همین امید کوچک او را تا پرده ی بعدی می برد.
🍾2
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑒𝑠𝑡𝑖𝑒𝑙𝑓𝑎𝑛𝑓𝑖𝑐
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑑𝑒𝑠𝑡𝑖𝑒𝑙𝑓𝑎𝑛𝑓𝑖𝑐
تمام آن سالها اليوت گریوز با دوربینش به گوشه و کنار دنیا میرفت؛ از کوچه های سنگ فرش گرفته تا کوه های خاموش.
مردم از کنارش رد میشدند بی آنکه حتی به کارش نگاه کنند، اما او با لبخندی آرام فیلم می گرفت؛ چون برای خودش می ساخت نه برای دیده شدن.
سالها گذشت موهایش سفید شد، پاهایش خسته ولی دلش هنوز به همان اندازه ی اولین روز روشن بود. وقتی مُرد فکر میکرد مستندهایش برای همیشه در جعبه های خاک خورده بماند.
اما روزی یک جوان آن جعبه ها را باز کرد و حقیقت را دید تصاویری که ساده بودند، اما پر از زندگی، پر از روح.
مردم تازه فهمیدند که چه گوهر پنهانی را از دست داده اند.
اما براى اليوت مهم نبود؛ چون او پیش از همه خوشحال زندگی کرد و خوشحال مرد؛ چون همان کاری را کرد که عاشقش بود.
🍾2