ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑓𝑜𝑟𝑒𝑣𝑒𝑟𝑜𝑛𝑙𝑦𝑏𝑙𝑢𝑒
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑓𝑜𝑟𝑒𝑣𝑒𝑟𝑜𝑛𝑙𝑦𝑏𝑙𝑢𝑒
نیتن هیل همیشه بار وعدههای ناپیدا رو به دوش میکشید، نگاهش پر از سکوتی بود که از فداکاریهای خاموش گذشته حکایت میکرد.
با صدایی آرام و نیرویی خاموش شناخته میشد که همیشه اولین کسی بود که کمک میکرد، حتی قبل از اینکه کسی درخواست کند.
اگرچه با احساس گناه از چیزهایی که نتوانسته بود نجات دهد درگیر بود، به قدرت کارهای کوچک مهربانی ایمان داشت که تاریکترین مسیرها را روشن میکند.
در لحظات تنهایی، آرامش خود را در تعمیر اشیای قدیمی و فرسوده پیدا میکرد؛ هر تعمیر مثل ترمیم خود او بود.
لبخند نرمش به ندرت بار سنگین درونش را پنهان میکرد، اما کسانی که واقعاً او را میشناختند، شجاعت استوارش را میدیدند.
وقتی ناامیدی اطرافش را فرا میگرفت، نیتن استوار میایستاد، نگهبانی خاموش که امید را مانند مشعلی در شب حمل میکرد.
و حتی وقتی دنیا سخت و سنگین میشد، آرام به خودش میگفت: «یک قدم در یک زمان — هنوز راهی برای ادامه هست.»
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑢𝑝𝑒𝑟𝑛𝑎𝑡𝑢𝑟𝑎𝑙𝑀𝑜𝑡ℎ𝑒𝑟
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑢𝑝𝑒𝑟𝑛𝑎𝑡𝑢𝑟𝑎𝑙𝑀𝑜𝑡ℎ𝑒𝑟
وایت کول معمولاً کمحرف بود؛ بیشتر وقتا با نگاه خسته و اون لبخند محوی که کسی نمیفهمید واقعیه یا نه، جواب میداد.
یه فندک نقرهای قدیمی همیشه تو جیبش داشت؛ یادگاری از برادری که دیگه کنارش نبود، ولی انگار هنوز کنارش نفس میکشید.
وقتی چیزی یا کسی که براش مهم بود در خطر میافتاد، اون سکوت سنگینش جاشو به خشمی آروم ولی ویرانگر میداد؛ چیزی که خیلیا نمیتونستن تحمل کنن.
شبها گاهی کنار جاده توقف میکرد، به صدای موتور خاموش و جادهی تاریک نگاه میکرد و به اشتباهات گذشتهاش فکر میکرد؛ چیزایی که حتی جرئت نمیکرد به زبون بیاره.
و هر بار که امیدش کمرنگ میشد، دستشو میذاشت رو همون فندک قدیمی و زیر لب میگفت:
«یه روزی، همهی این راه رفتنا بالاخره یه جایی تموم میشن…»
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @llibgda
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @llibgda
الیزا هارتول همیشه با یه کتاب قدیمی تو کیفش راه میرفت؛ انگار توی هر صفحهاش دنبال جوابی میگشت که کسی حاضر نبود بهش بده.
صدای آرومی داشت، ولی وقتی شروع به حرف زدن میکرد، کلماتش درست مینشستن روی نقطهای که درد میکرد و همونجا تلنگر میزدن.
یه بار یه نفر بهش گفت دنیا رو نمیشه عوض کرد، و اون فقط با نگاه مصمم و کمی خستهاش جواب داد: «پس چرا انقدر سعی میکنم؟»
شبها کنار پنجرهی اتاق کوچیکش، با نور کم چراغ مطالعه، خاطرات و فکرایی رو مینوشت که جرئت نمیکرد به کسی بگه.
و هر بار که همهچیز سختتر از قبل میشد، تو دلش میگفت:
«شاید عوض کردن دنیا کار من نباشه… ولی هیچوقت دست از تلاش برنمیدارم.»
🍾2
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐼𝑎𝑚𝑚ℎ𝑠𝑤
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝐼𝑎𝑚𝑚ℎ𝑠𝑤
جولیان پرایس بیشتر وقتا همونطور که تو سایهی راهروهای سنگی قدم میزد، با یه لبخند محو و نگاهی که چیزی رو لو نمیداد، به اطراف نگاه میکرد؛ انگار داشت چیزی رو تو ذهنش وارسی میکرد که هیچکس ازش خبر نداشت.
کسی که یهجا میتونست با چند جملهی کوتاه، یه جمع شلوغ رو مسحور کنه… و همونقدر راحت، همهچی رو با یه نگاه سرد فروبپاشه.
شبا توی دفتر قدیمیش با چراغ نیمهروشن مینشست و شعرای کلاسیک میخوند؛ شاید برای فرار از فکرایی که خودش هم ازشون میترسید.
با همهی تیزهوشی و زبان برندهش، عمیقاً دنبال یه حقیقت بود که خودش هم مطمئن نبود وجود داره یا نه.
و وقتایی که دلش میخواست همهچی رو ول کنه، با صدای آروم ولی زخمیش به خودش میگفت:
«بعضی سؤالا رو نباید جواب داد… ولی من هیچوقت بلد نبودم دست بکشم.»
🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑛𝑖ℎ𝑥𝑛𝑖
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑛𝑖ℎ𝑥𝑛𝑖
تای کیتون معمولاً با یه شوخی تیز یا یه نگاه شیطنتآمیز جمع رو به هم میریخت؛ انگار هیچچیزی تو دنیا نمیتونست جدیش کنه.
ولی وقتی تنها میشد، توی دفترچهی کوچیکش طرحای نصفهنیمه و فکرای بیصداشو میکشید؛ چیزایی که جرئت نمیکرد به زبون بیاره.
دوستاش میگفتن همیشه آمادهی یه دردسر جدیده، ولی خودش خوب میدونست اون شلوغبازیها بیشتر واسه فرار از فکرایی بود که شبها راحتش نمیذاشتن.
با همهی شیطنتاش، اگه پای کسی که دوسش داره وسط باشه، بیپروا میجنگه؛ حتی اگه خودش آسیب ببینه.
و وقتی یه نفر ازش میپرسید چرا این همه ریسک میکنی، با یه لبخند خسته و نگاه عمیقش میگفت:
«چون بعضی آدما… ارزش همهی دردسرا رو دارن.»
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑧𝑎ℎ𝑟𝑎𝟣𝟢𝟩
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑧𝑎ℎ𝑟𝑎𝟣𝟢𝟩
هری دالتون معمولاً با همون لبخند گرم و صدای آرومش وارد جمع میشد؛ کاری میکرد همه حس کنن یه لحظهی کوتاه، دنیا سبکتر شده.
توی جیب کت کهنهش یه هارمونیکای قدیمی داشت که وقتی کسی غمگین بود، براش چند نت میزد؛ حتی اگه خودش ته دلش پر از دلتنگی بود.
آدمای دور و بر فکر میکردن فقط یه مرد خوشمشربه که برای همه حرف و خنده داره؛ ولی کسی نمیدید اون شبهایی که با چشم خیره به پنجره، به خاطراتی فکر میکرد که دیگه برنمیگردن.
با همهی غصهای که قایم میکرد، وقتی میدید کسی داره امیدشو از دست میده، همون نگاه مهربون و صدای نرمشو پیدا میکرد و میگفت:
«میدونم سخته… ولی یه لبخند کوچیک، میتونه برای یکی دنیایی باشه. از من شروع کن.»
⚡1🍾1