𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Maed_allahyari

خون‌آشامی با گذشته‌ای پر از سایه‌ها،
وارد شهری کوچک می‌شود، جایی که چشم‌ها پر از شک و ترسند،
مردمی که او را می‌شناسند و نمی‌خواهند،
اما او، با دل مهربان، تلاش می‌کند روشنایی ببخشد،
عاشق دختری پاک، بی‌گناه، که نور امیدش را در دلش روشن می‌کند،
خواهان پیوندی واقعی، فراتر از ترس و پیش‌داوری‌ها،
و در این شهر سرد، به دنبال جایی برای آرامش می‌گردد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑜𝑢𝑒𝑠𝑊𝑖𝑓𝑒𝑦

نوجوانی تنها، در میان طوفان خیانت دوستانی که پشت کردند، در دام جرمی گرفتار که بی‌گناهی‌اش را نمی‌داند چگونه اثبات کند، دختر رفته، وکیلی که به جای یاری، بر او سنگ می‌زند، دادگاه‌ها چون سایه‌ای تاریک بر قلبش سنگینی می‌کنند،
خشم فروخورده‌اش چون آتشی در درون شعله‌ور است.
سخن گفتن را نمی‌داند، زخم‌های گذشته بی‌وقفه خون می‌ریزند.
و هنوز، در اعماق سرد تنهایی، پژواک امید به گوش می‌رسد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑟𝑎𝑐𝑜𝑎𝑙𝑖

کول مرسر بیشتر از اینکه با زبونش چیزی بگه، با همون نگاه خسته و عمیقش قصه می‌گفت؛ نگاه مردی که از خیلی چیزا گذشته ولی هنوز یه گوشه‌ی دلش زنده مونده.
شب‌ها توی بارای خلوت و تاریک یه لیوان ویسکی می‌گرفت دستش و تو سکوت فکر می‌کرد؛ به جاده‌هایی که پشت سر گذاشته و قولایی که هیچ‌وقت نشکست، حتی اگه خودش شکست.
آدمی نبود که راحت دلشو رو کنه؛ اما وقتی یه سگ ولگرد سر راهش می‌دید، نگاهش نرم‌تر می‌شد، هرچند خودش هیچ‌وقت نمی‌گفت چرا.
از موتورای قدیمی و جاده‌های خاکی خوشش میومد؛ چون اونجا هیچ‌کس ازش نمی‌خواست چیزی باشه که نیست.
بین خنده‌هاش، رد زخمای قدیمی پیدا بود؛ زخمایی که گاهی نصفه‌شب بیدارش می‌کردن.
ولی با همه‌ی اینا، باز ادامه می‌داد؛ چون می‌دونست حتی اگه گذشته عوض نشه، آینده هنوز می‌تونه راه خودشو پیدا کنه.
و وقتی کسی ازش می‌پرسید چرا برنمی‌گرده، فقط یه نگاه کوتاه می‌کرد و می‌گفت:
«چون بعضی آدما ساخته شدن واسه رفتن… نه موندن.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑝𝑁_𝟢_𝟢

لیلا ورن صبح‌های زود، وقتی خیابونا هنوز خیس از بارون شب بودن، بی‌صدا پا برهنه قدم می‌زد؛ می‌خواست نبض زمینو حس کنه، همون جایی که قلب زخمی خودش کمتر درد می‌کرد.
دفترچه‌ای پر از گل‌های خشک همیشه همراهش بود؛ یادگار لحظه‌هایی که یه روز فکر می‌کرد جاودانه‌ان.
با نگاهش می‌تونست تو چیزایی زیبایی پیدا کنه که برای بقیه فقط غبار و شکستگی بود.
هیچ‌کس نمی‌فهمید چرا شب‌ها پشت پنجره با بارون حرف می‌زنه یا چرا به نامه‌هایی که هیچ‌وقت پست نکرده، امید می‌بنده.
یه لبخند آروم روی لباش بود که بیشتر شبیه یه پرده بود؛ پشت اون پرده، یه دنیای پر از رؤیا و ترس و دلتنگی قایم شده بود.
گاهی وقتا فکر می‌کرد شاید کسی یه روز بتونه حقیقتشو ببینه؛ همون دل شکسته‌ای که با همه‌ی ترساش، هنوز جرئت دوست داشتن داشت.
و وقتی کسی ازش می‌پرسید چرا هنوز ادامه می‌ده، فقط آه می‌کشید و می‌گفت:
«چون حتا غم‌انگیزترین قصه‌هامون هم یه جایی باید به امید ختم شن…»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐽𝑢𝑠𝑡𝐴𝐻𝑎𝑛𝑛𝑎𝐵𝑒𝑖𝑛𝑔𝑊𝑒𝑖𝑟𝑑

