𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
وقتی سایه ها با انبوه برگ های روی تپه قاطی شدند، نیل یک دفعه یک جفت چشم دید که پلک می زد و دهانی که جوری باز و بسته می شد انگار داشت با بادی که لای برگ ها می پیچید، بی صدا آواز می خواند. نیل به نفس نفس افتاد و چهره ناپدید شد.
- تیمارستان متروک
- تیمارستان متروک
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
گفت: «خیلی عجیبه که آدم این قدر راحت می تونه پیداشون کنه. تو بشین و چند لحظه به هرچی که دلت خواست خیره شو... اونم بالاخره بهت نگاه می کنه.» نیل خوشحال از دیدن کسی که احتمالا به اندازه ی خودش عجیب وغریب بود، لبخند زد. او بی شک آن صورت را لای درخت ها دیده بود. اگر این پسر هم آن را می دید، پس هر دو مثل هم بودند. و هیچ کدامشان هم دیوانه نبودند.
-تیمارستان متروک
-تیمارستان متروک
ما از ذهنمون میخوایم دست از نگرانی برداره دست از مشغولیت برداره، دست از دیدن دوباره و دوباره خواب های ترسناک همیشگی برداره. اما ذهن ما به ندرت درخواستی رو میپذیره.
-تیمارستان متروک
-تیمارستان متروک
چی از قلب انسان قوی تره؟ که بارها و بارها میشکنه ولی هنوز زندست...
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
بهشون بگو من گرمترین جایی که میشناختی بودم و تو منو سرد کردی...
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
همه میدونن آدمای خوب بازندهان.
-توکیو غول | tokyo ghoul
-توکیو غول | tokyo ghoul
همسرم آدام که از اول هم با این مسافرت مخالف بود دائم زیر لب غر میزد و میگفت نباید میومدیم
اما این برای من فقط یک مسافرت ساده نبود...
شانسی بود برای نجات ازدواج چند ساله امون
فرصتی که اگر از دست میرفت، فقط یکی از ما به خونه بر میگشت...
اما این برای من فقط یک مسافرت ساده نبود...
شانسی بود برای نجات ازدواج چند ساله امون
فرصتی که اگر از دست میرفت، فقط یکی از ما به خونه بر میگشت...
چند روز پیش ایمیلی ناشناس برام اومده بود که میگفت برنده اقامت رایگان توی این کلیسا شدیم؛ پس من هم همسرم رو به اینجا اوردم تا شانس دوباره ای به زندگی مشترک در حال فروپاشیمون بدم.
نزدیک کلیسا که شدیم فهمیدیم در کاملا بستن؛ اما اونا گفته بودت خدمتکار منتظرمونه...
با آدام پشت کلیسا رو هم برای پیدا کردن یک راه دیگه چک کردیم، اما خبری نبود
دوباره برگشتیم جلوی کلیسا اما با تعجب دیدیم درها کاملا بازن! اما هیچ کس اونجا نبود، در ها چطور باز شدن؟
با آدام پشت کلیسا رو هم برای پیدا کردن یک راه دیگه چک کردیم، اما خبری نبود
دوباره برگشتیم جلوی کلیسا اما با تعجب دیدیم درها کاملا بازن! اما هیچ کس اونجا نبود، در ها چطور باز شدن؟
متوجه شدم در همون چند دقیقه ماشین کاملا زیر برف فرو رفته و وقتی موبایلمو چک کردم آنتن نداشت!
با این وضعیت انگار حالا واقعا مجبور بودیم اینجا بمونیم...
این یه مسافرت مهم برای ما بود ولی...
با این وضعیت انگار حالا واقعا مجبور بودیم اینجا بمونیم...
این یه مسافرت مهم برای ما بود ولی...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا اتفاقاتی داره میوفته که من به زنده برگشتنمون شک دارم...
میگوید در جنگل، آن سوی مردابها، سرزمینی است که آنجا ماه به قدرِ خورشید نورانی است، اما خورشیدشان به قدر مال ما پُرفروغ نیست. در آن سرزمین، مردم روی درختها زندگی میکنند و در فرورفتگیشان میخسبند. طی روزِ مهتابی، تا شاخههای نوک درخت بالا میروند و پیکر برهنهشان را به تابش ماه میسپارند و اینطوری پوستشان سبز میشود.
• اُلگا توکارچوک- بچه های سبز
• اُلگا توکارچوک- بچه های سبز