چند ثانیه بعد اتفاقی عجیب افتاد. نیل نمی دانست چطور، اما همان عمل خیره شدن تمرکز کردن او را جای دیگری برد. می توانست نسیمی که صورتش را نوازش می کرد و سردی پله ی سنگی زیرش را احساس کند، اما انگار... جای دیگری بود. «نور و سایه قاطی می شن. دقیق تر نگاه کن. توش غرق شو. درست همون جاست. توی اون تصویر محو. ببین. یه صورته.»🤫
توصیه میکنم اگر ناراحتی قلبی دارید امروز چنلو چک نکنین
چون یه کتاب اوردم که مو به تنتون سیخ میکنه😈
چون یه کتاب اوردم که مو به تنتون سیخ میکنه😈
ما تازه به این شهر نقل مکان کردیم
شهری که از بیرون عادی به نظر میرسید ولی پر از رازهای وحشتناکیه که سالها مخفی موندن..🌚
شهری که از بیرون عادی به نظر میرسید ولی پر از رازهای وحشتناکیه که سالها مخفی موندن..🌚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اما انگار دیوانه اصلی اون تیمارستان یکی دیگه بوده.. یک پرستار..
کسی که در تاریکی بچههارو توی دریاچه کنار تیمارستان خفه میکرده و میکشته(:
کسی که در تاریکی بچههارو توی دریاچه کنار تیمارستان خفه میکرده و میکشته(:
حالا سالها از اون قضیه گذشته و تیمارستان متروکه شده اما میگن روح پرستار اونجا رو تسخیر کرده و هرکسی که نزدیکش میشه رو سر به نیست میکنه🥀🙂
زندگی من خسته کننده تر از این حرف ها بود که بخوام از چنین تهدیدی بترسم.. من و دوستام تصمیم گرفتیم شبانه وارد تیمارستان بشیم و ماجراجویی کنیم
اما خبر نداشتیم چه اتفاقات وحشتناکی منتظرمونه..🌚
اما خبر نداشتیم چه اتفاقات وحشتناکی منتظرمونه..🌚
امکان نداشت بتوانم زنی را که
کتاب نخوانده و نمیداند شیوه مطالعه چگونه است،
یا نمیتواند تمایز میان چایکوفسکی و بتهوون را بفهمد،
بیشتر از یک ساعت تحمل کنم.
-گرگ بیابان
کتاب نخوانده و نمیداند شیوه مطالعه چگونه است،
یا نمیتواند تمایز میان چایکوفسکی و بتهوون را بفهمد،
بیشتر از یک ساعت تحمل کنم.
-گرگ بیابان
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
می دانم از زندگی فعلی ام راضی نیستم. همیشه توی ذهنم زندگی ای بسیار متفاوت از چیزی که حالا هست را تصور می کردم. ماریلین نفسی عمیق و بریده بریده کشید. سال هاست این احساسات را درون خودم نگه داشته ام، اکنون و بعد از آن که بار دیگر به خانه ی مادرم رفتم، به او فکر می کنم و می دانم که دیگر نمی توانم نسبت به علایقم بی تفاوت باشم. می دانم که بدون من زندگی خوبی خواهی داشت. مکثی کرد و سعی کرد خودش را قانع کند که این حرف درست است. امیدوارم بتوانی علت رفتنم را درک کنی. امیدوارم بتوانی مرا ببخشی.
- تمام آنچه هرگز به تو نگفتم
- تمام آنچه هرگز به تو نگفتم
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
وقتی سایه ها با انبوه برگ های روی تپه قاطی شدند، نیل یک دفعه یک جفت چشم دید که پلک می زد و دهانی که جوری باز و بسته می شد انگار داشت با بادی که لای برگ ها می پیچید، بی صدا آواز می خواند. نیل به نفس نفس افتاد و چهره ناپدید شد.
- تیمارستان متروک
- تیمارستان متروک
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
گفت: «خیلی عجیبه که آدم این قدر راحت می تونه پیداشون کنه. تو بشین و چند لحظه به هرچی که دلت خواست خیره شو... اونم بالاخره بهت نگاه می کنه.» نیل خوشحال از دیدن کسی که احتمالا به اندازه ی خودش عجیب وغریب بود، لبخند زد. او بی شک آن صورت را لای درخت ها دیده بود. اگر این پسر هم آن را می دید، پس هر دو مثل هم بودند. و هیچ کدامشان هم دیوانه نبودند.
-تیمارستان متروک
-تیمارستان متروک