الیور کین عصرها کنار پنجره‌ی بخار گرفته‌ی آپارتمان کوچیکش می‌نشست، یه دفترچه‌ی کهنه روی زانوش و خودکاری که گاهی بیشتر درد می‌نوشت تا شعر.
موهای نامرتبش همیشه کمی خیس می‌شد از بارونی که عاشقش بود؛ همون بارونی که تو نگاهش می‌شد رد هزار تا حرف نگفته رو دید.
با اینکه زخمای دلش هنوز تازه بود، وقتی لبخند می‌زد، همه‌ی صورتش می‌خندید؛ انگار برای چند ثانیه‌ی کوتاه، دنیا هم نرم‌تر می‌شد.
گاهی شب‌ها، توی کوچه‌های خیس شهر، بی‌هدف قدم می‌زد؛ فکر می‌کرد شاید یه نامه‌ی قدیمی یا یه نگاه اتفاقی دوباره بهش امید بده.
دوست داشت حتی به چیزای کوچیک هم دل ببنده؛ به یه ترانه‌ی غمگین، یه کتاب دست‌دوم یا یه فنجون چای که هنوز بخار داره.
با همه‌ی ترساش، هنوز باور داشت که عشق—even اگر زخمی باشه—تنها چیزیه که آدمو زنده نگه می‌داره.
و وقتی کسی ازش می‌پرسید چرا ادامه می‌ده، لبخند کم‌رنگی می‌زد و می‌گفت:
«چون یه قلب شکسته هنوز می‌تونه عاشق شه… و این خودش یه معجزه‌ست.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐶𝑁𝐾𝟪𝟢𝑄𝟥𝑖𝑚𝑝𝑎𝑙𝑎

دین هارلو بیشتر شب‌ها با همون کاپشن چرمی قدیمی‌اش گوشه‌ی بارای تاریک می‌نشست؛ لبخندی نصفه‌نیمه که بیشتر واسه پنهون کردن خستگیاش بود تا نشون دادن خوشحالی.
به شوخی و طعنه پناه می‌برد؛ چون می‌دونست اگه جدی حرف بزنه، ممکنه همه‌ی زخماش دوباره سر باز کنن.
هنوز خودش رو مسئول می‌دونست برای کسایی که یه روزی دوستشون داشت، حتی اگه دیگه کنارش نبودن.
شب‌ها با یه لیوان ویسکی و چند عکس قدیمی می‌نشست، به خاطراتی که بیشتر شبیه سایه بودن تا یادگاری.
ماشین‌های قدیمی و جاده‌های خلوت براش حکم آرامش داشتن؛ جاهایی که مجبور نبود چیزی رو ثابت کنه.
با همه‌ی زخمای پنهانش، هنوز ایستاده بود؛ چون اعتقاد داشت قولایی که دادی، حتی اگه نشکنن، همیشه باری روی دوشت می‌مونن.
و وقتی ازش می‌پرسیدن چرا ادامه می‌ده، فقط می‌گفت:
«چون بعضی جنگا رو تا آخر باید رفت… حتی اگه بدونی که می‌بازی.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑙𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒𝑑𝑎𝑟𝑘𝑤𝑖𝑡𝑐ℎℎ

الیاژ مور شب‌ها کنار پنجره‌ی بارانی می‌نشست، با اون حلقه‌ی قدیمی که مثل راز تلخی همیشه توی دستش بود.
صدای آروم و مکث‌دارش طوری بود که انگار هر کلمه‌ رو از لابه‌لای زخمای قدیمیش بیرون می‌کشید.
بعضی شب‌ها تا دیروقت شعرای کهن می‌خوند؛ دنبال حقیقتایی که تو هیاهوی دنیا گم شده بودن.
مهربونیش شبیه نسیمی بود که خودشم می‌ترسید یه روز خاموش شه؛ ولی همون نسیم برای بقیه نفس بود.
گاهی تو سکوت، فقط به قطره‌های بارون که از شیشه سُر می‌خوردن خیره می‌موند؛ انگار می‌خواست چیزی رو به یاد بیاره که فقط خودش می‌دونست.
باور داشت ترک‌ها و شکستگی‌ها چیزا رو واقعی‌تر می‌کنن؛ همون جاهایی که نور می‌تونه رد شه.
و وقتی کسی می‌پرسید چرا هنوز ادامه می‌ده، فقط یه نگاه محزون می‌کرد و می‌گفت:
«چون حتی تاریک‌ترین قصه‌ها هم یه جا باید به روشنایی برسن…»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM