چِری. – Telegram
چِری.
164 subscribers
801 photos
130 videos
24 links
این من نیستم، من واقعی الان ایتالیاست.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=1140962115
Download Telegram
Channel created
فرقی ندارد؛
چه دور باشم، چه نزدیک.
تنها گوش فرا دهم یا فریاد زنم.
در بین بازو هایت غرق شوم، و یا این تنها حسرت باشد که در وجود خود جای میدهم.
جایگاه من همیشه در امواج فر هایت باقی میماند، همینقدر زیبا، همینقدر دردناک.
امروز سیزده بهمنِ سال هزار و چهارصده و تو به شدت دلتنگی؛
به احتمال زیاد نور ماه باهات غریبست و هیجان های از دست رفته بدنت مثل سم توی رگ هات جریان دارن.
هیجان دیدار، هیجان سلام دادن.
امروز، قلب دلتنگ تو به تنهایی میتونه آوازی باشه که اون توی جایگاه خودش به سختی بهش گوش سپرده و بی شک دوست داره صدای تو رو لمس کنه.
براش اشناست چون اخر هر هفته عادت داشت اون رو به سمت دیگه‌ی قلبش متصل کنه ولی الان نمیتونه تشخیص بده که خواننده موسیقی کیه چون فقط ازش خیلی دوره.
و تو به احتمال زیاد قسمت های قلبش رو هر پنجشنبه به اسم خودت دراوردی، به خاطر همینه که تو الان اینجایی و شوق دیدار اون لحظه هارو با غم سپری میکنی و اون؟ شاید ترجیح بدی فکر کنی که حداقل جای بهتری از اینجا هست.
امروز، بهمن هزار چهارصد من اینجا با هاله‌ای از تنفر که کنار خودم جمع کردم، با بغض گلو‌نشینی محو تماشای رقص تو با روح مرگ دیده‌ی مردی هستم که ارزو میکنم کاش جای اون رفته بودم.
و کلمه هایی که هیچ وقت به شکل منظور بیان نشد.
کاش میتونستم کاری کنم که قلبت باور کنه ولی من دروغگوی بدی هستم و حالا تو آزادی که بری.
من دقیقا جایی ایستادم
بین بودن و نبودن.
توانستن و نخواستن.
خواستن و نتوانستن.
من دقیقا جایی ایستادم که هیچ کس قادر به دیدن دیوار شیشه ای اطرافم نیست.
دردم از این نیست که سخن نیست.
دردم از این است که صدایی ندارم‌.
وقتی زمان به انتهای تلاش های بی وقفه میرسه، حالا زمان شروع افکاری های مریض رسیده؛
افکار های خالی از هر گونه رحم و منطق.
افکار هایی که مثل درختی تنومند در وسط ذهنم رشد میکنه و هر روز قوی تر از روز قبل یه سمت اسمون هجوم میبره.
در این زمان من نگران چشمان دردمندم، چشمان بی امید، چشمان خنثی که بوی مرگ میدهد.
در زمان حمله افکار ها، من، نگران چشمانی هستم که درد میدهد. سکوت میدهد. صبر میدهد.
زمان میخواهد. حرف میزند.
تو برو؛
لحظه مرگم که شد، با ته مانده جانم خودم رو به تو میرسانم، دستانت را میبوسم و تا آخرین نفسی که از جانم میرود برای زیباییت گریه میکنم.
بعد که از این بیماری رها گردیدم و تو را با این دنیا تنها گذاشتم.
حالا تو بمان؛
من میروم‌.
میدانم که امیدم واهی بود؛
من آن را در میان رقص باد مانند قاصدکی که آرزویم را به دوش میکشید رها کردم و امیدوار بودم به سمت تو پرواز کند.
من حتی رها تر از قاصدک بودم ولی نسیم رهایی من را آرام به طرف گرد باد کشید.