𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 – Telegram
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
14.5K subscribers
11K photos
2.21K videos
676 links
”اگه نمیخوای کتاب بخونی یعنی هنوز کتاب درست رو پیدا نکردی.“

سرچ کن #اعتماد.
نحوه سفارش: @BGiOrder.
ثبت سفارش: @BGiAdmin.

پیج اینستاگرام:
°• [ bookgraphi_

زمان پاسخگویی به پیام‌ها: 01-22 [فرقی نمیکنه چه ساعتی پیام بدید در این بازه بهتون پاسخ داده میشه]
Download Telegram
-📚#کتاب سم هستم بفرمایید:

— 135 تومن | 333 صفحه | جلد شومیز
— ژانر: عاشقانه - اجتماعی

••جهت ثبت سفارش : @BGiAdmin
-📚#کتاب سم هستم بفرمایید:

— 145 تومن | 333 صفحه | جلد شومیز
— ژانر: عاشقانه - اجتماعی

••جهت ثبت سفارش : @BGiAdmin
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
بچه ها بوکمارک چوبی سم هستم بفرمایید همچنان موجوده و میتونید ثبت سفارش کنید🤍
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
از صفحات کتاب سم هستم بفرمایید:
من واقعی ام جولی. فقط باید باورم کنی.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
سم هستم بفرمایید، کتاب فوق العاده‌ای که توسط انتشارات کتاب مجازی ترجمه و چاپ شده. بهترین ترجمه از این کتاب، ترجمه‌ی انتشارات کتاب مجازیه… جزو کتاب‌هاییه که مطمئنم عاشقش میشید چون هم داستانش خیلی خاصه هم خیلی خیلی آموزنده ست و ترجمه عالی ای هم داره.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
از صفحات کتاب سم هستم بفرمایید:
-تو دیوونه نیستی خب؟
+پس چجوریه که دارم باهات حرف میزنم؟
پدر و مادرم تبدیل به خوک شدن !
شوخی نمیکنم! واقعا یه شبه تبدیل به خوک شدن!!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
پدر و مادرم تبدیل به خوک شدن ! شوخی نمیکنم! واقعا یه شبه تبدیل به خوک شدن!!
همه چیز از اونجایی شروع شد که تصمیم گرفتیم، برای زندگی به یک شهر جدید بریم. البته من دوست نداشتم از خونه‌ی قبلیمون بریم ولی کسی به نظر من اهمیتی نمیداد!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من عاشق شهر خودمون، مدرسه و دوستام بودم اما مجبور بودم با خانواده‌ام به شهر جدید بیام و برای همیشه اینجا زندگی کنیم.
ما با ماشین خودمون راه افتادیم. من غمگین و ناامید روی صندلی عقب دراز دراز کشیده بودم و آرزو می کردم معجزه ای بشه و به شهر قدیمیمون برگردیم.
چون اون شهر رو بلد نبودیم یک پیچ‌رو اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
ما با ماشین خودمون راه افتادیم. من غمگین و ناامید روی صندلی عقب دراز دراز کشیده بودم و آرزو می کردم معجزه ای بشه و به شهر قدیمیمون برگردیم. چون اون شهر رو بلد نبودیم یک پیچ‌رو اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
کم کم جاده‌ی جنگی، پردرخت و تاریک‌تر شد…
انقدر در مسیر پیش رفتیم که به ته جاده رسیدیم… ته جاده یک تونل بود… تونل کوچیکتر از اون بود که یک ماشین واردش بشه. پس باید بقیه‌ی راه‌رو پیاده میرفتیم…
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
هر سه نفر پیاده شدیم… باد عجیبی که شروع به وزیدن کرد، بادی که مارو به سمت تونل هل میداد. پدرم گفت میخواد ببینه اون سمت تونل چیه.
من از اون تاریکی و اون تونل می‌ترسیدم. می‌ترسیدم و نمی‌خواستم واردش بشم ولی کسی به حرفم توجه نکرد. پدر و مادرم میگفتن نترس ما پیشتیم. پس وارد تونل شدن و من هم برای تنها نموندن مجبور شدم پشت سرشون برم… از تونل رد شدیم و به منطقه ،باز، وسیع، سر سبز و عجیبی رسیدیم.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
تو اون سرزمین سرسبز یک خونه‌‌ی قرمز عجیب ساخته شده بود… ساعت بزرگی از سقفش آویزون بود… همه چیز بهم حس غریب و نا خوشایندی میداد
التماس کردم بر گردیم ولی پدر و مادرم باز هم جلوتر رفتن از تعدادی پله بالا رفتن و یک دفعه به  خیابون عجیبی رسیدیم که پر از رستوران بود ولی هیچکس داخلش نبود. حتی آشپز یا گارسونی تو رستوران‌ها نبود!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
التماس کردم بر گردیم ولی پدر و مادرم باز هم جلوتر رفتن از تعدادی پله بالا رفتن و یک دفعه به  خیابون عجیبی رسیدیم که پر از رستوران بود ولی هیچکس داخلش نبود. حتی آشپز یا گارسونی تو رستوران‌ها نبود!
ولی با این حال از تموم رستوران‌ها بوی خوب غذا میومد. پدر و مادرم مثل گرسنه‌ها به غذاها حمله کردن و شروع کردن به بلعیدن هر چیزی که سر راهشون بود … مادرم گفت غذارو میخوریم و هروقت صاحب رستوران اومد پولش رو بهش برمیگردونیم.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
ولی با این حال از تموم رستوران‌ها بوی خوب غذا میومد. پدر و مادرم مثل گرسنه‌ها به غذاها حمله کردن و شروع کردن به بلعیدن هر چیزی که سر راهشون بود … مادرم گفت غذارو میخوریم و هروقت صاحب رستوران اومد پولش رو بهش برمیگردونیم.
من نمیخواستم وقتی فروشنده‌ها برمیگردن توی دردسر بیوفتم پس از والدینم دور شدم و راه دیگه‌ای رو پیش گرفتم… چنددقیقه بعد وارد یک شهر خالی از سکنه شدم! عجیب بود! خونه ها و بناها سالم بودن و متروکه به نظر نمیومدن اما هیچکس داخلشون نبود...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من نمیخواستم وقتی فروشنده‌ها برمیگردن توی دردسر بیوفتم پس از والدینم دور شدم و راه دیگه‌ای رو پیش گرفتم… چنددقیقه بعد وارد یک شهر خالی از سکنه شدم! عجیب بود! خونه ها و بناها سالم بودن و متروکه به نظر نمیومدن اما هیچکس داخلشون نبود...
مدتی اونجا گشتم تا اینکه هوا داشت تاریک میشد... همون موقع پسری رو دیدم که تا من رو دید وحشت زده دستم رو کشید و گفت باید از از اینجا بری... باید قبل از تاریکی و قبل از اینکه کسی تورو ببینه فرار کنی...