ما از ذهنمون میخوایم دست از نگرانی برداره دست از مشغولیت برداره، دست از دیدن دوباره و دوباره خواب های ترسناک همیشگی برداره. اما ذهن ما به ندرت درخواستی رو میپذیره.
-تیمارستان متروک
-تیمارستان متروک
چی از قلب انسان قوی تره؟ که بارها و بارها میشکنه ولی هنوز زندست...
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
بهشون بگو من گرمترین جایی که میشناختی بودم و تو منو سرد کردی...
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
-📚اسم کتاب: the sun and her flowers
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
همه میدونن آدمای خوب بازندهان.
-توکیو غول | tokyo ghoul
-توکیو غول | tokyo ghoul
همسرم آدام که از اول هم با این مسافرت مخالف بود دائم زیر لب غر میزد و میگفت نباید میومدیم
اما این برای من فقط یک مسافرت ساده نبود...
شانسی بود برای نجات ازدواج چند ساله امون
فرصتی که اگر از دست میرفت، فقط یکی از ما به خونه بر میگشت...
اما این برای من فقط یک مسافرت ساده نبود...
شانسی بود برای نجات ازدواج چند ساله امون
فرصتی که اگر از دست میرفت، فقط یکی از ما به خونه بر میگشت...
چند روز پیش ایمیلی ناشناس برام اومده بود که میگفت برنده اقامت رایگان توی این کلیسا شدیم؛ پس من هم همسرم رو به اینجا اوردم تا شانس دوباره ای به زندگی مشترک در حال فروپاشیمون بدم.
نزدیک کلیسا که شدیم فهمیدیم در کاملا بستن؛ اما اونا گفته بودت خدمتکار منتظرمونه...
با آدام پشت کلیسا رو هم برای پیدا کردن یک راه دیگه چک کردیم، اما خبری نبود
دوباره برگشتیم جلوی کلیسا اما با تعجب دیدیم درها کاملا بازن! اما هیچ کس اونجا نبود، در ها چطور باز شدن؟
با آدام پشت کلیسا رو هم برای پیدا کردن یک راه دیگه چک کردیم، اما خبری نبود
دوباره برگشتیم جلوی کلیسا اما با تعجب دیدیم درها کاملا بازن! اما هیچ کس اونجا نبود، در ها چطور باز شدن؟
متوجه شدم در همون چند دقیقه ماشین کاملا زیر برف فرو رفته و وقتی موبایلمو چک کردم آنتن نداشت!
با این وضعیت انگار حالا واقعا مجبور بودیم اینجا بمونیم...
این یه مسافرت مهم برای ما بود ولی...
با این وضعیت انگار حالا واقعا مجبور بودیم اینجا بمونیم...
این یه مسافرت مهم برای ما بود ولی...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا اتفاقاتی داره میوفته که من به زنده برگشتنمون شک دارم...
میگوید در جنگل، آن سوی مردابها، سرزمینی است که آنجا ماه به قدرِ خورشید نورانی است، اما خورشیدشان به قدر مال ما پُرفروغ نیست. در آن سرزمین، مردم روی درختها زندگی میکنند و در فرورفتگیشان میخسبند. طی روزِ مهتابی، تا شاخههای نوک درخت بالا میروند و پیکر برهنهشان را به تابش ماه میسپارند و اینطوری پوستشان سبز میشود.
• اُلگا توکارچوک- بچه های سبز
• اُلگا توکارچوک- بچه های سبز
همه چیز را به آن بچه ها میگفتم. گاهی چیزکی یادشان میدادم، اما بیشتر اوقات صرفا همراهشان بودم و تمام چهار سال به همین نحو گذشت. هیچ آرزوی دیگری نداشتم. هیچ چیز را از آنها پنهان نمیکردم. پدر و مادرها و بستگانشان سخت از من رنجیده بودند، چون آخرسر بچه ها ابدا نمیتوانستند بدون من به سر ببرند و همیشه دورم جمع میشدند. همیشه به این فکر سرگرم بودم که بزرگسال های بیچاره از بچه های خودشان چه میدانند؟ نباید چیزی از بچه ها دریغ کرد. به این بهانه که خیلی کم سن و سال اند و دانستن برای آنها زود است! چه فکر غم انگیز و وقت باری! بچه ها خودشان چقدر خوب متوجه میشوند که والدینشان آنهارا بیش از حد کوچک و از درک هر مطلبی عاجز میدانند، در حالی که آنها همه چیز را درک میکنند.
-داستایوفسکی
-داستایوفسکی
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
-📚#کتاب سنگ کاغذ قیچی: قیمت 105 تومن | جلد شومیز | 331 صفحه ••جهت ثبت سفارش : @BGiAdmin
از صفحات کتاب سنگ کاغذ قیچی: