𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑝𝑖𝑛𝑘ℎ𝑎𝑙𝑓

غروب داغی ست و جیس، با گوشهای پر از راک رد دود سیگار و خنده ی دوستانش را دنبال می کند؛ در دل مهمانی ها می چرخد چشمهایی خمار و دستهایی که بوی الکل می دهند؛ لبخند می زند جوک می گوید ولی پشت این شلوغی قلبی دارد که کسی نمی بیند؛ به دعواها کشیده میشود نه از سر نفرت از هیجان ولی هر بار از عاقبتش میترسد در جمع خودش را پسر بی نیاز و خوشبخت نشان می دهد، حتی اگر جیبش خالی باشد؛ نگاهش گاهی روی تنها دختری می افتد که برایش مهم است؛ همان که به او نگاه هم نمی کند؛ و در سکوت شب مست و تنها برای خودش قول می دهد که یک روز همه چیز را تغییر دهد...
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ByRoja86

پسرکی با دست‌هایی لرزان، که هنوز رد زخم‌های شب‌های تَرک بر آن مانده؛
در دل سحر، هوای خنک را نفس می‌کشد، شاید برای لحظه‌ای بوی گذشته را فراموش کند.
چشمانش خسته‌، اما صادق؛ میان جمعیت گم نمی‌شود چون هرگز به آن تعلق نداشته است.
صدای آرام گیتاری که خودش می‌نوازد، مرهمی‌ست بر زخم‌هایی که نمی‌گذارد کسی ببیند.
باران را دوست دارد، چون می‌شوید نگاه‌های ترحم‌آمیز آدم‌ها را از چهره‌اش.
از فریاد می‌ترسد؛ یادآور شب‌هایی‌ست که صدایش در گلو شکست و دستی برای نجاتش نبود.
و حالا، میان همه‌ی این تاریکی، هنوز به طلوعی فکر می‌کند که شاید بالاخره روزی برسد…
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Medusadeath

در دل شبی بی‌صدا، دکتر الیس ووس به زیرزمین تاریکش بازمی‌گردد؛ جایی که دیوارها بوی فلز، خون و خاطره می‌دهند.
آدم‌هایی که روزی بی‌خبر از نگاهش بودند، حالا با دست‌هایی بسته و نگاه‌هایی وحشت‌زده، طعمه‌ی کنجکاوی سیاهش شده‌اند.
او آرام است، حتی وقتی ابزارهایش را با دقت می‌چیند و نفس قربانیانش تندتر می‌شود.
برای او، ترس دیگران تنها بخشی از یک «آزمایش ذهنی» است؛ فرصتی برای دیدن واکنش روانِ آدمی در آستانه‌ی فروپاشی.
پشت لبخند ملایمش، چیزی پوسیده و تاریک زندگی می‌کند؛ رازی که هیچ‌کس در جمع‌های روشن و پرخنده‌ی او نمی‌بیند.
و در سکوت زیرزمین، صدای زمزمه‌ی خودش را می‌شنود که آرام می‌گوید:
«همه‌ی این‌ها… فقط برای درکِ حقیقت است.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @Maed_allahyari

خون‌آشامی با گذشته‌ای پر از سایه‌ها،
وارد شهری کوچک می‌شود، جایی که چشم‌ها پر از شک و ترسند،
مردمی که او را می‌شناسند و نمی‌خواهند،
اما او، با دل مهربان، تلاش می‌کند روشنایی ببخشد،
عاشق دختری پاک، بی‌گناه، که نور امیدش را در دلش روشن می‌کند،
خواهان پیوندی واقعی، فراتر از ترس و پیش‌داوری‌ها،
و در این شهر سرد، به دنبال جایی برای آرامش می‌گردد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑜𝑢𝑒𝑠𝑊𝑖𝑓𝑒𝑦

نوجوانی تنها، در میان طوفان خیانت دوستانی که پشت کردند، در دام جرمی گرفتار که بی‌گناهی‌اش را نمی‌داند چگونه اثبات کند، دختر رفته، وکیلی که به جای یاری، بر او سنگ می‌زند، دادگاه‌ها چون سایه‌ای تاریک بر قلبش سنگینی می‌کنند،
خشم فروخورده‌اش چون آتشی در درون شعله‌ور است.
سخن گفتن را نمی‌داند، زخم‌های گذشته بی‌وقفه خون می‌ریزند.
و هنوز، در اعماق سرد تنهایی، پژواک امید به گوش می‌رسد.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐷𝑟𝑎𝑐𝑜𝑎𝑙𝑖

کول مرسر بیشتر از اینکه با زبونش چیزی بگه، با همون نگاه خسته و عمیقش قصه می‌گفت؛ نگاه مردی که از خیلی چیزا گذشته ولی هنوز یه گوشه‌ی دلش زنده مونده.
شب‌ها توی بارای خلوت و تاریک یه لیوان ویسکی می‌گرفت دستش و تو سکوت فکر می‌کرد؛ به جاده‌هایی که پشت سر گذاشته و قولایی که هیچ‌وقت نشکست، حتی اگه خودش شکست.
آدمی نبود که راحت دلشو رو کنه؛ اما وقتی یه سگ ولگرد سر راهش می‌دید، نگاهش نرم‌تر می‌شد، هرچند خودش هیچ‌وقت نمی‌گفت چرا.
از موتورای قدیمی و جاده‌های خاکی خوشش میومد؛ چون اونجا هیچ‌کس ازش نمی‌خواست چیزی باشه که نیست.
بین خنده‌هاش، رد زخمای قدیمی پیدا بود؛ زخمایی که گاهی نصفه‌شب بیدارش می‌کردن.
ولی با همه‌ی اینا، باز ادامه می‌داد؛ چون می‌دونست حتی اگه گذشته عوض نشه، آینده هنوز می‌تونه راه خودشو پیدا کنه.
و وقتی کسی ازش می‌پرسید چرا برنمی‌گرده، فقط یه نگاه کوتاه می‌کرد و می‌گفت:
«چون بعضی آدما ساخته شدن واسه رفتن… نه موندن.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑝𝑁_𝟢_𝟢

لیلا ورن صبح‌های زود، وقتی خیابونا هنوز خیس از بارون شب بودن، بی‌صدا پا برهنه قدم می‌زد؛ می‌خواست نبض زمینو حس کنه، همون جایی که قلب زخمی خودش کمتر درد می‌کرد.
دفترچه‌ای پر از گل‌های خشک همیشه همراهش بود؛ یادگار لحظه‌هایی که یه روز فکر می‌کرد جاودانه‌ان.
با نگاهش می‌تونست تو چیزایی زیبایی پیدا کنه که برای بقیه فقط غبار و شکستگی بود.
هیچ‌کس نمی‌فهمید چرا شب‌ها پشت پنجره با بارون حرف می‌زنه یا چرا به نامه‌هایی که هیچ‌وقت پست نکرده، امید می‌بنده.
یه لبخند آروم روی لباش بود که بیشتر شبیه یه پرده بود؛ پشت اون پرده، یه دنیای پر از رؤیا و ترس و دلتنگی قایم شده بود.
گاهی وقتا فکر می‌کرد شاید کسی یه روز بتونه حقیقتشو ببینه؛ همون دل شکسته‌ای که با همه‌ی ترساش، هنوز جرئت دوست داشتن داشت.
و وقتی کسی ازش می‌پرسید چرا هنوز ادامه می‌ده، فقط آه می‌کشید و می‌گفت:
«چون حتا غم‌انگیزترین قصه‌هامون هم یه جایی باید به امید ختم شن…»
🍾1