اگه بهتون تلفن میشد و میگفتن که اخرین روز زندگیتونه چیکار میکردید؟
هر دو در نهایت میمیرند داستان دونفره که این تلفن بهشون زده میشه و سرنوشت این دونفر باهم گره میخوره...
هر دو در نهایت میمیرند داستان دونفره که این تلفن بهشون زده میشه و سرنوشت این دونفر باهم گره میخوره...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
Forwarded from نحوه سفارش🛍
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
سم هستم بفرمایید به همراه بوکمارک به تعداد محدود مجددا شارژ شد"
ما اومدیم معروف ترین و احساسی ترین سکانس این کتاب رو براتون به شکل یک بوکمارک طراحی کردیم، این بوکمارک چوبیه و شبیه گوشیه چون ارتباطشون با تلفن شکل میگیره… 🫂💞
Forwarded from 𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Forwarded from 𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
سم هستم بفرمایید، کتاب فوق العادهای که توسط انتشارات کتاب مجازی ترجمه و چاپ شده. بهترین ترجمه از این کتاب، ترجمهی انتشارات کتاب مجازیه… جزو کتابهاییه که مطمئنم عاشقش میشید چون هم داستانش خیلی خاصه هم خیلی خیلی آموزنده ست و ترجمه عالی ای هم داره. ✨
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
از صفحات کتاب سم هستم بفرمایید:
-تو دیوونه نیستی خب؟
+پس چجوریه که دارم باهات حرف میزنم؟
-تو دیوونه نیستی خب؟
+پس چجوریه که دارم باهات حرف میزنم؟
پدر و مادرم تبدیل به خوک شدن !
شوخی نمیکنم! واقعا یه شبه تبدیل به خوک شدن!!
شوخی نمیکنم! واقعا یه شبه تبدیل به خوک شدن!!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
پدر و مادرم تبدیل به خوک شدن ! شوخی نمیکنم! واقعا یه شبه تبدیل به خوک شدن!!
همه چیز از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتیم، برای زندگی به یک شهر جدید بریم. البته من دوست نداشتم از خونهی قبلیمون بریم ولی کسی به نظر من اهمیتی نمیداد!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
همه چیز از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتیم، برای زندگی به یک شهر جدید بریم. البته من دوست نداشتم از خونهی قبلیمون بریم ولی کسی به نظر من اهمیتی نمیداد!
من عاشق شهر خودمون، مدرسه و دوستام بودم اما مجبور بودم با خانوادهام به شهر جدید بیام و برای همیشه اینجا زندگی کنیم.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من عاشق شهر خودمون، مدرسه و دوستام بودم اما مجبور بودم با خانوادهام به شهر جدید بیام و برای همیشه اینجا زندگی کنیم.
ما با ماشین خودمون راه افتادیم. من غمگین و ناامید روی صندلی عقب دراز دراز کشیده بودم و آرزو می کردم معجزه ای بشه و به شهر قدیمیمون برگردیم.
چون اون شهر رو بلد نبودیم یک پیچرو اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
چون اون شهر رو بلد نبودیم یک پیچرو اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
ما با ماشین خودمون راه افتادیم. من غمگین و ناامید روی صندلی عقب دراز دراز کشیده بودم و آرزو می کردم معجزه ای بشه و به شهر قدیمیمون برگردیم. چون اون شهر رو بلد نبودیم یک پیچرو اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
کم کم جادهی جنگی، پردرخت و تاریکتر شد…
انقدر در مسیر پیش رفتیم که به ته جاده رسیدیم… ته جاده یک تونل بود… تونل کوچیکتر از اون بود که یک ماشین واردش بشه. پس باید بقیهی راهرو پیاده میرفتیم…
انقدر در مسیر پیش رفتیم که به ته جاده رسیدیم… ته جاده یک تونل بود… تونل کوچیکتر از اون بود که یک ماشین واردش بشه. پس باید بقیهی راهرو پیاده میرفتیم…
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
کم کم جادهی جنگی، پردرخت و تاریکتر شد… انقدر در مسیر پیش رفتیم که به ته جاده رسیدیم… ته جاده یک تونل بود… تونل کوچیکتر از اون بود که یک ماشین واردش بشه. پس باید بقیهی راهرو پیاده میرفتیم…
هر سه نفر پیاده شدیم… باد عجیبی که شروع به وزیدن کرد، بادی که مارو به سمت تونل هل میداد. پدرم گفت میخواد ببینه اون سمت تونل چیه.